میز جادویی من

در خانه جدید میزی و نیمکتی که قبلن هم داشتم را سر و سامانی دادم وحایی کنجی رو به بنجره برای خودم درست کردم . میز و نیمکت چوبی است که سال هاست  خیلی از تیاتر هایم را دورش نشسته ایم و روخوانی کرده ایم . خیلی از داستان ها را روی همین میز نوشتم یا ادیت کردم . خیلی از دوستان دوران کارگاه داستان نویسی را دور همین میز جمع کرده ام . خیلی شام های خصوصی را دور همین میز سر و سامان داده ام . تاریخچه اش به سالهای اول ازدواجم و  زیرزمین چهل متری منزل قلهک برمیگرددد و ماجرای همیشه احمقانه جهیزیه و ...خلاصه خودم راه افتادم و بعضی جیز ها را دادم برایم بسازند . بیست و یکی دو ساله بودم و دوست داشتم خانه کوچکم مامن امن دوستان همیشه و همچنان مجرد مان باشد و میدانستم که این میز داستان های فراوانی را خواهد ساخت و ساخت و رفت و نه تمام نشد اما رفت و بگذریم .....جدا از خاطرات مربوط به این میز سا ل هاست که عکس های بچه های فامیل دوستان و خیلی های دیگر با دلیل و بی دلیل میرود زیر شیشه این میز و خود شیشه شده یک آلبوم قدیمی عکس ها یی که حالا اغلب قدیمی اند و مرور زمان را از روی این عکس های میز چهارده ساله که گاهی خیلی از عکس هایش قدیمی ترند را کاملن میشود حس کرد . مامان ,بابا, بیمان ,خودم ,بزرگ شدن بچه ها :نیروانا ,آرمان ,بریا ,همکاران سینمایی که خاطرات خوشم را ساخته اند مهمتر از همه یک عکس خیلی عجیب از شکیبایی عزیزم و خودم مال آن روزهایی که آسمونی صدایم میکرد . عکس من و بابا در تولد شگفت انگیز هجده سالگیم .عکس روز رفتن رهام از ایران :دخترک تکیده این عکس ها را واقعن خیلی دور میبینمش! اما مهم من نیستم مهم این است که این میز رفتن و زوال جسمی عزیزانم را هی به من گوشزد میکند . هی به یادم می اورد که این آدم ها دارند بیر میشوند و من فقط از خودم دور میشوم . عکس مادربزرگ و نگاه همیشه زیادی تحسین بر انگیزش به من در لباس عجیب  عروسیم .عکس سفز ونیز با چشمهای بر آب من . عکس سفر شمال یک سالگی بریا عکس های من و بیمان وقتی یواشکی و با هزار بهانه هم را در باغ کرح یا خانه لویزان میدیدم وووو......کنار این عکس ها من عکس های ندیده ای را هم میبینم عکس هایی از آدم ها. جاها و اتفاقاتی که ظاهرن این جا نیست اما برای همیشه تا آخرین لخظه عمرم روبه روی من اند . مثل یک فیلم تبلیغاتی تکراری قدیمی و من به مهمترین لحظات عمرم فکر میکنم که هیچ عکسی از آنها ثبت نشده . ولی در آلبوم ذهن من باقی هستند . دکتر رصا میگفت :قدرت فراموشی در مردان به طور معمول چهار برابر زنان است . زنان برای فراموشی  به دو برابر زمانی که صرف کرده اند نیاز دارند . من به عدد احمقانه هشت فکر میکنم و جیزی در قلبم فرو میریزد . من در میان این عکس های نامریی تصویر آدم هایی را میبینم که مادربزرگ باز هم در میان این نامریی ها هم هست !عزیزانی که دیگر نمیبینمشان اما عمری شاید شصت سال زمان نیاز دارم برای فراموشی شان و بعد میبینم بعضی از این ها برایم من هرگز بیر نمیشوند!و همیشه جوان و تازه اند به شادابی یک سلام گیرا و یک مجموعه تحسین تکرار نشدنی به جاودانگی لحظه های غریبی که جمله کوتاه عاشقتم را جندین سیصد و شصت و جند روز شنیده باشی و یادت بیاید که تنها صداست که مسماند  و دلت بلرزد که مبادا هرگز دوباره ... نه بهتر همین است قصه های خاص که تکرار نمیشوند انتظار چه داری ؟ اما خوبیش این است که ادم های خاص هم هرگز بیر نمیشوند انگار همیشه در بهشتند و مثل تصویر مرلین مونرویی که از باریس آمد و در قاب بنجره ام جای گرفت! او برایم همیشه به داغی و هوس انگیزی همان فیلم کودکیم است :آقایان بلوند ها را بیشتر دوست دارتد ....

   + بهاره رهنما - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤