ماهورجان

ماهور جان: روزهایی است که نمیدانم دارد در کجا میگذرد انگار توی خلاءهستم . راه میروم میایم زندگی میکنم سر سه کار همزمان میروم مینویسم درس میدهم بچه داری میکنم اسباب کشی میکنم ویتامین میخورم  از مرگ میهراسم اما زندگی نمیکنم و نمیدانم کجای این شهر شلوغ آن دخترک شلوغ و سر زنده و پر زندگی چمدانش را جا گذاشت ؟ کجا دنبال آنهمه شوری بگردم که روزی به روزمرگی های این شهر فروختمش به تردید هاو احتیاط هایی که گمان میکردم لااقل من اهلش نیستم و دیدم که سخت بودم و با روزگار و مصلحت ساخته ام !نه من ان زن باشکوهی که روزی  کسی گفت نیستم! زن باران نیستم! پای به هیچ گوری زدن هم نیستم! برای همین است که روز و شب عاشورا و تاسوعا خودم را حبس میکنم و از تو دور میشوم و تلفنت را جواب نمیدهم تا نیایم سر آن دیگی که تو میگویی همه را حاجت میدهد نیایم! میدانم وقتی این جور سر خورده و دلتنگم آن رفیق همیشگی توی آسمانم چه زود حرفم را گوش میدهد نمیخواستم هیج دعایی بکنم . من ترسیده ام ماهور,حتی از دعا کردن خودم میترسم چون میدانم که نمیتوانم جلوی حرف دلم را بگیرم و میدانم که به قول رسول یونان اگر بیایی همه چیز خراب میشود و من دعای بارانم هم نمی کنم چون میخواهم این سه فیلم لعنتی زودتر تمام شود و من بتوانم همه ساعت های تنهاییم را بر بار حسرتم زار بزنم تا پریا  به خانه برگردد و من دوباره نقاب مامان عاقل مهربان را به چهره زخم خورده ام که سخت زیر این نقاب میسوزد بزنم ! من این روزها خجالت میکشم که چه طور دوست داشتم روزی جای سیمون دوبوار باشم تا در جنگ نیشکر کوبا  شرکت کنم ! چه طور گمان میکردم که چنین روحیه ای دارم ؟نه من این روزها سردم است ترسیده ام نگرانم که برنج خانه ام کم نشود نگران مینو هستم که پنج روز است به خانه برنگشته و نگران پای علیرضا هستم که در آستانه قطع شدن است اما نه آنقدر که شاید نگران گرفتن کلید خانه جدیدم و رساندن پولش به موقع هستم . من غلط اضافی کرده ام ماهور من یک زن به شدت معمولیم با آرزو های بزرگ من تقدیس کننده زنان با شکوه و شجاع هستم همین !برای همین امسال از پس سال ها حتی نذری ام را هم ندادم ترسیدم به نظر ریا کار بیایم ! ترسیدم یاد یک شب شام غریبان در امامزاده صالح بیفتم که همه جمعمان سودا زده بود !من حسابی ترسیده ام ماهور و تو چنین زنی را قطعن خاله گیلاس خطاب نمیکنی!  اما به احمدی نگو بگذار او باز ساعت چهار صبح نگران دیوانگی های من باشد دیوانگی هایی که در همان چمدانی که شور و شجاعتم را جای داده بود جا گذاشتم . راستی به سپانلو هم نگو که لبخند به قول او فیروزه ای من ,قلابی است قرار مصاحبه با او دارم و میخواهم نقاب فیروزه ای ام را بزنم . راستی امروز قرمه سبزی پخته ام دارم متخصصش میشوم میایی؟

پ.ن:یک تکنیک سایکیک هم هر روز اجرا میکنم برای فراموشی خاطراتم آخر میگویند مرور خاطرات پیر میکند . من خاطراتم را هم به پیر نشدن فروخته ام !

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۱