مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش

نویسنده :آتیلا پسیانی

کارگردان :رضا حداد

جمعه غروب مثل یک خانوم درست حسابی تک و تنها بعد از جشن محک راه افتادم و رفتم تیاتر لیلی و شبنم . گرچه تقریبن کل گروه اجرایی از دوستان خوبم بودند اما آن شب برایم شب دیدن لیلی و شبنم بود . لیلی و شبنمی که من را به روز های بسیار سر خوش عمرم میبرند و البته دیدن سیامک خود رضا حداد هاله بانی برزو و بقیه هم خالی از هیجان نبود . به گمانم من تنها بازیگری هستم که از دیدن دوستانم روی صحنه و پرده هنوز به قدر آدم های معمولی ذوق میکنم و قلبم تند تند میزند .گرچه رفتن به خانه هنرمندان اصولن چیزهایی را در من زنده میکند که دوست ندارم مرورشان کنم و در نتیجه رسیدنم به آنجا همیشه با نوعی خوف و رجای شیرین توام است !

اعتراف هم میکنم که رفتنم با نوعی بیش داوری نسبت به جنس این نوع از نمایش در ایران توام بود . من تقریبن کلاسیک طرفدار داستان و درام جلو رونده نه به عنوان یک نظر قطعی بیشتر به عنوان یک سلیقه معمولن در حال و هوای هر نوع کار هنری به شدت طرفدار فرم گرایی . سادگی و خارج نشدن از ساختار هستم شاید خودم هم وقتی مینویسم زیاد این طور نباشم اما به عنوان مخاطب این نوع از کاررا ترجیح میدهم(وقظعن نه به عنوان یک منتقد ) .

سال هشتادو سه هم (وای چه سال غریبی)پایان نامه فوقم را روی بحث کانسبچوال آرت  نوشتم تا بیشتر بفهمم چرا این قدر از هر نوع خرق عادتی آن هم در زمینه تیاتر گریزانم و این نوع از نمایش بسم میزند . اما این اواخر که پیشنهاد تاتر آتیلا پسیانی را آن هم در نقش مقابل رضا کیانیان نازنین به خاطر همزمانی با فیلمی که در نیمه فیلمبرداریش هستیم از دست دادم . حسرت بزرگی به دلم ماند .حسرت این که شاید تجربه چنین کاری عجیب برایم لازم باشد . نمیدانم چرا یک هو فهمیدم که وقت تجربه این نوع کاری است که اتفاقن به عنوان مخاطب با آن ارتباط کمتری میگیرم !

بگذریم من رفتم و از قضا جایم افتاد پیش مرضیه برومند عزیز که مدت ها بود ندیده بودمش و باز رفتم در افسون خاموش شدن چراغ های نمایش و با اعجاب صدای دریا داور و آن ترانه ای که تمام این چند ماه گذشته را با آن گریسته بودم روبرو شدم :سرزمین من خسته خسته از جفایی ....سرزمین من دردمند بی دوایی ...سرزمین من ....

لیلی کار بیهوده ای را با امید اما ناتوان و بی موفقیت تکرار میکرد و اشکش میریخت و بعد من هم چشمهایم همراه لیلی و تصاویر جنگ پشت سرش و موسیقی دریا شد ...

دیرترک برزو امد عاشق بود و داغ داشت و میخواند که :دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره... 

و دیرترک بانی بناهی آمد: در میان چوب های نردبان خسرو پسیانی داشت له میشد اما باز زنانه و عاشقانه تلاش میکرد .خسرویی که پسر بچه دیروز مو طلایی راهروهای نمایش بود و حالا چه خوب به یادم می آورد که من پیر شده ام و او حالا مرد جوانی است که قدرت و بی اعتنایی مردانه را حتی از پس نقابش به خوبی نشان میدهد .

روناک یونسی و اولین تجربه تیاتری اش که زنانه , دلربا و فریبنده است !برای خودش نمیدانم...

 و شبنم فرشاد جوی بر جوشش خودم که در کنار او سخاوتمندانه لحظه های بازی را تقسیم میکند....

 و سیامک انصاری همیشه غافلگیر کننده با آن مانیفست بامزه و شاهکاری که وسط نمایش صادر میکند و البته خود سیامک هم سال هاست که میدانم همیشه یک مانیفست شخصی بامزه و عحیب غریب در آستین برای رو کردن دارد و بعد خنده طبق معمول خارج از ضرب من که با واکنش بله بامزه سیامک و انفجار خنده جمعیت همراه بود !

بعد ترک ناکهان غافلگیری عجیب من و همه آدم های هم نسلم که خود کارگردان و بیشتر بازیگرانش هم شامل همین نسلند با تصاویر و ترانه مدرسه موش ها و گریه ناگهانی من و آغوش گرمی که خانوم برومند عزیزم با دستهایش حاءل شانه هایم کرد . .

سیامک تو قبول داشته باشی یا نه مگر میشود بانی بناهی ها را با لباس های سربازان مرده و ستاره پسیانی را با دستهای خونی و نگاه خوب نگران به ترانه سرزمین من و اتفاقی که بر نسلم افتاده ربط ندهم ؟

 و خدای من جادوی لئونارد کوهن که یک هو از وسط این نمایش هم با زدر این حال و هوای غریب و جدید این روزهایم سر بر می آورد و داغم میکند ....

ضرب اهنگ خوب کار بازی های اعجاب برانگیزش ..موسیقی کارآمدش . کارگردانی و فضا سازی خوبش .متن تحسین بر انگیزش همه و همه من را بر آن داشت که بفهمم تفاوت کار متفاوت اصل و واقعی  با کار متفاوت نمای قلابی در چه مرزهای باریکی خود را نشان میدهد .

بچه ها خسته نباشید من با دیدن نمایش شما فهمیدم آنجه را از این جنس دوست نداشتم کارهاییی بود که انتخاب های ساختارشکنانه اش در بافت کار در مفهوم و در ماهیت اجرایی کار تنیده نشده بود و شاید برای همین به نظرم واقعی و راستگو نمی آمد نمایش تمام شده و من آنقدر ذوق زده ام که موبایلم را جا میگذارم . شبنم جریمه میشود و من همان دم در تیاتر قول و قرار کار بعدی را با حداد میگذارم ...

بیرون باران میبارد . من ساکتم شبنم رانندگی میکند و میگوید :"خنده های تو بی نظیره .خوشحال شدم وقتی شلیک خندتو شنیدم و فهمیدم حالت باز خوبه" . من اشکم را با بادی که از پنجره ماشین به صورتم میخورد باک میکنم و میگویم : شبنم یادش به خیر....

 ,لیلی زنگ میزند و ما در ماشینی خیس از باران میخندیم و پیش میرویم ....

   + بهاره رهنما - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸