داستان پستخانه محلی

 ْصد گرمم که از یک کیلو  بالا بزنه باید پول پست دو کیلو رد بدی .ْ

به صورت مرد پشت پیشخوان نگاه میکنم که به نظرم پیر شده و یادم میافتد که بار آخری که دیده بودمش حسابی جوان بوده .شک ندارم که همین مرد را سال ها پیش همین جا پشت همین پیشخوان کار دیده بودم .دو ـسه باری که  با کلی غرغر مامان را   آورده بودم پست خانه این مرد بسته ها را از ما گرفته بود . مامان طوری دعایش میکرد که انگار دارد بجای   آلوچه و برگه سیب و هلو ؛چیزی غیر مجاز را پست میکند و من که همیشه فرستادن هر چیزی رااز ایران به آن سو کار عبثی میدانستم بیشتر حرص میخوردم .پسر جوانی که عقب تر پشت ریلی که کارتون ها را میبندد ایستاده تر و فرزکیسه شفاف گردنبند فیروزه  را از توی جعبه بیرون میکشد و میگوید:این خودش حدود دویست وپنجاه گرمه برش دارم؟

با علامت سرم میگویم :ًباشه ً. کیسه گردن بند را که رویش با ماژیک نوشته ام :ً برای رویا جانم ً، به گوشه ای میاندازد با چشم کیسه را ئنبال میکنم  نگرانم  که در ازدحام چسب های نواری و یونولیت ها و کارتون های خالی گم شود حوصله ام اما نمیکشد که بگویم کیسه را به من بدهید. زن جوانی با چشمان ربز آبی رنگ کنارم است و به من لبخند میزند جوابش را با لبخند کوچکتری میدهم از کیفش چندین بسته لواشک و آلوچه تمبر  هندی در می آورد و روی میز میگذارد . مرد پست خانه چی ، بدون سلام از زن میپرسد : ًمگه اینا تو ژاپن پیدا نمیشه؟ً زن آرام و با خجالت میگوید :ً چه میدونم آخه حامله است ً.مرد دوباره اما آرامتر میگوید :ًپس دختر ژاپنیه رو دک کرد و آشتی کردن؟زن که پیداست  از حضور من معذب است آهی میکشد و آرام میگوید :ًچه میدونم دیگه میگه رفته. خدا میدونه دختر ما رو غریب گیر آورده نه خواهری نه مادری ؛مملکت غریب .

نگاهش میکنم دماغ سرخش را بالا میکشد و برای پنهان کردن هاله اشکی بر چشمانش نشسته رویش را برمیگرداند. مرد پست خانه چی هم آهی میکشد و لواشک و آلوچه ها را از او میگیرد و در جعبه ای میاندازدو ماژیک و جعبه را به سمت زن هول میدهدو میرود عقب به سمت پسرک پشت ریل و گردنبند مرا میآورد و بمن پس میدهد . با افسوس میگویم :ًدوسداشتم اینم میفرستادم ،آخه اون کادوها واسه خواهر زادمه اینو واسه خود  خواهرم میخواستم بفرستمً. زن چشم آبی بسته پر از لواشک را با ماژیک به مرد پستخانه چی پس میدهد و بمن نگاه مهربانی تحویل میدهد نمیدانم چرا یکدفعه براب زن توضیح میدهم  که اهل چیز پست کردن نیستم اما دیشب بعد از مدت ها خواب خواهرم را دیدم و امروز به سرم زد که بیایم و خرتو پرتی برایش پست کنم .در جوابم آهی میکشد و سری تکان میدهد ،پیرزنی با چادر گل آبی دارد خواهش میکند که چون سواد خارجه ندارد برایش آدرس را بنویسند مرد پاکت نامه ای را که در دست پیرزن است از او میگیرد و به من میگوید :ًخانم خوب بپر تا درجعبه ات رو نبستن دوتا بسته آجیل ازاونور بخر بیار که با گردنبندت بشه همان دو کیلو ً. به آنوری که گفته نگاه میکنم ،دکه کوچکی است که خوراکی هایی از دورو برش آویزان است . میپرسم :ًمگه میشه به کانادا خوراکی فرستاد ؟  آخه میگن دیوونه ها میریزن دور ً.مرد میگوید: ًنه اوناهاش اون کشورهایی که رو ستون زدیم اونم اون اقلامی که زیرش نوشته رو نمیشه فرستاد اونم اگه مجوز بگیری مشکل نداره .ً بی دلیل میپرسم :ًمجوز از کجا ؟ من که  غیر همین خواهری که ده دوازده سالی است که ندیدمش ،کسی را جایی ندارم ،تازه اگر خواب عجیب دیشب نبود که اصلا به صرافت آمدن به پست خانه نمی افتادم  کسی میگوید :مجوز از وزارت کشاورزی میخواد زیادم دوندگی نداره ً میپرسم پول پست دو کیلو چقدر میشه ؟ پسر پشت ریل با صدای بلند داد میزند:ًبیست و چار تومن.ًخجالت میکشم و به سمت دکه میروم .پیرمرد درشت اندامی با موهای تنک بور در دکه نشسته و روزنامه میخواند . میپرسم :ً یک بسته پسته و یک بسته بادوک زمینی چقدر میشهً؟ و همان موقع مشغول شمردن پولهای همیشه له و مچاله کیف پول کهنه ام میشوم تا ببینم بیشتر از بیستو چار هزار تومان چقدر دارم،دو بسته آجیل را در کیسه ای میاندازد و بی انکه نگاهم کند میگوید :ً میشه چارده تومنً.بیشتر از بیست و چهار هزار تومان فقط ده هزارتومان دارم ،میپرسم :ًمیشه چارهزار تومنشو یه ساعت دیگه بیارم ؟ اون اقای پست خونه چی میشناستم .ًسری تکان میدهدو ده تومان را از من میگیرد و میرود سراغ روزنامه اش. به طرف سکوی پست میروم پیرزن مشغول چک وچانه زدن با مرد پست خانه چی است بر سر این که سواد فارسی دارد فرنگی نمیداند  و مردکه پیداست مدت هاست او را میشناسد  سر به سرش میگذارد ومیخندد ،از خانم چشم آبی خبری نیست.آجیل ها را به مرد میدهم که صدای رسا و بلندی از پشت سرم میشنوم که میگوید :ًبلاخره مبارکش شد .ًبرمیگردم ،صدا از آن پیرمردی بلند قد است که جعبه شیرینی بزرگی در دست دارد و به همه تعارف میکند .و رو به آدم های پشت سکو میگوید:ً بلاخره دیروز سیتیزن شیپش آمد و شد شهروند امریکایی.ًهمه به او تبریک میگویند و او از زیر سکو به زحمت خم میشود و میرود آنسو.ًگفتم به مادرش خانم فقط وقتی میخوای واسه پسر جونت سبزی قورمه و آش و قره قوروت بفرستی که نباید مزاجم این دوستانمون بشیم ،امروز باید شیرینی این خبر خوبو ببرم  که تو شادی مام سهیم باشن خدارو صد هزار مرتبه شکر،دیگه لازم نیست زن فرتگی بگیره.ًخانم میانسالی که چادر مشکی بر سر دارد و رویش را محکم گرفته تازه به جمع اضافه شده ،به من نگاه میکند و سری از روی تاسف تکان میدهد  ، نمیدانم از کی آمده و ماجرای سیتیزن شیپ را شتیده یا زن فرنگی را .پسر پشت ریل آجیل های مرا از مرد میگیرد و گردنبند را و با مهارتی عجیب همه شان را در همان جعبا کادوهای خواهر زاده ام جا میدهد، به وزنه نگاه میکند انگار انوز میزان نیست در کیسه پسته را باز میکند و نزدیک به تصفش را روی میز کنار دستش خالی میکند و دوباره میچپانتش در جعبه و میگذارد روی وزنه و بمن سری به تایید  تکان میدهدو بسته را پلمب میکند و میفرستد روی ریل متحرک .قیافه رویای عجول را مجسم میکنم که موقع باز کردن پلمب محکم جعبه حرص میخورد و قطعا به این که همه کارها در ایران مزخرف انجام میشود غر میزند و این جور وقت ها یادم است که یک دانه چال  قشنگ کنار لبش  تکان میخورد .پسر پشت ریل پسته ها را از روی میز جمع میکند ، با خودم میگویم که بهتر است پسته ها رااز او  پس نگیرم که میبینم دارد میریزتشان توی کشوی زیر میزش و به روی خودش نمی اورد که برای پس دادنشان به من تعارفی بزند . مرد پست خانه چی قبضی را به من میدهد و میگوید:ًبه سلامت .ًمیپرسم :ًکی میرسد به دستشان؟ًًًمیگوید:ًده روز تا دو هفته بعد ً.تشکر میکنم ، دارم رد میروم که از کنارم مردی رد میشود و بوی گلابش توی صورتم میخورد. از دستار و لباس و ریشش پیداست که افغانی است دورتر که میشوم میشنوم که با لهجه اش میپرسد:بسته از کابل برایم ارسال شده اما به دستم نیامده کجا بروم؟.

 

 

ساعت2.22 روز 9شهریور هشتادو هفت.

 

 

 

 

 

   + بهاره رهنما - ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٩