خسته و دیوانه

میان بیست و چهار شیشه ی عطر خالی، سه نیمه ی پر، گردنبند های ونیزی، عروسک های جوجه، گربه و انواع پرنده ،سیدی های آلبوم های مختلف لئو ناردکوئن و مامک خادم ، پانچوی اتریشی و پرهای سبز عطر نیناریچی ، کتاب های مختلف تئوری داستان نویسی ، داستان کوتاه ، شعر، عکس های مرلی مونرو و دمپایی موشی ولنتاین ،  ه . الف . سایه ، بسیار هدیه ،یادگار، نماد ونشانه گیر کرده ام.

دارم از این خانه می روم. دروس را با درخت ها ،غصه هایش ،شادی ها و هیجان هایش، با سالهای بزرگ شدن پریا از دو سالگی تا حال و با یک دنیا قصه پشت سر می گذارم. یازده سال زندگی در این خانه مرا میان حجم عظیمی از اشیاء گیر انداخته که تک تک شان با نخ های نا مرئی اما محکمی به قلبم گره خورده.

دوستان عاقلم می گویند بارت را سبک کن هر چه در یک سال اخیر استفاده نکرده ای را بگذار توی کوچه و به خانه ی جدید با فکرهای نو وچیزهای نو برو. دوستان عاقلم هرگز میزان دیوانگی های مرا درک نمی کنند ونمی دانند که من هنوز پالتوی صورتی رنگی را که در اولین کارگاه داستان نویسی زندگی ام پوشیده ام را مثل یک شیء مقدس داخل کاور پوشانده ام و دیگر نمی پوشمش تا مبادا آسیبی به آن برسد، چه برسد به چیزهای عزیزی که در طول این یازده سال و مخصوصا پنج سال اخیرش هر کدام در عمق روح وجسم من ریشه دوانده.

درختچه ها و گل های سبز را با دقت تمیز می کنم ، همه ی یادگاری ها را دوباره کنار هم می چینم...

روزهایی که از بستن اشیاء و سرپا ایستادن های متوالی خسته شده ام ، می نشینم میان این همه هدیه و درست مثل دختربچه های هشت ساله زار می زنم، یک سال و یک ماه از بیماری من گذشته اما هنوز این اشک ها بند نمی آید انگار به جای مشکل انعقاد خون دچار مشکل انعقاد اشک شده ام. پتوی گلبافتم را بر خلاف بقیه ی زیراندازها و رواندازها ی خانه به هیچ خشک شویی نمی سپارم میان چادر نماز قدیمی مادربزرگ می پیچمش تا باز بتوانم سرم را رویش بگذارم، بغلش کنم و غرق اشکش کنم ،چه فرقی می کند؟ مگر در خانه نو خبری از اشک ، خاطره و چیزهایی که از دست داده ایم نخواهد بود؟

می دانم که تا هفته ها به نوشتن و اینترنت دسترسی نخواهم داشت، این آخرین یادداشت را می نویسم تا ببینم خانه ی نو با این همه درخت و کوه پیرامونش و آسمان نزدیکی که گمان می کنی دستت به ستاره هایش می رسد، چه حال و هوایی را در این دیوانه ی خسته زنده می کند.

دکتر رضای عزیزم در حال خراب رو به مرگ سه ماه پایانی سال پیش، به شدت تغییر مکان و موقعیت را برایم مفید دانست اما نمی دانست به جایی میروم که درختان بسیار و نزدیکی آسمانش مرا بیشتر به یاد حسرت هایم می اندازد.

نگاه آخر را به دورتا دور خانه ی پر از چوب محله ی دروس می اندازم و در را می بندم ، بغضم را قورت می دهم و به خودم یاد آوری می کنم که تو باید با تمام شدن قصه ها کنار بیایی و قدم هایم را نه چندان مطمئن اما با شوق به سوی خانه ای در یکی از انتهایی ترین بن بست های تهران بر می دارم.

   + بهاره رهنما - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱