ساعت ّپنج صبح و غصر

ساعت پنج صبح توی سرویس کار مازیاز میری هستم و عازم یک لوکیشن دور و غریب خواب آلودم و گیج و باز شب قبل خواب بل دیده ام و سرم سنگیم و پلک هایم تبدار است و دو گلوله آتش در گوش هایم وول میخورند . اجرای شب قبل دیر تر از هفت شروع شدو طبعا دیر تر هم تمام شد و راننده سی دی در ضبط میگذارد و رضا صادقی می خواند :"واست دلم . واست تنم . واست تمام زندگیم ...

_میثم میشه عوضش کنی ؟

_چرا خانوم رهنما شما که رضا صادقی بازید .

_آره اما طاقت این یکیشو ماه هاست که ندارم .

_باشه .

_میخوام بخوابم ..

_چشم!

_چشمت بی بلا پسر گل !

پشت پلک هایم ال سی دی غول پیکر است که رویش نوشته شده :واست دلم . واست تنم . واست تمام زندگیم .

لعنتی !

_چیزی گفتید خانوم رهنما ؟

_نه میخوابم ..

میخوابم و خوابم نمیبرد تا 7 صبح که میرسیم به لوکیشن کذایی:"زندان قزل حصار "

با هزار و یک ماجرا و گذشتن از هفتاد و هفت خوان میرسیم داخل و تا بعد از ظهر که آولین بارش آبانماهی در تهران میبارد آنجاییم . و درها همه پضت سرمان بسته شده و فرق پندانی با زندانی نداریم این کلاسترو فوبیای لعنتی آمده سراغم و پشت این درهای سنگین بسته احساس خفگی عجیبی دارم انگار دستم و قلبم هر دو سنگی را حمل میکنند .

از میان یک راهروی تنگ که کاملن آهنی است و بسیار کوتاهی دارد به اتاق ملاقات میرسیم و اتفاقن امروز روز دیدار زندانیان است ما در بند مربوط به مواد هستیم و لی بند سرقت و قتل و چک هم وجود دارد  .در میان پرتی های کار میروم سراغ نیزهایی که حالا از ملاقاتی های چشم اشکی یا الکی خندان یا بی حوصله یا خشمگین خالی شده وبه یادداشت های روی میز ها خیره میشوم کم کم راه میافتم و همه شان را مینویسم بعد در هر اتاقکی یک جمله امید بخش مینویسم شاید روزی زنی را خوشحال کند و اگر آن زن مانند من اهل دیدن نشانی ها باشد دلش به  معجزه ای در راه خوش بماند. یکی از جمله ها یی که نوشتم این بود :" یا قول بده منتظرش میمونی یا با جرات بگو دیگه نمیای ملاقاتشن! ترس بپر این بهترین راهه برای هردوتون !

و اما جمله ها و تک گویی های ملاقاتی ها که روی میزهای کهنه و رنگ پریده حک شده بود و بی هیچ ترتیبی این ها بود :

--لعنت به این جا که منو از تو و تو رو از من دور کرد !

-گناه کردی اعتراف نکن . اعتراف کردی التماس نکن . التماس کردی زندگی نکن!

-مرتضی و سحر آغاز زندگی مشترک خود را جشن نگرفتند . مرتضی این جاست!

-خدایا اآخرین باری باشد که میایم دیدن برادرم و زود آزاد شود !

-میر علی خلیلی تا الان بیست و سه ساله که زندانه خدایا آزادش کن خدایا پیر شده خدایا نگاش کن !

-خدایا عزیز من پشت این میله ها پیر شد باور نمیکنم !

-خدا اون کسی رو که این اتیش رو برات روشن کرد از زمین برداره !

-مرگ . زندگی گاهی خیلی هم فرق نداره !

-دیگه نمیام دیدنت خسته شدم میخوام زندگی کنم !

-نترس برا بچه ها کم نمیزارم !

-قول میدم درآی و دوباره با حسن بی گوش بریم پیش حمید سنگی و دیزی بزنیم !

-داداش پشت میله هم سالاری به مولا !

-خدایا به دل مادرم رحم کن !

-هنوزم دوستت دارم و کار دله پس تولدت مبارک !

.......

ساعت پنج عصر است و آمده ایم بیرون دورتر در زمینه افق گروهی زندانی تازه از روی پلی که به زندان میرسد رد میشوند و صدای نامفهوم آواز مردی از دور به گوش میرسد طاقتم تمام شده به دیوار آجری کثیف پناه میبرم و سیر دل زار میزنم!

 وبعد هم  در تمام طول راه تا تهران بارانی آبانماهی منتظر ...

میثم میگوید :خانوم گریتون بند دل آدمو پاره میکنه ...

باید به اجرا برسم دیرم شده و تهران سخت سخت سخت بارانیست !

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۸