اقا ماشالاه خودم

بعضی از شب ها برای رسیدن به تیاتر سنگلج و احرا انقدر خسته و بی حوصله و کوفته بودم که نمی توانستم اون ماشین بزرگ سفید را راه بیندازم و بروم از سر صحنه ای که از شش و هفت صبح سرش بودم بروم به تیاتر . اظطراب دائمی اجرا هم بود و ...

 و شب ها اغلب با دوستانی که می امدند نمایش را میدیدند میرفتم خانه . برمیگشتم خانه دخترکم هنوز گاهی بیدار بود تا مادر خسته اما همیشه عاشقش را ببیند . یکی از این شب ها با یکی از ماشین های دربستی دم در سنگلج راهی خانه شدم و به این ترتیب بود که اقا ماشالاه نازنینم امد توی زندگی من . مردی بود و هست هفتاد ساله و هنوز قوی هیکل دو بسر نیمه بیکار در منزل دارد و همسرش ناراحتی روحی دارد و هزار و یک گرفتاری. اما دلش خوش و سبز و شیرین است . راننده ترانزیت بوده و تقریبن تمام اروبا را گشته و به کار کردن عادت دارد . تهران را مثل کف دستش میشناسد و اطلاعات عمومی خوبی دارد . دو هفته از اجرا مانده بود که قرار شد از همان فردا شبش بیاید شب ها دنبالم و من را برساند به خانه و از فردا دقیق و سر وقت امد و حتی گاهی می امد و در تالار مینشست و قسمت هایی از کار را میدید و من را میرساند . بغضی ز این شب ها همه راه را گریه میکردم بعضی دیگر بای مکالمه تلفنی کاری و بهم ریخته ای بودم گاهی بهار شلوغ و شادی بودم که ماشین را روی سرش میگرفت و همیشه این اقا ماشالاه عزیزم همراه خوبی بود برای عصبانبت و شادی غم و گریه و خنده من و ساده و با مهر تجربه زندگیش را در رابطه با حال من برایم بازگو میکرد . بعضی وقت ها گل ها را میدادم برای خانه اش برای همسرش و مرد های جوان خانه اش ببرد و خوش حالشان کند . یک شب هم مرا برد به یکی از قدیمی ترین کبابی های تهران و با هم کباب خوردیم و کلی خندیدیم . گاهی هم میشد که میامد و من مجبور بودم با دوستی کسی برگردم که همیشه با لبخند سر تکان میداد و میرفت .از سفر ها و عشق ها و غصه های جوانی اش میگفت . یک شب گفت خانوم بهار من کمرم تو زندگی بد شکسته گفتم با عشق گفت نه با مریضی زنم گفتم خب اونم از عشقه گفت اره همه چی تقصیر این عشق بدر سوخته است و از ته دل خندید و از بریا برسید و گفت حسابی مراقبش باشم ...امروز دو هفته ای میشود که تیاتر هملت تمام شده و جندین بار با هم تلفنی حرف زده ایم . نگران حال اقای بقایی و بیماریش بود و البته امروز حال غریبی داشت زنگ زد و گفت مسافر مشهد دارم گفتم بگم خانوم بهار واسه دل شکستت دعا میکنم و از صامن اهو برات ارامش میخوام . بهش میگم اروم برود و مراقب خودش باشد و سلام مارا هم برساند و وقتی برگشت تماس بگیرد .

بعد نوشت .امشب شبیه که فردا دارم میرم سر کار مش ماشالاه اقای موتمن و شاید برای همین یاد اقا ماشالاه خودم افتادم .تو اون کار نقش یک دختر ارایشگر شاه عبدوالعظیمی را دارم که با مش ماشالاه با بازی اییش نازنینم اشنا میشود . برای مش ماشالاه دنیای مجازی و حقیقی ام ارزوی سرسبزی دارم ...

   + بهاره رهنما - ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٦