ماجرای بتوی گلبافت من و کتاب سارا

ماجرای پتوی گلبافت من  و کتاب سارا:

سارا جان ساعت دوازده شب است که خلوت اتاقم را امن میکنم ولو میشوم روی تختم و به پهلو دراز میکشم و با کیفی خوب از خواندن کتابت که حسابی منتظرش بودم آرامش میگیرم. نامش که حسابی به دلم نشسته بود و  تکرارش کرده بودم در دل روز شلوغی که منتظر شبش بودم تا بیفتم روی این تخت گرد و بخوانمت یا بخوانمش .به زمین گذاشتن نرسید بی وقفه خواندمش  . از آن شب هایی بود که همسر بر خلاف همیشه هایش زود به بستر آمد که بخوابد و چشمبندش را بست و غلطید به سمت دیوار و گفت :" شب به خیر اگه خیلی مونده خوب برو تو هال: . گفتم یا نگفتم: نه و باز خواندم تا ساعت دو بامداد که بستم و گذاشتمش زمین و بغضی غریب بلافاصله در تمام گلو و سینه ام پیچید و میدانم که میدانی چنس گریه بغض های مختلف چه متفاوت است از آن بغضهایی بود که گریه اش با صدا شروع میشد و حسابی بود. دستم را در تاریکی روی در شیشه آبی که رویش نوشته ام: رهایی و هر شب کنارم روی زمین است میگذارم، امانه نای توشیدن دارم، نه نای پناه بردن به هال خانه ،و نه توان مهار بغضم را. پتوی گلبافت تک نفره ام رامی پیچم به خودم وخفه زارمی زنم تا چهار صبح .

به نظرم کتابت هیچ اصراری به رمانتیک کردن مخاطب ندارد، کلامت نیز و من که در طول سالها دوستی میشناسمت میدانم که خودت نیز سخت اینچنینی :  در اوج احساس دوستانه ات هم اصراری به ابراز نداری اما مثل کتابت این حس نرم و واقعی انسانی توست که کم کم یقه آدم را صفت میچسبد و  آنفدر که میدانی نمیشود کنارت گذاشت یا از تو ساده گذر کرد این اواخر که روحم سخت آزرده و بیمار بود  کمتر سراغم را میگرفتی وقنی از سیاهچال آن حال خراب  و افسردگی ناگهانی در آمدم  روزی جایی دیدمت. بغلم که کردی فوری شانه های سبزه ظریفت را با اشکهایم خیس کردم تو در گوشم زمزمه کردی : بهار میدانی که این جور وقتها اصلا بلد نبستم حرف های کلیشه ای بزنم که کسی را آرام کنم اما باور کن که نگرانت بودم و چویای احوالت. سارا گریه من از این بی خبر ماندت که میدانستم ازطریق سروش دوست مشترکمان (:از من  خبر داشتی نبود، نمیدانم هیچ میدانیکه من حساس زود رنج هرگز از تو نرنجیده ام ؟من بی گفتنت هم میدانستم که حس و حالت راجع به ماجرای افسردگی من چقدر نگران است و چالب است که این مدلت هم نگفته میدانستم که تا خوب نشوم شاید حالم را هم شخصا نپرسی ! اما وقتی راوی کتابت در مورد مرد راننده نیسان که شاید نیارمند تسلی اوست میگوید که هرگز نمی توانم به آدم ها تسلیت بگویم یا دلداریشان بدهم و از همان جمله های کلیشه ای بگویم .وای که نمیدانی چقدر دلم میخواست که کنارم بودی و بغلت میکردم و باز شانه هایت را خیس میکردم . دنبال شباهت ها به طور خاص نیستم  که از آنها خواه نا خواه  و خصوصا در اولین کتاب  گریزی نیست و به نظر شخصی من نیازی هم به گریز نیست و شخصا دوستشان هم دارم . اما بخشی از این اشاره ها برای من لذتی به وسعت شناخت زنی تمام عیار و بی عقده و عجیب در طول یک دوستی ده دوازده ساله را داشت و شاید بیشتر. راستی اولین دیدار مان را یادت هست؟ به گمانم وقتی دختر هفده ساله ای بودم در مهمانی منزل رضا هم را دیده بودیم به من به درستی یادم نیست تو همینقدر متفاوت بودی ؟ من که  از دختر شلوغ و پر شور و نحیف آن روزها سال هاست بی خبرم ! و یک دیدار دیگر را هم به یاد دارم که الان که دارم مرور میکنم میبینم به راستی راه داستان نوشتنم را گشود : منزل سعادت آباد شما  یادش خوش، تو من را به جعفر مدرس صادقی معرفی میکنی ،آن شب من ماجرایی را با آب و تاب تمام و شوری پر شر که هنوز در من بود تعریف میکنم وبعد چعفر به من میگوید:" تو باید داستان بنویسی ذهنت داستان نویسه" . میگویم:" یک چیزایی نوشتم و او پیشنهاد میدهد که بدهم بخوانتشان و من روزها ی بسیار به فرهنگ سرای نیاوران میروم و در جهان داستان به رویم باز میشود و حالا از پی سال ها کتابت بهانه ای میشود که به خودم یاداوری کنم غیر از لذت غریب خواندن این کتاب چه چیزهای مهمی را در دوستییت بدست آورده ام  مانند لذت نوشتن.

 برویم باز سراغ کتابت و غرابت هایی که تو ازاغلبشا ن بی خبری اما آنقدر بود که به آن بغض غریب منجر شد : من و راوی تو هردو سی وپنج ساله ایم، هردو مادریم ،مادری گیج و بی دلیل نا خشنود وگاهی سرخوش که با کودکمان روی تخت ورجه ورجه میزنیم و ماهردو  به شدت درگیر گذشته ایم و وقتی باران میبارد دلمان هوای خانه کودکی میکند و به خیابان میزنیم وهر دو  عادت داریم  بیلبورد های بزرگ راه ها را تفسیر کنیم و هردو به شعر ترانه ها دقت میکنیم حتی وقتی مزخرفند و  انقدر راحتیم که از ماشین بغلی اسم ترانه و  را بپرسیم  حتی هدیه بگیریمش و هردو نگرانیم که آیا مادر خوبی هستیم و هردو در به در مطب های روانکاوانیم، اما نا امید از کمکشان . هردو به گوش کردن به رادیو معتادیم و هر دو در تصمیم گیری های ساده مانند انتخاب میان دو قلب گردنی مستاصل و هر دو به ضرورت شغل همسرمان اغلب با کودکمان تنهاببم و.. . سارا حالا که نگاه میکنم با پیش داوری محتوم هر خواننده ای که صاحب اثر را میشناسد میبینم عادی است که حس کنم بعضی از این شباهت ها  در تو هم هست در ورای رفتار ظاهری متفاوتمان یک آن حس میکنم که چقدر در همه این سال ها از درون شبیه بوده ایم و فردایش که این اعتراف را کردم تو گفتی که میدانستی که ما درونن شبیهیم و من همیشه میدانستم که تو عاقل تری!

 و بی شک زنان دیگری جز من و تو هم به قول  خودت زیر این آسمان سربی تهران درونن شبیه راوی تو انند راوی واقعی و بی ادای تو ، راوی بینام تو ، که شاید همین بینامیش از هوشمندانه ترین انتخاب های این کتاب است . او درگیریک وسواس ذهنی است بنام "گندم "( که نامش را چه دوست داشتم) و این وسواس به خرخره او ،به مادریش، به اولین فکر هر روزش و به شیشه های آبش چسبیده(راستی عاشق زیرکی ات در انتخاب تلمیح زیبای شیشه های آب شدم )،بختکی است که رهایش نمیکند، فکری که میداند ویرانش میکند اما از آن گریزی نیست به قول خودم:" در ناگریزی تمام لحظه ها یاد تو بود اما حالا در ناگریزی یاد تو هیج راه گریزی به لحظه ها نیست!"

و نیز گندم تو مرا یاد این حکایتی میاندازد که از پدرم شنیدم: بانوی پادشاهی را توانایی باروری نبود ، از چین و ماچین طبییب آوردند تا یکی از آنها گفت : چنین کن و چنان کن تا چهل روز پاک باش و سپس برو بر سر قله قاف اما یادت باشد  به هر چه در دنیاست میتوانی فکر کنی چز میمون سفید ! زن ساده دل  بارهاهمه آن کارهای سخت را کرد اما هر بار که تا مرحله قله میرسد تنها چیزی که به یادش میامد میمون سفید بود. بلاخره زنک نا امید به طبیب گفت:" از خیر باروری گذشتم. کاش اسم این میمون سفید را نمی آوردی که هر چه میکنم تا به قله میرسم فقط اوست که به ذهنم میآید و بس" .

  و این ماجرای دکتر روانکاو  کتابت هم همین گونه بود این که ما خودمان هم میدانیم نباید به گذشته فکر کنیم و باز پول میدهیم به کسی که به ما بگوید به گذشته نباید فکر کنی و خب که چه؟ این را که خودمان میدانیم اما خب نمیشود دیگر لا مصب تمی شود ن م ی ش و د! و سارا من هم اولین روزهایی را دارم پشت سر میگذارم که زن های جوان تر از خودم به چشمم میآیند و تو نوشتی که این از نشانه های پیری است راهنمای خوبی بود باز یاد پدر میافتم  و حالا میفهمم که چرا میگفت: پیری من در یک روز به سراغم آمد، روزی که در آینه نگریستم و  ناگهان دیدم که دیگر چوان نیستم  . من هم از کتاب تو این نشانی را گرفتم و به یاد گاری های  دوستیمان اضافه کردم : من هم پیر شدم دوست من !

و من هرگز از نادر نامیار داستان هایم برایت نگفته بودم که برادر دوقلوی فرید راهوار تو بود واین ها را هرگز نمیگویم که بدانی من هم بهشان فکر کرده ام نه دوق شبهات مان را میکنم،که شاید چیزی کمتر، اما در روح از جنس شباهت گندم و راوی است و حالا اعتراف میکنم که به نوشته ات غبطه خوردم .شبیه غبطه ام به بازی داستین هافمن در کابوی نیمه شب و غبطه ام به انتخاب نام مجموعه داستان غلاحسین ساعدی مرحوم: واهمه های بی نام ونشان و اینکه چقدر دلم میخواست این نام مال اولین مجوعه داستان من بود و من آدم غبطه خوری اصولا نیستم شاید برای همین است که میتوانم غبطه هایم را بشمرم که به هر حال  حالا یکی از مهمترین هایش کتاب توست !و البته میدانی که کنار این غبطه چقدر شادم انگار نویسنده ای را ورای این دوستی یافته ام که برای من مینویسد مهم نیست که روزی به اندازه همه دنیا مخاطب داشته باشد مهم این است که من حس میکنم پیدایت کرده ام برای خودم مانند یک آوازه خوان که هر چه میخواند تو بیشتر مبهوت میشوی که  که چطور  همیشه ترانه هایی را انتخاب میکند که حکایت  دل و روزگار توست.

 و من در به در آن ماجرای موهوم و معلق جای کبودی های چشم و مچ دست راوی ات شدم سارا و من هم وقتی پریا خواب است عادت به نگاه کردنش دارم   و  از خودم و همه پدر مادر ها به خاطرمسیولییت مان در قبال این همه معصومیت  بیزار میشوم و من هم این روزها از خودم، گندم  ،سیگار و فرید راهوار متنفرم  ومن هم و قتی فردای روز خواندن کتابت بس که  هنوزگیج بودم تصادف کردم با خودم گفتم :اگر آدم یک وقت های تصادف نکند ، اگر معطل نشود تا پلیس بیابد ، اگر مجبور نشود تا بیمه برود که  زندگی آدم... اما در همان حال که دارم این ها را میگویم میبینم این ها جمله های  من نیست مال تو و راوی توست .ویاد راویت میافتم که ناخوداآگاه  جملات گندم را زمزمه میکرد  و یاد ناخود آگاهش که عزمش را در روز داستان تو جزم کرده بود  .

سارا جان مدت ها بود که این پتوی گلبافت را باید از رده خارج میکردم اما نمبشد ، باور میکنی که زحمتش را کتاب تو کشید آن شب انقدر آن پتو به اشک هایم آعشته شد که فردا یش جمعش کردم و گذاشتمش زیر تختم. هرگز دوست ندارم خاطره آن اشک ها از آن پاک شود و من ممنونم سارا جانم ممنون!

یادداشت فوق اشاره دارد به کتاب:"

اختمالا گم شده ام اثر سارا سالار نشر چشمه زمستان  87 "

بعد از تحریر : سارا حتی تاریخ کتابت هم برایم حرف دارد و نشانی از سخت ترین زمستان همه عمرم، زمستان 87 و کتاب تورا هرگز از یاد نمیبرم.

   + بهاره رهنما - ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٧