با بغض و خنده گفتم زنبق

 نعمت بزرگی است اینکه میدانی  همه چیز میگذرد. گذشت زمان  خاصیت لذت بخشی است .وگاه      گمان میکنی خصوصا در مواقعی که فکر میکنی دنیا ایستاده زمان قفل شده و هرگز نمیگذرد یادت که میآید که همه چیزهایی که دوست داشتی و عاشقش بودی چقدر تند و با شتاب گذشت  میفهمی که این حبس زمان چیزی است زاییده تخیل تو و قطعا این روزهای تلخ هم میگذرد و اساس یکی از آرامش بخش ترین دعاهای بودایی نیز همین مضمون است:آنیدجا. یعنی این نیز میگذرد.   همچنان که حافظ بی نظیر نیز اشارات متعدد بر این گذر زمان دارد و نیز در ادبیات کهن ماچنین روایت شده .

امسال چهارشنبه سوری  من برای اولین بار و به دلیل این که همان شب مسافر بودم در تهران ماندم و به روال سالهای پس از ازدواجم به خارج از شهر نرفتم  و همین ماندن در تهران به طرز عجیبی خاطرات گدشته کمی دور و بقول مرحوم فرخ زاد  کودکی نه جوانیم را برایم زنده کرد مهم نیست نیمه را بگیریم: منظورم نوجوانیم  است . کوچه ای بود بن بست بنام پدر بهرام فارس بود کوچه فارس.  جایی که هنوز هم که به سرم میزند و یا باران که میبارد میروم آن طرفی و خیابان گز میکنم.  آدرسش این است : ظفر رییسی( وای رییسی رییسی عجب ته دنیا بود )آرش شرقی  بن بست فارس  پلاک 3 زنگ بالا سمت راست. آپارتمانی که بیست سال تمام در ان زندگی کردم و زندگی کردیم . این کوچه کوچه خاصی بود با ادم های عچیب و ارتباطات تنگاتنگش . عده زیادی از این آدم ها با هم فامیل بودند و بسیاری از این ارتباطات را در رمان من خواهید خواند و خواهبد یافت اما چهارشنبه سوری های این کوچه قیامتی بود که از تمام ظفر و کوچه های اطراف جوان ها جمع میشدند که شب چهارشنبه سوری را در کوچه فارس بگذرانندو من فرزند کوچک بعد از یک خواهر و برادر دوقلو بودم که از من ده سالی بزرگتربودند و گزاف نیست اگر بگوبم پسرهای زیادی میآمدند تا خواهر آرام و زیبای مرا که نامش هیچ با خلقش سازگار نبود ببینند( بهانه )خواهرکی که بیشتر شباهت ظاهری اسکارلت اوهارا و شباهت درونی ملانی هامیلتون را داشت برادرم رهام و خواهرم بهانه با کمک بهرام و نازی و بهنام و مرجان و رکسانا و شهرام و بقیه بجه ها ٍکوچه را صندلی میچیدند و مادرم آش میپخت و مادر نازی سالاد الویه درست میکردو همه همسایه ها میزهای کوچکی پر از خوراکی دم در خانه هایشان میچیدند .غروب بهرام ضبظ و باندو بساط موزیک را علم میکرد و سر کوچه رهام ما جیپش را افقی پارک میکرد تا ترددی نشود. خبری از صداهای عجیب و مهیب و نارنجک و بقول شاعر زرنیخ و آهک و اخرا نبود همه اش شور بود وچند بوته و جوانهایی که مانند یک فامیل بودند و پسرهای محجوبی که آمده بودند تا بهانه زیبای مارا ببینند که کمتر بدون برادر دوقولویش جایی دیده میشد  و آخر شب قاشق زنی های ما از اهل محل با چادرهای کهنه مادرهایمان و خنده های الکی و ریسه های ما که اما واقعی بود و بعد هم همه کوجه بسبج میشدیم تا تر تمیز کنیم که خودش عالم دیگری داشت و من دخترکی بودم میان این همه عشق و شوق که دعا ی ساده ام این بود  که شب چهارشنبه سوری باد ببارد تا موهای بلند روشنم را در هوا تکان دهد  و ار دست مادرم برای بافتن و بستن موهایم لا اقل برای این یک شب در بروم  .

 آن روزها بیشتر چهارشنبه سوری ها باران میامد آخر شب و بساط آتش را به حیاط های کوچه فارس میکشید که همه درهایش در این شب باز بود و همه به خانه هم میرفتند و چای و آجیل و میوه و چوب وبوته میآوردند و میبردند.

همیشه جایی در ذهنم به طرز غریبی خاطرات عزیز را با جزییات باورنکردنی برایم ثبت میکند و این گاهی میترساندم و گاه به یادم میاندازد که نوشتن برای آدم های درگیر گذشته و آدم هایی که استعداد فراموشیان مثل من کم است چه نعمت بزرگ و چه آرامبخش خوبی است .

سالهای اواخر دهد شصت بهانه و رهام و خیلی از این جوان های یک نسل قبل من از ایران رفته بودند و دیگر کوچه فارس آن کوچه فارس نبودآن سالها  از هر نوغ تجمعی به دلیل چهارشنبه سوری چلو کیری میشد و شبی را یاد دارم که با دختر همسایه مان شیوا که پنج شش سالی از من کوچکتر بود در حیاط باران زده مان روی پله های پیچ رو به استخر نشسته بودیم و حسرت روزهایی را میخوردیم که بچه ها ایران بودندو چهارشنبه سوری کوچه فارس برای خودش چشن معروفی بود. و گمان نمیکردم روزی در سی و جند سالگی به عقب نگاه کنم و حسرت هایم اینهمه بزرگ شده باشند.

دیروز پریا گلهای زنبق باغچه ای را نشانم داد  وگغت :"مامان اسم این گلها چیه؟" ومن با سرعتی ماورایی برگشتم به حیاط مجتمع مان در کوچه فارس با زنبق های درشت بنفش و بید سخت مجنونش و استخر عجیبی که شبیه یک پرنده بود و برگهای سبز بید در آبی ان همیشه سرگردان بود و گندمک ها و قاصدک ها و گلهای همیشه بهار نارنجی کوچکش ودیدم تک تک بوته هایی که دور حیاط بود و دوست داشتم مادر اجازه دهد تا بعد از مشق هایم بروم با شلنگ سرخ حیاط آبشان دهم را به خاطر دارم مخصوصا یک بوته رز سفید که عطر گلهایش غریب بود و گاه برای معلمم میچیدمشان و ترسیدم از این که حتی حس بسیاری از روزهای این آبباری در لحظه به ذهنم هجوم آورد .

 وقتی پریا سوالش را تکرار کرد اشکهایم دیگر ریخته بود و دخترکم بود که سر تکان میدادو میگفت:" مامان توام که واسه همه چیز گریه میکنی" و من با بغض و خنده جوابش راگفتم :"زنبق".    

   + بهاره رهنما - ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳٠