معجزه...

من و یعقوب

 حکایت کرده اندکه یعقوب پیامبر را آنقدر نام یوسفش بر زبان بود، اشک از چشمانش جاری که کم کم چشمانش ناسو گشت  ونابینا. روزی فرشته جبرعیل براونازل آمد وگفت: خداوند بردن نام یوسف بر لبان تو را منع نموده است. از این پس مجازنیستی طنین زیبای نام یوسف را به صدای بلند آوا کنی و یعقوب پیامبر فرمان الهی ارج نهاد ودیگرنام یوسفش را بر زبان نبرد ،از قضا شبی یوسفش را در خواب دید واشتیاق او در وجودش شعله کشید ،آمد نامش را ندا کند وبگوید یوسف که یادش آمد فرمان الهی او را از این کار منع کرده است ،در همان حال خواب صدای خداوند را شنید که به او گفت: در خواب مجازی که صدایش کنی، بویش کنی وبر اشتیاقش اشک بریزی ویعقوب پیامبر وقتی بیدار شد خوشحال شد که کور است وبیشتر خواب می بیند ومی تواند نام زیبای یوسف را در خواب زمزمه کند واین گونه بود که یعقوب بزرگترین آرزویش این شد که هر شب خواب یوسف  را ببیند...

 

سکوت می کنم

هفت آسمان وجودت بی آشوب باد وبهای این آرامش اگر سکوت من است می پردازمش ،سنگ حسرت شانه را بر می دارم ،تکه ای از کنارش می کنم وبر دهان می گذارم اما از چشم هایم حذر کن که چشم هایم آشوب دریاهای تنم را در بر دارد وآشوب دل همه ی لیلی ها را از ازل تا خودم...

 

پله نشینی

وقتی تمام نیروهای جهان دست به یکی می کنند تا باور کنی که هنوز هم معجزه وجود دارد

تو مگر که هستی که باور نکنی

اما وقتی نگاه و کلام هم سو نیستند کدام را باید باور کنیم ،نگاهی که هنوز از مهر می گوید یا صدایی که از مشغله های فراوان وبی زمان حکایت دارد. ترجیح می دهم نگاهی را باور کنم که بر چهار چوب دری چوبی وبلند تا چهل روز خشک  می ماند.

آخرهر چله ای حتی بی نتیجه تقدیست می کند، پاکت می کند ویعقوبت می کند.

   + بهاره رهنما - ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱