کتابخوان

"کتابخوان" اولین فیلمی است که در سال 88 روی پرده دیدم و اصولا اولین فیلم امسالم بود. بودن" کیت وینسلت "و" رالف فاینس" و داستان عاشقانه فیلم کافی بود تا زمانی را که پیمان و پریا به دیدن فیلم اکشن" واچ من "رفته بودند این فیلم را برای  تنهایی دیدن انتخاب کنم .فیلمی که میدانستم راجع به یک عشق اول است. که لااقل در زندگی آدمهای خاصٍ خود حدیث مفصلی است .

نوع ارتباطی که در شروع فیلم مطرح میشود نوعی از عشق ممنوع ٍجسمانی و غیراخلاقی است که در بستر فیلمنامه کم کم تبدیل به عشقی ذهتی و ماورایی میشود ومعشوق در انتها  بدل به یک تابوی روحی میشود و میل به حفظ نوعی فاصله تعریف شده از طرف مرد مفهوم بی حد و مرز عشق اول را در ذهن بیننده دوباره حک میکند. در بستر زمانی داستان ادبیات و رمان پل ارتباطی این عشق میشود"کتاب "عنصری اتفاقا بسیار اخلاقی  که موجب رستگاری انسانها میشود.و این یکی از زیباترین تجلیل های از ادبیات در رسانه سینماست. عشقی که در نهایت به یادگیری خواندن و به اعتیاد به کتاب منجر میشود. "استیون دال دری" کارگردان فیلم" ساعت ها" و" بیلی الیوت" استاد ساختن لحظات عمیق انسانی با پزهیز از رمانتیسیسم معمول فیلمهای هالیوودی است .

درسراسر این اثر عاشقانه هرگز از کلمه "عشق" استفاده نمیشود و لااقل کسی ادعای عاشقی نمیکند . اما بازیها حس ها و فضا سازیها طوری است که چیزی جز عشق نمیبینید جالب اینجاست که در اوج لحظات خوش عاشقی ( زن و پسر آخر هفته شان را به روستا میروند ) من به آنچنان هق هقی افتادم که خودم باورم نمیشد و این غافلگیری عجیب حسی چیزی بود که در لحظاتی منتظرش نبودم  فقط به مدد تصویر موسیقی و فضا در من ایجاد شده بود وجدا از این موضوع که من به طرز غیز عادی آدم درگیر احساساتی هستم. این   القا حس متضاد از طریق تصویر معجزه فیلم بود. " مایکل" داستان  با بازی اعجاب انگیز" رالف فاینس" یک بار دیگر به من یاد داد که عشق آموختنی نیست  حتی گفتنی نیست و شرح دادنی نیر نیست  همان که" سعدی" خودمان گفته :"آن را که خبر شد خبری باز نیامد." و اینکه عشق اولیش تکرار نشدنی است  و اصلا مگر این مفهوم پیچیده با فلسفه وجود آدمی چندین باره هم میشود ؟" مایکل"  از ابتدای داستان با زن های دیگری رابطه جسمانی دارد ازدواج میکند بچه دار میشود اما چیزی حسی حالی ناتمام یا در اوج تمام شده نمیگذارد که او هرگز احساس کاملی از رابطه با یک زن داشته باشد و شاید برای این اعتراف  است که آخر دخترش را میبرد سر خاک اولین زنی که به او عشق ورزیدن را آموخت و راوی قصه اش میشود تصویر نازدودنی عشق" هانا "حتی با نبودن هانا سایه اش را از سر "مایکل"کم نمیکند او بعد از بیست سال هنوز روی کاغذ  اول حرف اسم هانا را میکشدH

 شاید چون هانا یک عشق اول است به همبن سادگی و به همین پیچیدگی که هرگز کسی جواب کاملی برای چراییش نیافته. چرایی نازدودنی بودن تصویز عشق اول. در تنها جایی از داستان که حرفی از عشق به میان میاید(که همین صحنه به تنهایی  برای بردن اسکار حق را به کیت وینسلت میدهد)" مایکل" از" هانا "میپرسد :عاشقم هستی؟  و" کیت وینسلت" مسحور کننده یا همان هانای ساده داستان فقط سرش را به علامت تایید تکان میدهدو بس. وبعد ها وقتی "مایکل" مجبور به نوعی اعتراف راجع به نوع ارتباطش با "هانا" میشود با شرم میگوید: یک جور دوستی خاص بود و زنی که مخاطب اوست جواب میدهد که گمانم چیزی بیش از یک دوستی است واین جاست مایکل" از کلمه رابطه احساسی استفاده میکند اما باز هم نه از عشق. "

و نکته دیگر  ماهیت غیر قابل  اجتناب بودن و غیر قابل پیش بینی بودن عشق است .مایکل مادر مهربانی دارد که وقتی او نوجوان است مرتب هوایش را دارد و حتی در زمان طلاق" مایکل" به او میگوید که: فقط نگران خود اوست نه چیز دیگری. پس عشق او به هانا که همسن و سال مادرش است یک عشق ادیپ وار و فرویدی حاصل از روابط خدشه دار او با مادرش نیست به همین سادگی و باز به همین سختی فقط عشق است با همه خصوصیات همیشه هایش: بی منطق و کله شق آوار مانند و مستی آور و خطرناک وزنده آنچنان زنده که حتی بعد از بیست سال در چشمهای" هانا" موقع اولبن  ملاقات  او با مایکل موج میزند و موج میزند حتی وقتی مایکل میگوید که سالهلست ازدواج کرده و بچه هم دارد  این عشق است که حس شادی و ترس توامان را در نگاه هانا میریزد و در نهایت انتخاب هانا یعنی مرگ مهر تاییدی است بر این کلیشه زیبای عاشقانه : "میتوان سالها با امیدبه وجود یک عشق زنده ماند اما لحظه ای نمیتوان در نا امیدی به وجود عشق زنده ماند". و هانا نا امید میشود وقتی" مایکل" به او میگوید که پس از آزادی با او زندگی نخواهد کرد انتظاری که گرچه عبث است اماسخت عاشقانه است. شاید هانا توان ورود دوباره به این بازی خطرناک را دیگر ندارد." هانا" زن همکار نازی ها در کوره های آدم سوزی یک عاشق پر جرات است . بقول "سپهری" نازنین خودمان: و خاصیت عشق این است.

بعد از تحریر:در حین تماشای فیلم چنان آبروریزی در سالن سینما کردم به چنان هق هق  و زاری افتادم که حواس همه از فیلم پرت شد و خانم بغل دستیم برایم دستمال آورد و متصدی سالن آب و تمام راه خانه و تمام مدت نوشتن این یادداشت هم چنین بودم. اگر مثل من توانایی کنترل احساساتتان را ندارید حتما با یک نیروی کمکی فیلم را ببینید و یا پیش از شروع فیلم یک" پروپرانول" نوش جان کنید.

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٠