دوتا دختر دیوونه زیر بارون

دوتا دختر احمق زیر باروون :

پریشب نه پریروز غروب یکهو باروون بارید .حسابی و وحشی و بی ملاحظه بود و شلوع کرد و روشن خاموش شد آسمونو غرید و انگار بغضیو که از اون پاییز خسیس لعنتی پارسال نگه داشته بود یک دفعه ول کرد که  با رسوایی و شلوغی بترکه و دل این آسمون از پاییز گرفته رو باز کنه . من و پریا تنها تو خونه بودیم . من که تمام امسال چشم براه آسمون بودم تا سه شبانه روز فقط سه شبانه روز بباره و اون وقت آنچه جادوگر گفته بود عملی بشه و ته این غصه رو هم ابرو باد و بارون بشوره و ببره داشتم با ناامیدی به پشت شیشه نگاه میکردم و میگفتم نه الانه که بند بیاد ،این آسمون بهاری رو اعتباری نیست که تلافی اون پاییز بی برکت رو بکنه . پاییزی که بر عکس همیشه که میخواست سنگین و خمیده و پر جسارت واسه باور خم شدن باشه امسال ادای جوونها رو در آورد و هی آسمونشو آفتابی کرد و هی گفت من بارون دوست ندارم . بیخود میکنید میخواید تو پاییز یاد فدیماتون بیفتید.  خلاصه بد پاییزی بود حالام این بهار خانم لابد میگه:" من رو چه به سه شبانه روز باریدن ؟ من رو چه به اینکه بخوام خل بازی پاییزو جبران کنم ؟آخه اگه من سه شبانه روز ببارم کسی نمیگه این که دیگه بهار نیست؟"

 یکی نیست یه این بهار خانم بگه بیخیال آبجی راحت باش هر کاری دوست داری بکن الان دیگه این جوریاست که آدمها هم حرمتو و قول و باید نباید و زدن زیرش حسابی. توهم به فکر خودت باش خیالی نیست اگه دلته که بباری خوب بار گور بابای حرف مردم و این که بگن : "وا بهار چرا اینقدر عوض شد یهویی؟". همه دارن عوض میشن خانم بهار اونقدر که این روزا خیلیا رو نمیشناسی دیگه و فکر میکنی همیشه نمیشناختی . آخه این روزا دیگه غریبگی عادییه  .

من دارم با خانم بهار حرف میزنم که راضیش کنم تا تایستون نیومده انقلابی کنه و سه شبانه روز بباره تا حرف جادوگر درست از اب دربیاد و ته این غصه  هم از دلم کنده بشه و با باد و بارون بره تو دل طبیعت و یک جایی گم شه و غریبه شه انگار هرگز نبوده که پریا میاد :"میگه مامان میای یک کار بامزه بکنیم؟" میگم:" چی ؟" میگه:" بیا بریم باچترامون زیر باروون را بریم" . میدونه مامانش شدید پایه است واسه این کارا واسه به جاده زدن واسه بوی خوب بارون که اون بیرون داره باهام حرف میزنه . پس بی هیچ حرفی میگم:" باشه بزن بریم ". بارونی سبزم رو تن میکنم چترم نیست به پریا میگم :"با چتر تو بریم با یکی بیشتر حال میده" میگه:" آره  مامان راستش چتر تو رو تو مدرسه جاگذاشتم" . میدونستم دست اونه چون از پاییز تاحالا زدمش پشت در اتاقم که اگه مهربون شد، اگه بارید، اگه ، اگه، اگه ...............

بردارمشو بزنم به جاده  گرچه اگر امسال باریده بود قطعا برداشتن چتر رو فراموش میکردم . خلاصه آمدیم بزنیم بیرون که  پیمان رسید و گفت :" بارون وحشتناکه نرید جایی ". ما گفتیم:"فقط یکم میریم تو حیاط با چر زیر بارون را بریم "و خنده معصومانه ای تحویل دادیم وتندی زدیم بیرون . اما تو حیاط نمیشد راه رفت هردو حس دویدن داشتیم و تو یک حیاطک اپارتمانی  جای دویدن نبودپس در حیاطو باز کردیم و آروم زدیم به کوچه.. بارون تندر از اونی بود که ما از پشت شیشه دیده بودیم پیمان حق داشت پریا میخنده ومیگه:" مامان عاشقتم که پای خل بازی هستی ". میگم:"یکم واسه مامان بودن زیادی خلم وگرنه مطمئنم سرماهه رو خوردیم خفن از همین الان.  میگه:" بابام پای خل بازی نیست "میگم :"اونم گاهی من و تو میکشونیمش بذار ببینم الان میشه کشوندش؟" میرم زیر سایه بون یک خونه و به پیمان زنگ میزنم،موبایلمو تو هفت تا جبیب قایم کردم که خیس نشه . میگم:" ما آمدیم پیاده روی تو حیاط نمیشد راه رفت  نمیای تو ؟" میگه :"برید دختر دیوونه های من، من از این هوا متنفرم ". دوباره موبایلو قایم میکنم . را میافتیم بارون تندتر شده و من و پریا شروع میکنیم به دویدن و من داد میزنم:" ببار ببار خانم بهار خیالی نیست ببارببار" . پریا میگه : "مامان کسی نشنوه چی میگی؟  میگم :" نمیشنوه مگه تو شنیدی ؟" داد میزنه:" نه .

 میرسیم به یک پست نگهبانی . سرباز توی اتاقک به هوای اینکه ما تو بارون گیر افتادیم میگه :" بیاید تو بشینید تا بارون بند بیاد." ما میخندیم و من مگم :"میشه دعا کنی بند نیاد؟" سرباز میخنده و یکهومیگه: "وای شما همون بازیگره هستید؟" ما رد میشیم و پریا برمیگرده میگه:" آره همونه" . ما تا خونه نسیم میدویم و میخندیم و بهم قول میدیم که همیشه دیوونه بمونیم  و پای این خل بازیای هم باشیم و من تو دلم ذوق میکنم که این روح پریشون احوال بی حصار رو به دخترم هم دادم گرچه در ظاهر شبیه من نباشه .نسیم در رو روی ما باز میکنه میدونه چقدر خلم میخنده و میگه برید تو حموم تا براتون لباس بیارم.

اما این آسمون هنوزم سه شبانه روز تمام نباریده وجادوگر گفت :" اگه تا تابستون این اتفاق نیفته ته این غصه موندگار میشه گوشه دلم."

پس دعا کنید بباره من که گفته بودم هنوز به بهار  و بارانهای موسمیش امیدوارم.

   + بهاره رهنما - ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٢