دور مینمایی

 دور مینمایی ...

سخت ,سخت ,دور ,دور مینمایی .

اگر زن لوت هم بودم سنگ نمیشدم

با برگشتن به عقب چیزی از میان این جاده پر مه دیده نمیشد .

تمام راه را علف های بلند گرفته بود

تمام راه را غبار صبوری پوشانده بود .

و تو سخت سخت ,سخت دور مینمایی...

تو سخت دور مینمایی و من با نگاه کردن به گذشته چیزی نمیبینم

حتی اگر زن لوت بودم در میان این جاده چیزی را نمی دیدم !

چیزی نمیدیدم ,جز ردای بلند سیاه رنگی که دیگر تشخیص نمیدهم پالتوی کهنه انداخته

 بر شانه های چوبی مترسکی است ؟

یا قامت بلند بالای کسی که یال بلند اسبش هنوز در قصه ها باد میخورد ؟!...

تو دور مینمایی و تمام این جاد را مه گرفته است .

 

 

   + بهاره رهنما - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳٠