شکوه های پاییزی

برای رفیق فرصت های بامدادی:

تنهایت نمیبینم

آنگاه با خیل عاشقان

به آسمان سرزمینی دیگر کوچ  میکنی

اینک زمزمه ای خاموش

پایان ترانه ایست

که تو باطش می خوانده ای

بازمانده نگاهت

فرصتی است

میان من و

آوازهای باران

سهم تو از باران دست های سبز توست

چشم اندازی  از خدا و عشق

که تمام روز های آسمان را زیر و رو میکند

گوش کن :

فریاد اشیاء و پنجره هایی که هنوز

 از سکوت های تو تازه میشوند .

من اما

بر فرصت لبان تو

به انتظار ایستاده ام

جایی که دست های تو شروع میشوند

آوار سکو های جهان

بر شانه های گرم من

فرو میریزند

بر آستانه عشقی تمام

میبینمت

میان همه چیز

که از تو زیبا و زیباتر میشود

دیگر لبخند های توست

که از ضیافتی شادمانه

باز می آیند

هی با توام !

تا عصر های  این سرزمین

دست های توست

اینک ...

با تو به زودی

از جنگل های همین پاییز

دوباره عبور میکنم

آنگاه که بر آخرین پله چشم های تو

روزی که تمام دریچه های دریا

در من تمام میشوند .

پرندگان با ترانه رویاهایت

به خانه باز می آیند و

رودی ناتمام

پیکره آوازهایت را

به یادم می آورند

و من که عاشق تو بوده ام

چشم هایم را

 به دریچه های باد میسپارم

تو دیگر

پس چگونه شروع میشوی ؟

 می ایستم کنار جاده ای خیال تو اینک

زیرا تمام گذشته های شاعر را میتوان

با فاصله ای نزدیک باز پیمود

من باآواز چشمان تو

 به حس باغ های جهان میروم

رفیق فرصت های بامدادی ام !

رنگین کمان پاییز را

نشان بده

هیچ کس زلالی دریا را به چشمهای تو باز نمیگرداند

هیچ کس ....

(از دفتر شعر پاره های ممنوع

محمود معتقدی

نشر روزگار).

   + بهاره رهنما - ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٤