رویای تهران

برای شرمین نادری و همه رویاهای دیوانه وارمان ..

به بهانه چاپ اولین مجموعه داستانش :رویای تهران (موسسه نشر شهر)

شرمین عزیزم این روزها وقتی کتابی برای معرفی به من داده میشود خب به چشم یک کار دوست داشتنی با دقت میخوانم و به روال همیشه ام بی سیاست از آن مینویسم یا نمینویسم . اما وقتی کتابی که پیشنهاد میشود کتاب توست همه چیز فرق میکند: اول این که حسابی ذوق میکنم چون رویاهای مشترکمان را میشناسم . دوم این که کتاب یک ادم خیلی زن را میخوانم میدانی که زن بودن مقدارش خیلی مهم است و تو خوشبختانه از نوع غلیظش هستی :) و سوم این که یادم می افتد دختران سر به هوای دیروز چلچراغ امروز خانوم هایی شده اند که کتاب مینویسند و کتاب معرفی میکنند این ذوق سوم راستش از روی زیادی اعتماد به نفس نیست بلکه اتفاقن از عدم اطمینان به بزرگ شدن خودمان است و اینکه حالا باور میکنم که قرار نیست تا آخر عمر دختر بچه هایی بمانیم با عشق های مشترکمان مانند :بابا لنگ دراز کت شلوار پوش چل :)میفهمی که وقتی میخواهی صادق باشی وقتی میخواهی خودت باشی وقتی دوست داری داد بزنی بابا من به جادو اعتقاد دارم همه شروع میکنند به تو گوشزد کردن این که تو هرگز به بلوغ عاطفی نمیرسی اما حالا کتاب تو سند مجکم وخوبی دال بر صحت این مدعاست که میتوان  آن دختر بچه درون قلب را نکشت اما اتفاقن به بلو غ هم رسید ! خوشحالم که همچنان که در تقدیم  کتاب برایم نوشتی شبی بی همتا را تجربه کردیم که از آن حد اقل دو مجموعه عجیب و غریب در آمد .بیشتر به تو میپردازم به کتابت که این روز های کوفتی ملال آور پشت صحنه را برایم به خاطره خوشی تبدیل کرده و تا دستیار کارگردان می آید بگوید :"معذرت می خواهم که دیر شد ".با لبخند گنده و دندان های گنده تر من روبه رو شود و باز بگوید :"شما مثل هیچکدام از بازیگرانی که میشناسم نیستید". اما نمیداند این جادوی کتاب توست که این طوری گیج و خوشحال و شیدا نشانم میدهد . آهان لغتش را پیدا کردم خانوم جادوگر همین لغت (جادویی )برازنده این داستان های غیر زمینی است که انگار دز طول نوشتن همه شان پاهایت با این زمین لعنتی کاملن فاصله داشت (زاستی شرمین هنوز یادت هست که من چرا تنوین هایم را این جوری مینویسم میدانی که هیچ ربطی به پاس داشت زبان فارسی ندارد )بگذریم باز این ذهن زیادی سیال پرید و رفت سر بوم همسایه .. داستانهایت اگر قرار باشد این وسظ چند تا حرف بزرگسالانه هم بزنم عجیب مرا یاد حس و حال و هوای داستان های گلی ترقی انداخت .نمیدانم چقدر برایت جذاب بوده و این تاثیر ناخود آگاه است یا خود آگاه ؟اما به هر حال کاملن حس میشود و دیگر این که آدم های داستان هایت حتی اگر از وسط  بازار تجریش امروز هم سر در بیاورند باز هم امروزی نیستند ,انگار مسافر زمان عقب تری هستند در دنیای  آشفته امروز!و من نوع گیجیشان زا دوست دارم . مثل نوع گیجی خودت و میدانی که شباهت در اولین و حتی دومین اثر چیزی بدیهی و ناگزیر ی است .تازه خیلی هم دل داستان هایت و مخاطبانشان بخواهد که مثل خودت ماور ایی و جذاب باشند . داستان هایی که باز مثل خودت در عین سادگی لایه هایی دارند که شرح شدنی نیست بیشتر حس کردنی است و این خاصیت همه پدیده های جادویی این عالم است . وقتی کتابت را تمام کردم اولین جملی که به زبانم آمد این بود که :"شرمین خل و چل هایی مثل من و تو را واقعن با ازدواج و زندگی به روال آدم هی عادی خوشبخت چه کار ؟"اما بلافاصله یادم آمد که ما اتفاقن مادر های دوست داشتنی وخل ملنگ متفاوتی خواهیم بود . پس شاید باید کمی زندگی عادی را چاشنی این دیوانگی ها کرد !نمیدانم ..اما از ته دل حسرت روزها و سفر های چلچراغیمان را خوردم .حسرت بی مسءولیتی هایی که شاید فرصت این را میداد که باهم سری به سر خاک خانوم شین و خانوم نون داستان تو بزنیم  یا یک شب تا صبح دعا کنیم و جادو جمبل که بابا لنگ دراز راز عشق قدیمیش را بر ما فاش کند یا ... یا... هنوزم داستان دوم مجموعه من مال توست بانو جان مال تو و اشک های آن شب سفر نمیدانم اصفهان یا کجا ؟یادت هست شرمین؟ میدانم که خوب یادت هست کتابت گواه این است که تو هم مرض فراموش نکردن داری . و من در نهایت تنی را به خاک خواهم سپرد که روزگاری عاشق بی قرار خر شهر قصه بود و تو تنی ا به خاک خواهی سپرد که یک دختر بچه عجیب و جادویی را با رویای تهران تا ابد جاودانه کرد . سپانلو میگفت :"قهرمان ادبی میرایی ندارد ."دختر بچه های کتاب تو هرگز مرگ را تجربه نمیکنند چون طوری خلقشان کردی که در یاد ها میمانند . راستی چرا کتاب تو ارزانتر است سر مخاطب کلاه میرود چون رسمن از کتاب من بهتر است بی تعارف !(نون های تنوینم را که داری ؟)راستی اگر نادر نامیار را دیدی بگو که او هم جاودانه شد به گمانم که شد !

پ.نون: بعضی دوست ها را هر روز و هی پشت سرهم نمیبینی اما احساس نزدیکی شان مثل دوستان صمیمی دبستانی است که با هم به مشترکاتشان یواشکی میخندند و ذوقشان را با فشار دادن دست ها یشان از زیر نیمکت به هم نشان می دهند و تو برای من از همان هایی !

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱