من در هیچ تظاهراتی شرکت نخواهم کرد

من در هیج تظاهراتی شرکت نخواهم کرد نه تضاهر به دوستی نه دشمنی نه سیاسی کاری نه بی قیدی نه فرشته بودن نه شیطان بودن نه مهربانی بی چشمداشت !

نه من در هیچ کدام از این تظاهرات معمول این روز ها  شرکت نمیکنم.

 پدرم این روزها مرتب حرص میخورد از لغت غلط تظاهرات ها و هی میگوید:" ای بابا خوب تظاهرات که خودش جمع است" . پدرم شب عروسیم قسمم داد که هرگز مردی را قدر او دوست نداشته باشم و من هرگز به او نگفتم که:" پدر مرا ببخش من  بی تقصیر بودم روزگار نگذاشت به قولم  وفادار بمانم "

. این پراکنده گویی ها را در شبی میکنم که اولین باران پاییزی دارد آن بیرون میبارد و من البته باید صبح یادداشت را آپدیت کنم اما اکنون مینویسم  اکنون که با ز باران میبارد آن بیرون و دنیا ادامه دارد و مرگ پایان کبوتر نیست و دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم ! این اولین باران و اولین خزان بعد از رفتن  جادوگر است و اولین ها همیشه سخت است و به یاد ماندنی !

پراکنده مینویسم  به قول شمس لنگرودی عزیز :"میآیی و چون چاقویی روزم را به دو نیم میکنی . میروی و پاره های تنم در اتاق میماند ".پاره پاره دلم امروز شاید چون صبح سر تمرین گریه کردم از دلهره  برای جوانانی که شاید آفتاب پس فردا را نبینند  از ته دل و همه را اشکی کردم آخر  اشکهای من مثل اشک های دختر کتاب" مثل آب برای شکلات" گاه غرق کننده است . J

ووسط این حال عجیب ناگهان خدا را شکر میکنم که شغلی دارم که در آن آنچنان تخلیه روحی میشوم و نقشم را تا آخر بازی میکنم که نیازی به نقش بازی کردن در زندگی حقیقی ندارم نه نقش قا تل نه مقتول !نه قربانی نه سلاخ ! به قول مهدی فتحی نازنینم که روحش شاد بادا ! :

"ما بازیگران بهترین نقش پیشه ها در روی صحنه نمایش و بدترین نقش پیشه ها در زندگی واقعی خود هستیم ."

قربانی نیستم اما حسرت دارم حسرت باری که یک عمر بر شانه ام نهاده شد و بزرگی گفت :"حسرت داشتن شرفش بیش از بی حسرتی است ."

نه من عادت نکرده ام که خودم باشم زحمت کشیدم و تاوان داده ام و خودم را تربیت کرده ام که ر وحم  روان و ازاد و باکره بماند واین همه احساس انسانی  وزنانه وجودم: حسادتم .عشقم. شوقم .دلتنگیم . مادریم. دوستیم و همه حسرت ها و سهم اشتباه های خود خواسته ام  همه را رها میکنم!

 به من گفته بودند: بیا داور خانه سینما شو بخش بازیگری راحت جواب دادم:"نه من هنوز جوانم وشاید حسادتی به همکار با استعداد وزیبا و جوان تری باعث داوری غلطم شود !" این جور وقت ها که این همه شیشه ای میشوم مردم گمان میکنند یا کلا پرتم یا دارم خودم را لوس میکنم . مدت هاست که این قضاوت ها هم برایم بی اهمیت است و من به خودم مدیونم اگر خودم نباشم و بس !اگر روزی دوست داشتم بلد باشم خودم را بگیرم یا احساساتم را پنهان کنم یا با سیاست و نقشه رفتار کنم حالا در سی و شش سالگی به این میبالم که هیج کدام از این ها را نیاموخته ام و استعداد ش را هم نداشتم و روحم را با طبیعت زنانه خودش حفظ کردم و خب گاهی هزینه هایی هم برایم  داشته و اماشک ندارم که  خدا این بهار را بیشتر دوست دارد و وقتی به علدتی که مادر یادم داده پیش از خواب روزم را مرور میکنم معمولا جز همان حسرت سنگینی بر روحم نمانده و آن حسرت هم البته درس های خودش را داشت و من باید امتحانش را پس میدادم . خود ماندن یک انتخاب است . یک روش زندگی است و شاید برای همین انتخاب است که گاه ماجراها ی اطرافم عجیب و غریب رخ مینمایند  و با همه سادگی من در برخوردهایم  معمولا خدایم دم پرتگاه از پشت پر پیرهنم را میکشد و نگهم میدارد ! همان خدای خوب کودکی من که وقتی به بزرگی اش فکر میکردم میترسیدم و سرم را زیر لحافم میکردم و بی صدا اشک میریختم و همان بهترین و مطمثن ترین سنگ صبور این ماههای افسردگی و ترک و تنهایی و خودشناسی .

قلبم پر طپش تر از همیشه در سینه ام میزند . وای خدایا جوانان ما را در پناه امن خودت جا ده تا آفتاب نه باران بعدی را ببینند . یاد هایکویی از خودم میافتم :" میدانم کسی هست که  آفتاب را  دوست دارد پس من  ترجیح میدهم باران غرقم کند".

و من مهربانی را با تظاهر دوست ندارم  ...یادم هست  وقتی روزی نازنینی گفت:" نگاه کردن به تو مانند نگاه کردن به اثری هنری است هی چیز تازه در تو  میبینم". مردم از خوشی !اما امروز وقتی به من میگویند: عجیب مهربانی. حرصم میگیرد مهربانی که عیان باشد به چه دردم میخورد؟ خانوم م.د روزی  گفته بود: مهربانی بهار از زرنگی او برای جذب آدم هاست ..نه هرگز اینگونه نبود. این مهربانی ذاتی است و حتی گاه آذارم میدهد خانوم جان !  این روزها تصمیم دارم مانند امیلی کارهای یواشکی برای شاد کردن مردم بکنم تا دلم کمی آرام گیرد مثلا اگر کسی از من راجع به آدمی پرسید که مرا حسابی آزار داده و شروع کنم محسنات او را به یاد بیاورم و بازگو کنم وای من دیگر چیزی نمیگویم این هم که امیلی وار نمیشود ریا درش هست اگر بگویم که چه نقشه های امیلی واری دارم!......

 و سپیده دوست عزیز من این روزها سخت  عاشق است دیروز به من میگفت ": بهار جان نمیدانی صبح ها که تا گوشی را روشن میکنم پاکت اس ام اسش می افتد روی صفحه گوشیم چه حال خوبی دارم ." و من دلم نمی آید که بگویم ": وای سپیده جان  به فکر روزی باش که این پاکت دیگر به سوی گوشی تو پرواز نمیکند و حال مرگ خواهی داشت بس که به صفحه لعنتی موبایل زل میزنی و خبری نیست پاکت کم کم مقصد دیگری می یابد و تو عادت میکنی  به این که کم کم ساعت ها گوشی ات را حتی گم کنی و بعد هم که پیغام های دیگری از دیگران میرسد حالت از خودت و آنها و هرچه عاشقی است هم میخورد و شاید یک روز به شکلی دیوانه وار گوشی ات را از شیشه ماشین پرت کنی توی جوب آب و ...

نه نمیگویم حال الانش خوش است شاید هم خوش بماند گرجه شاعر گفته :"چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند . " البته که من دعا میکنیم که بماند .سپیده باز زنگ میزند و  میپرسد: معیار باز عاشق شدن چیست ؟  جواب میدهم : نمیدانم معمولا یک بار  به غایت و سنگین غرق میشوی و بارهای بعد سعی میکنی به خاطر حفظ غرور انسانی ات گمان و باور کنی که باز عاشقی! برای هر کس جور خاص خودش است اما من معیار دیگر عاشق نشدن را میدانم و آن این است که: دیگر هرگز نتوانی از ته دل بخندی !اما  یادت باشد فقط آنگاه عاشقی که دعا کنی او باز هم بتواند بخنندد و عاشق باشد !

دیشب خواب دبدم که به کسی میگفتم ": هر اتفاقی پیش درامد تجربه ای در این دنیاست به جز مرگ  و صدایی مخملی به من گفت :" مرگ هم تجربه ایست اما برای دنیای بعدی ." خواب عجیبی بود ...

این روزها حتی از قضاوت شدن خودم به مناسبت کتابم نمیترسم از نقد مولف . نقد بیمار رایج در ایران هم نمیترسم و تعجب هم نمیکنم که با وجود باز خورد های خوب کتابم دوستانی راه سکوت را برگزید ه اند و من به آنها هم حق میدهم برای بروز ندادن آنجه در فکر و قلبشان  میگذرد  و دعایشان می کنم !

و این روزها حتی آنها را که میگویند من و لیلی و فلامک و باران به دلایل غیر سیاسی ممنوع الکاریم را دعا میکنم و دلم میسوزد که انقدر دنیایشان کوچک است که تلویزیون را آخر دنیای کاری ما میبینند قلم ها را چه میکنند و سالن های نمایش را !

باز من منع کردم و سرم آمد چه ریای مفصلی شد این پراکنده گویی!

   + بهاره رهنما - ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٧