مولوی ما

اون روز من و پریا درس و مشق و تعطیل کردیم تا دو تایی با هم یک بعد ظهر پاییزی تیاتری داشته باشیم . لیای و شبنمم را انداختیم  و رفتیم مولوی برای دیدن دو تا تیاتر که بعدشم بریم کافه لیلا تیاتر اول  کار  کتایون فیض مرندی بود که خانم پاوه نزاد بازی میکردند و کار بعدی مال آقای مکاری بود با بازی آقای احصایی نشسته بودیم ردیف اول و داشتیم آتن مسکو یعنی همان نمایش اولی رو میدیدیم که یکهو برق رفت باورم نمیشد که نمایش تعطیل شه  اما بعد رط هیاهویی چند دقیقه ای این اتفاق افتاد و گروه سازنده با حال خراب و اعصاب داغون از نماشاچی ها عذر خواست باور مبکنبد سالن مولوی برق اضطراری نداشت که هیج حتی چهار تا از این فلورسنت های باطری خور هم نداشت تا گروه به اجرا ادامه بده خانم مرندی در حالیکه میلرزید از شدت فشار عصبی میگفت تو چه انتظاری داری ما حتی دو تا کپسول آتشنشانشیم نداریم که اگه حین اجرایی اتیش گرفت این جا مردم و بازیگرها نسوزند . آیا واقعا باید یک فاجعه رخ بده تا همه جراید و روزنامه ها بهش بپردازند؟ در حین همین بحث هاست که برق دوباره میاد و گروه به احترام عده ای که هنوز در سالن هستند و البته با تردید اجرا رو شروع میکنه بعد از ده دقیقه  که بازیگر ها دوباره گرم شده اند به طرز احمقانه ای دو باره برق میره و این بار بازیگرهای طفلی با نور موبایل تماشاچی و روشن کردن فندک اجرا رو ادامه میدن که البته دوباره برق میاد و ما که دیگه رمقی  واسمون نمونده از دیدن اجرای دوم صرف نظر میکنیم و بچه هامون رو میبریم کافه چون بعد از یک بعدظهر تیاتری به سبک تیاترهای قرون وسطی حسابی خسته و گرسنه هستند.  تو حیاط مولوی اقای همت رو میبینم و میگم : پس تو سال های جنگ و هاموشی های تهران شماها چطور اجرا میرفتید ؟ میخنده و میگه: اون روزا وضع بهتر بود و من دارم با این جمله فکر میکنم که ما کم کم داریم میشیم ملتی با سابقه فرهنگی تا ملتی با فرهنگ.

   + بهاره رهنما - ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠