چو گردباد...

چو گردباد دسته کن تو هم بریشانی ...

دارم از دفتر سعید برمیگردم خونه صدای موسیقی تیاتر هنوز توی سرمه صدای ترانه های محمد و خنده های خودم موقع ضبط و صدای تار و گوشه های درویش خان و صدای خر شهر قصه که روزی عاشقش بودم ...

سرم بر از صداست و از صبح هی خدا را صدا زدم به عادت معمول بریشانی ام شروع میکنم به نام بردن آدم ها در ماشین و حرف زدن با آنها و با خدا و با خودم مامک خادم هم برای خودش میخواند :باز آمدم بازآمدم ..قبلش گیتی میخواند :تا وقتی دنیا دنیاست عشقت...

دیروز هم همش عقیلی میخواند : فردا و می آیی قردا تو می آیی . توی این ماشین گنده من با برهای سبزش هی این ترانه ها میروند روی لوب و البته مهمان همیشه ای که سر بر شانه های نامرئیی اش میگذارم اقای کوهن عزیزم است ..

از موضوع خارج نشوم مامک خائم داشت میخواند و بزرگراه یادگار امام بود و من با خدا و جند نفر دیگر در سرم مشغول گفتگو بودم که بک هو هر سه شان بریند وسط خیابان و من دوتا را رد کردم و سومی گوله شد توی شیشه و خون باشید و من دیدمش که افتاده نفهمیدم چه ظور بیاده شدم موهایم باز شده بود و روسری دور سرم بیچیده بود و خونش با تمام دستهایم قاطی.. اورژانس امد و بلیس و بیمارستان و کلانتری  اسمش را برسیدم به هوش بود و گفت و دنیا دور سرم چرخید ..

خدایا تو با من چه میکنی این چه تصادفی است چه درست مثل بچه ای که بدرش را هی بی دلیل صدا کند و بدر برگردد یکهو بزند توی گوشش میخواستی بگویی ناشکری ممنوع ؟ تو هم خسته شدی از تکرار آنچه  از من میشنوی ؟ از این اشک ها ؟ خدایا تو هم ؟ بس تو هم سکوتم را میخواهی ؟

بچه ها زنگ میزنند که ببینند رسیده ام یا نه ؟ جواب نمیدهم خدایا به بیمان و یدرم که نمیتوانم بگویم هردو هول میکنند تاب حمع کردن شرایط را ندارند گوشی را برمیدارم شماره ی میگیرم قاطی کرده و ترسیده ام و اصلا نمیفهمم چرا نازنین را گرفته ام از دست یک زن

چه کاری بر میاید . اصلا بهار فکر کن تو تنهایی به کسی مربوط نیست !میفهمی؟!

رییس کلانتری که موهای دراز خونی و رنگ مئل گچ سفیدم را میبیند می برسد : فیلم برداریه ؟ اشک ایم امان نمیدهد . بازمیگوِید : تو فیلماتم خوب اشک میریزی!

 زانوهایم میلرزند و بریا زنگ میزند سعی میکنم نفهمد مثل همیشه اسکارلت وجودم لوم می دهد و موفق نیستم  اما به هر حال اصل موضوع را نمیگویم .

هفته ای که گذشت همه اش بالای سرافغانی غمگینم بودم و اشک ریختم و برایش حرف زدم و او نگاهم کرد دکتر های جوان شیفت بیمارستان شریعتی  هم که به سبک امروزی همه انترن های جوان اهل فیلم و سینما هستند حسابی با من دوست شده اند و یکی شان به من اخطار میدهد که اگر این بسر خوب شود تو کاری کردی که دلش خوب نمیشود میخندم .کم کم دارم میخندم و بسرک و عمویش را گاه تنها میگذارم .

فقط چند روز به اجرای نقش سختم در هملت با سالاد فصل رادی مانده  ٨ مهر تا ٢٧ آبان نه تا ٢٢ آبان نمیدانم به هر حال تا این آبان لعنتی در سنگلج اجرا دارم و از بی خوابی و بریشانی بی توانم .

یک انترن دیگر میگوید :مسیر رانندگیتو بگو میخوام بیام باهات تصادف کنم بابا تو انقدر به این یارو رسیدی که مادرش نرسیده تا حالا خوبه حالا افغانیه !

این کلمه افغانی دیوانه ام میکند و یاد جواننهای ایرانی خودمون توی اردو گاه های بناهندگان تو اروبا و جاهای دیگه می افتم و میگم افغانیه خوب باشه اما ادمه و مهمتر این که غریبه ...

و ما هم هممون غریب داریم کاش میشد این تصادف سرنوشت این بسر سنی افغانی با نامش شیعه  راعوض میکرد نمیدانم چرا نامش شیعه بود !

از بیمارستان مرخص شدا اما از دل من نه حالش را میبرسم .سراغ یکی از داستان هایم را که تو بیمارستان برایش خواندم میگیرد قول میدهم که کتابم را برایش ببرم!

بسر غریب افغانی سنی با نامی شیعه . خدایا مرا ببخش من گذشته را دیگر هم میزنم حتی در دهنم اگر آمد به ذهنم و هجوم آورد فقط از آن مینویسم و دیگر نه ناشکری میکنم و نه هی بیخود صدایت میزنم که با نام ها به من درس بدهی ...

به قول عزیزی اگر یک دیوانه راه بیفتد در شهر و هوار بزند این خانه ها مال من است که کسی باورش نمیکند!

اما من میدانم که دل صاحب خانه ها میلرزد چون شاید صاحب یکی از این خانه ها همان دیوانه شیدا باشد ..

امروز سرم را توی بشت صحنه تیاتر به دیوار تکیه دادم و دلم  یک هو ریخت .بس که دلتنگ شانه های خدا بودم شانه های خوب خدا در خواب های کودکیم خدایا تا ابد عاشقم و دوستت دارم ....

 

 

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٥