عشق یا آرامش؟

نشسته ام رو به بنجره ای که کوه های بر برف را نشانم میدهد و انبوهی از درختان یک باغ دست نخورده حایی که شاید ایرح میرزا یا شاعران تبعییدی دیگر بای درختانش تا صبح بیدار مانده و حرف ها زده باشند..

 به روح هایی فکر میکنم که در میان این انبوه درختان شب ها برسه میزنند و خوشحالند که زنی غجیب که با درختان و گربه ها و ارواح و برنده ها حرف میزند و شمعدانی خانه جدیدش یک گل سفید داده ,همسایه شان شده .

یاد موضوع انشا سالیان سال این سرزمین نی افتم :"علم بهتر است یا ثروت؟" و کی کداممان حرا ت میکردثیم که بگوییم ثروت ؟ نهایت جسارت من این بود   :"خانم معلم نمیشه هردو رو داشت ؟من میخواهم ثروتمند و بولدار با همدیگه باشم ! "

و کودکی و خوش باوری مجالم نمیداد که بدانم بعضی چیز ها به واقع جمع اضدادند . سواد اگر به قول نازنینی قرار باشد در وجود کسی نهادینه شود معمولی ثروت دنیا را هم که داشته باشد آن را خرج یادگیری بوباره و صد باره میکند وکم کم دیگر ثروتی نمیماند !

من با چای داغی که در فتجان سرخ رنگ در دستم  هست نگاهی میکنم و از خودم میبرسم عشق بهتر است  یا آرامش ؟ کسی میگفت :"لزومن جایی که عشق داری آرامش وجود ندارد و جایی که آرامی عشقی وجود ندارد ."

 جیزی درونم می لرزد و شک میکند و می برسد: "خدایا واقعن نمیشه هر دو رو با همدیگه داشت ؟ "خدا سکوت میکند بیرون بنجره این جا در بکی از آخرین بن بست های تهران برف شروع به باریدن میکند ...

   + بهاره رهنما - ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩