باد می آید.(داستانی از دومین مجموعه داستان من )

"کنسرت توی برج میلاد برگزار مبشه , ساعت هفت و ربع  اونجا باش ,جان من دیر نکنی ها . موبایل آنتن نمیده ماجرا میشه پیدا کردنت. هفت و ربع دم فواره آب ورودی بالا ."

مهناز این را میگوید ومثل همیشه  میان زمین و هوا تلفن را قطع میکند . حوصله رفتن  ندارم  . دکتر رضایی خوب این دفعه دستم را خواند و به رویم آورد که مردم را میپیچانم . من اما مقاومت کردم و گفتم که  اشتباه میکند و من اتفاقا خیلی هم تکلیفم با آدم ها روشن است و او باز گفت که : اشتباه نمیکند و گفت که من به جای این که راحت به آدم ها نه بگویم الکی قول میدهم و قرار میگذارم و بعد هم هزار تا بهانه برای نرفتنم جور میکنم . یادم هست که حوصله ام نیامد که به دکتر بگویم که : خب این اسمش پیچاندن نیست ,اسمش خوصله نداشتن است . و من واقعا حوصله ندارم و ماههاست که این بیحوصلگی و رخوت دست از سرم برنمیدارد . بیحوصلگی به نظرم چیزی است که موذی تر و ناشناخته تر از افسردگی است و هر بار که میایی علتش را پیدا کنی مانند ماهی از دستت لیز میخورد آخر هم نمیفهمی چرا و از کی این طوری شدی و باید از کجا مهارش کنی . در طول سالی که گذشت هشت ماهش را در مزون لباسم را بستم و همه مشتری ها را پاس دادم به مهناز و نشستم توی خانه و از چیب خوردم. روزها بود که آمدن شب را اصلا خبر نمیشدم و میافتادم ساعت ها روی همین کاناپه کهنه قرمز رنگ جلوی تلویزیون و گاه یک روز تمام فقط کانال عوض میکردم ,بدون اینکه هیچ تصویر یا صدایی حتی توجهم را جلب کند . هیجان که پیشکشم . گاهی در این روزهای تب دارو کشدار دستم را روی قلبم میگذاشتم تا مطمئن شوم توی همین زندگیم ,و  نه توی رویا و خیال و این که زنده و  واقعی ام . و هر بار که به این حال می افتادم برای مادرم خدا بیامرزی میفرستادم که همیشه نهیبم میزد که :" مبادا ازدواج کنی ! تحمل تو رو هیشکی مث من نداره . منم که میبینی مجبورم و مادر"و بارها در طول این هشت ماه لعنتی و طلسم شده خدا را شکر کردم که در مسئولیت کسی یا چیزی بر عهده ام نیست و میتوانم هر چند روز که بخواهم در خانه ام را ببندم و تلفن را از پریز بکشم و بیفتم روی همین کاناپه و فقط وقتی برای دفع فضولات انسانیم ,بدنم خبرم میکند بفهمم که واقعیتی به نام زندگی پیرامونم جاریست .

ساعتم را کجا گذاشته ام ؟نمیدانم . زمان در طول این هشت ماه به طرز غریبی مثل همان ماهی از دستن لیز میخورد و در میرود میدانم تا به خودم بجنبم ساعت نزدیک هفت است و صدای مهناز با آن لحن تحکم آمیزخاص خودش ش توی سرم میپیچد که تاکید کرد :"دیر نکنی ها ماجرا میشه "و من امروز نمیخواهم دیر کنم , امروز دیر نمیکنم خصوصا که صدای این پسرک را دوست دارم و آخرین آبومی که بیرون داده همان بود که  تا ماه ها توی ضبط قراضه دویستو شش قراضه ترم گیر کرده بود و مغز من هم روی ترک هشتش کلید  کرده بود .

 دکتر رضایی گفته بود که یکی از بدترین نشانی ها روزهاییست که یادم میرود چیزی بخورم . میروم توی آشپزخانه تنگ و نارنجی رنگم و به سقف کوتاهش نگاه میکنم که حصیری که زده ام تا ترک های سقف را بپوشاند از این ور و آنور دل داده و لامپ چرب و کم نوری از وسطش مئل زبان زردو شل  یک بیمار رو به موت آویزان است . از توی جعبه کوالیتی استریت روی میزم که مدت هاست همه شکلات هایش تمام شده یک تکه نان جوی سیاه در میاورم و سق میزنم . آنقدر سفت است که باور م میشود که تکه ای از دندان هایم را با آن خورده ام . به آینه کوچک زیر کابینت نگاه میکنم و میبینم که همه دندان هایم سر جایشانند . از یخچال فیلکوی کوچک و سبزم بطری آب معدنی را بیرون میکشم و دو قلپی میزنم و بعد از شیر آب پرش میکنم و دوباره میگذارمش توی یخچال . موقع گذاشتن چیزی زیر سطج بطری را ناصاف کرده نگاه میکنم . ساعتم است . گیج ماندهام که کی و چرا ساعتم را در یخچال گذاشته ام ! و میترسم از آشپز خانه بیرون میایم و میروم سراغ موبایلم و دکتر رصایی را میگیرم و ماجرا را برایش شرح میدهم . میخندد و میگوید :"قرص آبی را که به یک چهارم رسانده بودم باز هم نصف بخورم !"میپرسم :"پس در واقع این نشانی پس رفت است نه ؟" دکتر به من میگوید :"پررو " و میپرسد که آیا یادم رفته  که جطور  هشت ماه پیش  با مهناز  و تقریبا چهار دست و پا و با پلک هایی از شوری اشک سوخته و ورم کرده به مطبش رفتم!؟.

 نه. یادم نرفته . یادم نمیرود مهناز کنار من روی تخت یک نفره اتاق خواب ام نشسته بود و آرام روی مهره های پشت کمرم دست میکشید و زیر لب میگفت :" دختر دنیا که به آخر نرسیده !و من دمر افتاده بودم و سرم را توی بالش کرده بودم و به همه وجودم فشار می آوردم که درد شدیدی را که در گلویم پیچیده بود با هق هق گریه بیرون بریزم اما دستی نامرئی دور تا دور گلویم را میفشرد و میان دو سینه ام آتش افتاده بود . پا شدم و نشستم . مهناز گفت :" آب میخوری بیارم ؟" با سر اشاره کردم که نه و بعد ک.بیدم میان سینه ام و داد زدم :مهناز دارم میسوزم .دارم آتیش میگیرم . به دادم برس ! و مهناز سفت و محکم بغلم کرد و سردی اشک هایش که بر شانه ام ریخت خنک و آرامم کرد.

به اتاق خوابم مبروم و از میان تل لباس های  روی صندلی پلاستیکی جلوی کمد توالتم   ,مانتو و روسری مشکی نخی ام را بیرون میکشم و با دست صافشان میکنم و میکشم به تنم . حوصله ندارم این جین کهنه را که حسابی هم  به تنم گشاد شده  عوض کنم . صندل سفید رنگم را از زیر صندلی لباس ها با پا بیرون میاندازم و به پا میکنم و خدا را شکر میکنم که کیف سفید رنگ دارم وگرنه مهناز پدرم را در می آورد که چرا با ریخت و قیافه بهم ریخته به کنسرت رفتم  در حالیکه میدانم او همیشه مهمان این خواننده است و جای بلیط هایش ردیف اول و مهناز هی باید خجالت بکشد از گریه ها و خنده های به قول خودش رسوای من .

میدانم که دیر شده به ساعت امانگاه نمیکنم و به آینه نیز و به سمت در میروم و روان میشوم توی پله های باریک و آن پایین خودم را پرت میکنم توی دویست و شش همه جا خورده ام و میرانم به سمت بزرگراه همت و برج میلاد . و زیر لب تکرار میکنم برج میلاد . برج میلاد جاییست که همیشه بیادم می آورد که من چندان آدم خلاقی نیستم . خدا میداند و خودم که اولین کسی که قصد داشت از بالای برج میلاد خودش را پرت کند  من بودم !داشت تمام میشد و تابلوی نئون کنارش هی تاریخ می انداخت که "چهل و پنج روز تا افتتاح برج , بیست و سه روز , هفده روز و..من هی از کنار این تابلوکه  رد میشدم و نقشه اش را میریختم که چه طور یکی از همین روز ها بروم آن بالا و خودم را پرت کنم پایین . از آن دوره های روحی وحشتناکم بود که به دیوانگی نهفته بیش از افسردگی شباهت داشت و حال خراب رو به مرگی داشتم که شک نمیکردم خود این حال دیر یا زود  قالم را میکند  . اما نمیدانم جطور شد که یک هو از آن گرداب فروکشنده در آمدم و بهتر شدم و بعد  فهمیدم که بیشتر حال و حوصله خودکشی نداشتم تا این که بترسم . از مرگ باکیم نبود  چون قطعا  چیزی بود بهتر  از زندگی غیر قابل تحمل آن روزهایم! . خلاصه حوصله ام نیامد که خودکشی کنم و حالم هم کم کم بهتر شد و چند وقت بعد هم آن دخترک رفت آن بالا و پرید پایین و شد اولین آدمی که با برج میلاد خودکشی کرده و انگارکه  ایده مرا دزدیده باشد حرصم را در آورد با این کارش !چون من میدانسیتم که میتوانستم  در این مورد اولین آدم باشم و یا حد اقل میخواستم که باشم . دخترک را نمیشناختم اما شنیدم که خیلی جوان بود و شاید  برای همین مشغله اش کمتر بود تا به تصمیمش برسد و حوصله اش بیشتر بود و پیگیر شد و رفت و اجرا کرد و پرید و خلاص!

توی پارکینگ برج میلادم  که حاج آقایی با لباس روحانی  ّه من اشاره میکند . از آن وقت هاست که شیشه را بکشم پایین و صدایم را بکشم بر سرم  اما زود میفهمم که دارد اشاره میکند که میتوانم جای او پارک کنم . خدارا شکر به این یکی یعنی  پیدا کردن جای پارک همیشه خوش شانسم. شیشه را پایین میدهم و لبخند میزنم . حاج آقا میگوید :"خوش شانسید ها "میگویم :بله به طرز عجیبی . شما برای کنسرت نمیمونید ا ؟". حاج آقا میگوید :"چطور مگه بلیط اضافه آوردید ؟" با خنده میگویم :" نه همین جوری تعارف زدم ."مرد پارک بان سوت میزند که زودتر جابه جا شویم . چیزی شبیه چشمک تحویل حاج آقا میدهم و او خنده اش میگیرد و سری تکان میدهد و میرود و من جای او پارک میکنم .

وای دیر رسیدم . دم در آسانسور پر از آدم است و من توی ازدحام ادم ها حسابی حالم خراب میشود  از این همه بوی مختلف که هجوم خاطرات را بهمراه دارد میترسم  . هر آدمی بوی کسی یا جایی یا چیزی را میدهد که با مشت مشت آرامبخش و خرج پول سوزن زدنم هم درست و کامل نمیتوانم از سرم بیرونشان کنم . کسی که یادم نمی آید که  کی بود ( و هر وقت یادم نمی آید از ترس آلزایمر سال های پیش رو میلرزم  ) میگفت :خاطرات برای نشخوار کردن نیست برای مزمزه کردن است . حرف قشنگی است مئل خیلی دیگر از حرف های قشنگ دنیا که مال آدمی مئل من نیست. آدمی که به قول مادرش تا گند هر چیز را در نیاورد دست بردار نیست ,موفع مرور خاطرات هم نشخوار میکندشان نه مزمزه !. از پله ها میروم دارم هی بالاتر میروم هی اوج میگیرم و باز به دخترک خلاقی فکر میکنم که زودتر از من از برج میلاد پرید و این که آیا از پله ها رفته بود یا نه او هم مثل من با دیدن یک آسانسور پر از آدم حالش حراب شده تا جایی که  از ادامه زتدگی منصرف شده .کسی چه میداند اصلا شاید آن روز یک روز عاشقانه و گرم و خوب بوده روزی پر از اراجیف و شر و ور هایی درباره آینده. ولی دخترک بیچاره با بالا پایین شدن چند هورمون ناقابل در خونش دم در آسانسور ناگهان به پوچی مطلق رسیده و رفته بالا و کار را تمام کرده  و نمیدانم که جرا همه اش فکر میکنم که ناگهانی  این کار را کرده و نه به مرور و با مزمزه مثل من که هی بهش فکر کردم و آخرش هم انجامش ندادم  .

 پله ها تمام شده و من به محوطه بالای برج رسیده ام .صدای قلبم در گوشم میکوبد و موهای کوتاه سیخ سیخی ام کاملا خیس عرق است و شلوار جینم هم دارد از پایم می افتد که از کمر میکشمش بالا  و نگاه میکنم و میبینم که جقدر شلوغ است شلوع تر از دم آسانسور حتی . مهناز گفته بود که موبایل نمیگیرد و چشم میگردانم دنبال فواره میگردم . نیست . از آقای مسن سفید رویی که کلاه بره با نمکی به سر دارد و روبریم ایستاده میپرسم :"این طرفا فواره هست ؟" او عینکش را روی بینی کوچکش جابه جا میکند و میگوید:"منظورتون چه جور فواره ایه ؟"جواب میدهم :" نمی دانم فواره دیگر فواره آب ."او سرش را کج میکند و میگوید :" نه این جا هیج فواره ای نیست". و راهش را میکشد و میرود . و من حوصله ندارم که بگویم : مرد حسابی  وقتی اصلا فواره ندارد چرا میپرسی چه جور فواره ای !!"

سر میگردانم به اطراف بلکه بین سرهای این زت ها مهناز را پیدا کنم . پیدا کردنش این جوری داحت است . او همیشه گوجه موهایش را آنچنان میبرد بالا ی سرش میبندد که از زیر روسری همیشه انگار یک طالبی کوچک روی سرش  سبط شده و و کمتر کسی خصوصا این روزها  خودش را این جوری درست میکند . روسری سرکردنش مئل آنموقع های مامان هاست که روسری را برای خاطر باد یا قشتگی میبستند و انبوه موهای میزان پیلی شده شان را زیر یک روسری نرم کوچک  پنهان میکردند ! اما از مهناز خبری نیست . دخترکی که یک عالم موی سیاه و فرفری را از دو طرف روسری و بالا و عقبش رها کرده بیرون به من الکی لبخند میزند من هم  الکی لبخندش را پس میدهم. این لبخند های بیدلیل را دوست دارم . جمعیت دارد هی کمتر و کمتر میشود . فواره ای در کار نیست . مهناز نیست حوصله کنسرت ندارم و آقای خواننده هم حتما همان ترانه محبوب شماره هشت آلبومش را به اصرار مردم دو سه بار  می خواند و میرود روی مخم و حالم را خرابتر میکند .

میروم دم هره دیوار آنجا که پایین و ارتفاع را میبینی می ایستم و نگاهی میکنم و از این فکر که مبادا وسط راه پشیمان میشدم و زجر میکشیدم تنم میلرزد و خوشحال میشوم که من آن اولین کس نبودم که از ان بالا پرید  هنوز هم از خود مردن نمیترسم اما مردن یکباره را دوست دارم , وتردید هر چیزی از تحربه اش آزار دهنده تر است  . از این جا تا پایین هم راه خیلی طولانی است و راه طولانی همیشه  ایجاد تردید میکند . باد می آید و من ناگهان در میان باقیمانده اندک جمعیت تو را میبینم  از پشت سر! و قسم میخورم که تویی , شک ندارم که خواب و خیال نیست و خود تویی و مطمئنم که امروز همه قرص هایم را خورده ام و حالم خوب است و میخواهم همان جا به دکتر زنگ بزنم که یادم می افتد موبایل آنتن نمیدهد . میخواهم بروم اما گویی فدمهایم با سرب سنگین شده اند. خود خودت بودی رفتی تو و از پشت سر  خط اصلاح گردنت را دیدم که مثل همیشه زیادی بالا بود . نفسم را حبس میکنم و به جمعیت پشت میکنم و از این بالا به تهران نگاه میکنم که هرچه از آن دور بشوی به نظرت زیباتر می آید و خصوصا وقتی از هواپیما داری  تهران را زیر پاهایت میبینی . یا همین حالا . و به خودم تلقین میکنم که تو نبودی و من اشتباه میکنم اما بوی لعنتی ات با بوی باد در هم میآمیزد و توی سرم میپیچد . برمیگردم همه رفته اند , باد می آید . مهناز نیست و فواره ای در کار نیست ولی توی لعنتی در محوطه خالی مثل رنگ تندی روی یک بوم خالی بک هو توی ذوق  میزنی وباز پیدایت میشود  . تنم را میکشم کنج دیوار و با نگاه میبلعمت  و انقدر محو چهره آفتاب سوخته اآشنایت میشوم که نمیفهمم چه چیزی در دست داری . نگاهت به روبه روست و اخم داری . به دستهایت نگاهم را میکشانم . آنچه در دست داری عروسک نیست , دخترکی دو سه ساله است با انبوهی از موهای فر مشکی و بلندو یک پیراهن کوتاه سبز که دارد به زور دنبالت قدم برمیدارد . نامرد چرا بغلش نمیکنی ؟از کنارم که داری رد میشوی دخترک میگوید :" بابا بغلم کن زودی برسیم جیشم داره میریزه ".   پشتم را به تو میکنم و نمیدانم که آخر بغلش کردی یا نه ؟ رد میشوی و بوی تو با بوی خوب یک کودک آمیخته شده و همراه با باد توی سرم میپیچد . به تهران نگاه میکنم که از این بالا چه زیباست . همه تردید های عمرم پیش چشمم رؤه میروند و من دلم نمیخواهد وقتی برمیگردی این جا باشم , دلم نمی خواهد هیچ کجا باشم !

پایان سه صبح 7 خرداد 88

بهاره رهنما .

   + بهاره رهنما - ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦