ماجرای بی پایان :

ماجرای مرا پایانی نبود

در تمام اتاق ها

خیال های تو پرپر زنان می رفتند و می آمدند

و پرندگانی

بال های تو را می چیدند و به خود می بستند

که فریبم دهند

موسی

در آتش تکه های عصایش می سوخت

بع بع گوسفندانی گریان

در فراق شبان گمشده در اتاقم می پیچید

و من تکه تکه فراموش می شدم

بوی پیراهنت چون برف بهاری تمام اتاق ها را سفید کرده بود

عقربه ها مثل دو تیغه ی الماس در مچ دستم برق می زدند

و زمین به قطره اشک درشتی معلق می مانست

ماجرای مرا پایانی نبود اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست

دستم را نمی گرفت و به خیابانم نمی برد

 

شمس لنگرودی

 

 

صفحه ی من در روزنامه ی اعتماد  ضمیمه پنج شنبه های هر هفته  که هفته پیش با آقای دولت آبادی بود و این هفته با شمس لنگرودی.

 

   + بهاره رهنما - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱