بهار من گذشته شاید...

داریم از سر صحنه برمیگردیم روز عجیبی است و از صبح دارد از بالا ماجرا نازل میشود!

 خب روز  عجیب بعد ازدیروزاست و میشود انتظار داشت که چه تماس هایی گرفته میشود و چه حرفایی و چه نصایح و چه خط و نشان کشیدن هایی در راه است .

خسته ام از خیلی چیزها و حرفها از همه انتظار ها دارم بالا میاورم از همه امید ها از آرزو کردن بدم میاید و خلاصه این که این روزها همه جیز هستم جز بهار! و شاید برای همین است که سی دی  ماشینم گیر کرده رو ترانه "بهار من گذشته شاید"....

شاید اگر اوضاع تغییر نکند دیگر با بازیگری خداحافظی کنم شاید فقط بتویسم و شکر کنم که چون لورکا قلمم را نمیشکنند. شاید شاید شاید.....

 این جا شهر هیچستان است به هیچ میخرندت و به هیچ میفروشندت روزگار غریبی است نازنین و آه که از این کلمه تازتین هم حالم کم بهم نمیخورد!  ازگم شدن چند شعر اخرم و از گم شدن مدام موبایل و کلید خانه و ماشین و از این همه گیجی این روزها ی خودم حالم بهم میخورد. من  به قول سارا  که نوشت :" اختنمالا گم شده ام ". مینویسم :"حتما گم شده ام "و اما حالم از همه آدم هایی  نیز که میخواهند کمکم کنند تا پیدا شوم هم بهم میخورد.

 و قتی صدایی بمن میگوید:" ممکن است شخصیت تو بزودی زیر ماشین برود " حالم از خودم و او بهم میخورد . روحم سنگین و غبار آلود شده. شکل خنده هایم عوض شده و نگاهم مال خودم نیست . این روزها انگار دارم در یک کابوس بی پایان راه میروم و  در میان همه این ها:

 شب است و دارم با همکارم طاهره از سر صحنه بر میگردم نزدیک سر زدن سپیده است و راه را در کوچه پس کوچه های دربند گم کرده ایم 3 صبح است که به طاهره میگویم نگهدار و او میایستد اما نمیداتد من پریشان  چه ام شده؟ خدایا چه روزی و چه شبی است شبش! خدایا تو داری با پری کوچک غمگین رویا بینت چه میکنی چه؟ما دم قبرستان ظهیر الدوله ایم و من میروم تا دم در باغ چشمهایم را میبندم و فریاد میزنم :فروغ چرا این روزها فقط به زوال زیبای گل ها فکر میکند این دخترک دیروز که اکنون زتی تنهاست؟

 به خودم میایم که میان شانه های طاهره در ماشین او دارم هقهق میزنم آرام میشوم و پنجره را پایین میدهم و سیگاری میگیرانم طاهره به سمت بلوار خانه ما راه کج میکند بلوار شهرزاد همان جا که فروغ را راهی ظهیر الدوله کرد!

   + بهاره رهنما - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٤