هجویه های هجوا

"هفت هایکو از هجوا"

 

"جوشش عبث"

 

آب در دیگ میجوشد

دانه های برنج ، آنسوتر منتظرند

و دل من برای سوداهایی میجوشد

 که دیگر  آنها را

باید  از خاطر ببرم.

 

 

"انتظار"

 

چشم باز میکنم

رفته ای آرام و بیصدا،

به سمتی که خوابیده بودی میغلطم

گرمای ملحفه ات

دلگرمم میکند که

بازمیگردی .

 

 

"نگرانی"

 

نگران امتداد نگاه توام

 در فضای بی کرانه این دنیا

چشمهایت

معیار خوب دلواپسی های منند.

 

"بی عدالت"

در ناگریزی تمام لحظه ها ،

گریزی بود : یاد تو.

حالا در ناگریزی یاد تو

هیچ گریزی به لحظه ها نیست.

 

 

"حسرت"

به پوست تنم دست میکشم

به جای کسی نفس میکشم

و در حسرت یک بوسه میمیرم.

 

"بی زمان"

 نمیدانم چند روز است که رفته ای ؟

چند سال و چند پاییز؟

فقط میدانم که:

چهار هزارو ششصدو بیست و چهار بار است

که با صدای بستن در دلم میریزد پایین.

 

"آشغال جمع کن"

به گذشته و باران چنگ میزنم

 و با جنون نگه شان میدارم

تمام آنچه که روزی دورشان انداختی

مادرم راست میگفت:

من همیشه آشغال جمع کن بودم.

   + بهاره رهنما - ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٥