بس کوچه های زن بارانی

این روزها سر تمرین نمایشم و خوشم از این که هر روز ٨ ونیم صبح از خیابان ایرانشهر میروم پایین و هر روز یک و نیم ظهر از حافظ می آیم بالا . این دو خیابان را به حد پرستش دوست دارم خصوصا روزهای بارانی اش را و خصوصا هر بار انتهای ایرانشهر به پنجره خانه دوست دبستانی ام (که اگر بنویسم یار دبستانی ماجرا میشود ) که سال هاست از او بیخبرم نگاه میکنم شاید او هم مانند خیلی ها آنسوی آبها و خاطره هاست یا آنسوی ماه و ابرها  یا ..نمیدانم و از دور به نگاهی قناعت میکنم و اینکه ساختمانی هست هنوز که یادآور اوست را شکر میگویم و گاهی اگر زودتر از ساعت یک در بیایم میروم طرف های خیابان وحدت اسلامی و به جای ناهار معجون پسته میخورم! (که ناهار خوردن این روزها کار سختی شده !)همان جا و همان معجون که دانشگاه که بودیم با آرزو همیشه میرفتیم و همیشه میخوردیم! و بعد از خیابان باریک عاشقانه ای میاندازم این ماشین گنده و لندهور را توی مسیر منیریه و ورزشی فروشی هایش و گاه هم میروم منوچهری همان جا که عطرهای جادویی داشت با پرهای سبز و در همه این احوال لئونارد کوهن که سخت با همه این کوچه پس کوچه ها آمیخته است از رقصیدن در پایان عشق و معجزه میگوید و من  بی بهانه یادآن ترانه "گوگوش "میافتم که میخواند:" همین حسی که دارم /حتی  وقتی از تو دورم /تلخ و بیمارم/ چقدر خوبه " و با خودم شرظ میبندم که اگر زنده ماندم یکی از همین روزها یک کافه در همان حوالی میزنم و اسمش را میگذارم :زن باران  یا عاشقیت در مه ....

توی بزرگرراه مدرس کسی دارد تبلیغ چیتوز را میکند و میان بیلبورد و هوا آویزان مانده و کارگرها یی که دارند نرده ها را سبز میکنند سخت عرق کرده اند خجالت میکشم و کولر ماشین را خاموش میکنم تا من هم گرما را حس کنم و تحملم را بالا ببرم به خیال خودم ! البته مانند هوا کردن بالون های سبز در زیرزمین خانه!

...... پریشب جعفر مدرس صادقی را دیدم . میگفت:سال ها پیش آن پاییز که داستانهایت را برایم میآوردی. وقتی از پله های فرهنگسرای نیاوران بالا می آمدی صدای خش خش بارانیت خیلی عجیب بود وهنوز هم به یادم مانده و جایی مینویسمش ,میخندم  او نمیداند که من خود زن بارانم ...

   + بهاره رهنما - ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٠