کافه سویای محبوب من

کافه سویای محبوب من:

 چهارسالی که با آرزو گذراندم از بهترین روزهای عمرم بود .

پل آشنایی ما دنیایی بود به نام:

 داستان".

هیچ وقت ذوقم را از این که داستانی را که به او داده بودم خواند یادم نمیرود

 نه گذاشت و نه برداشت  گفت :"اشکم رو در آوردی بهار."! 

و من از اینکه اعتراف کرد که موقع خواندن داستانم اشکش ریخته دلم زیرو رو شد……..

از بین خاطرات بسیار این سال ها که هم آرزو دارم روزی باشد که بی آنها سر کنم هم نمیتوانم بدون آنها سر کنم یکی عوض شدن کیف های آرایش ما در توالت دانشکده ادبیات بود که چون هردو باهم خریده بودیم و کیف ها مثل هم بود  و برای بیرون زدن از دانشگاه عجله داشتیم این اتفاق افتاد وهردو تا دوروز بعد دستمان ماند تو حنا . چون آرزو به شدت سبزه بود ومشکی و من زیادی سفید و روشن  و هیچکدام از سایه ها و رنگهای جعبه ما به درد هم نمیخورد و این شد مایه خنده دوروز بعد ما که در دانشگاه هم را دیدیم و کلی غش و ریسه رفتیم!

  و بماند ماجرای سنگهای چادویی ما که من هنوز دارمش!

 و ماجرای گشت انتظامی که ما  را در میدان فردوسی گرفت و ترسیدن آرزو که تنها واکنشش خنده و خنده و خنده بود!

 بماند و بماند آکاردیون و ترانه : وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد !!

وبماند تولد آبان ماهی او و رفتن دی ماهی اش!

 و بماند و بماند و بماند که هرگز روزی نیست بی این ها سر کنم  و گاه آرزوی فراموشی دارمشان.

 و بماند این شباهت های ناگزیر تقدیر که آرزو را با آرزو هایم شبیه کرده بود....

 بماند که او  کوهن دوست داشت وگلستان و کوه وعکاسی و مجله فیلم آن روزها!

 و البته حلوایی که من میپختم و همیشه میگفت : "ازاونی هم که مامانم میپزه خوشمزه تره."

و هیچکدام از این ها بهم ربطی ندارد اما آرزو دوستشان داشت...

 و اولین رستورانی که باهم رفتیم چلو کبابی نکیسا بود در کوچه پس کوچه های کریمخان.

 و شکلاتی که هر دو دوست داشتیم تابلرون سفید بود!

 و آبنباتمان آبنبات تند دارچینی صورتی رنگ ریز!

 و کتاب نرودا را حفظ بودبم: "هوارا از من بگیر خنده ات را نه  تا چشم از دنیا نبندم."

و شب شام غریبان و شمع روشن کردنمان در امامزاده صالح !

ماشین قدیمی سرهنگ پدر آرزو که  این روزها وسط رمان من جا خوش کرده !

و بماند که آخرین دیدار ما در تیاتر بود و........

 وای خدایا بعد این همه سال این همه نشانی هنوز را چه کنم ؟ !

همه این بماند ها به کنار و این که من هیچ جمعه ای جرات نکردم به کافه سویا بروم هم کنار.  اما این بار  بچه های دانشگاه ادبیات نه در منزل دکتر مصفای نازنین نه در خانه خانم دکتر مستشارنیای سخت گیر و دوست داشتنی که در خانه یکتا دور هم جمع شده اند و جمعه است و جمعه ای سخت ابری و من دلتنگ و خسته ام و میترسم میدانم که خانه یکتا ته کوچه ایست که کافه سویا  سر آن کوچه است و یکتا ده بار تاکید کرده که:" باید بیایی بچه ها دلتنگ دیدنتند و فلانی و فلانی را هم پیدا کردیم و چنین و چنان" و من خر میشوم  وبا ماشین بزرگی که به شیشه اش پر سبز عطر نیناریچی سال های دورم تاب میخورد و عقب شیشه اش قلب سرخ بزرگی است راه می افتم و هی به خودم نهیب میزنم که خوب آرزویی دیگر در کار نیست اما من آدم عاقلی شده ام و هوای احساساتم را دارم و میروم ته کوچه مهمانی بر و بچه های ادبیات و میخندم و دلم هم در این جمعه ابری باز میشود .

اما همیشه پیش بینی های این گونه من کاملا برعکس از آب در میاید هرگز تیتر مصاحبه ام با مجله فیلم را یادم نمیرود "آرزو های برعکس یک دختر خرافاتی " گفته بودم که چقدر خدا خوب میداند که من کم عقلم و به همین خاطر مرتب برعکس آرزو هایم را مستجاب میکند دارم به تیتر مجله فیلم سال های دور فکر میکنم که میبینم جلوی کافه سویا ایستاده ام !!!

کی و کجا ماشین را پارک کرده ام؟ نمیدانم .

مرد قهوه چی میشناستم و میگوید که: همه این مدت کارهایم را دنبال کرده و نوشته هایم را خوانده و این روزها اعتماد ملی میخواند فقط! و بعد همه این هابا صدایی آرام سراغ دوستم را میگیردو من میگویم :"آرزو مدت هاست که مرده."

 بهت زده نگاهم میکند. هق هق گریه امانم نمیدهد همه رنگهای صورتم با اشک در هم رفته اند. به قول آرزو شده ام مثل کیک خامه ای!

 شماره یکتا روی گوشی ام می افتد ریجکتش میکنم .به هدایت قهوه چی میروم پشت همان میز مینشینم روبرویم مرد قهوه چی با سکوت قشنگش نشسته و من آب پرتقال مرحمتی او را در میان بغضی غریب به زور فرو میدهم .

پول آب پرتقال را حساب نمیکند .

برمیگردم خانه کسی در ماشینم میخواند:"و یاد مهر تو ای مهربان تر از خورشید"

و پرهای سبز عطر نیناریچی با سرعت میرقصند.

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٠