بی آشیانه

سرایدار افغانی منزل ما دارد شیشه ها را پاک میکند ,آنقدر لهجه دارد که هی باید بعد از هر جمله اش بپرسم :چی گفتی ؟چی؟

یک پسر بیست  و چند ساله است . نامزدش در افغانستان منتظر بازگشت اوست اسمش امان است اسم دخترک را نمیدانم اما گمان میکنم امان رغبتی برای پیوستن به او ندارد .

خسته است ؟ عاشق نیست؟ نمیتواند؟یا...نمیدانم .فقط میدانم تا بیرونش نکنند نمیرود و...

امان همین طور که دارد شیشه ها را با رایت و روزنامه پاک میکند با صدای نازکش میپرسد؟:"باران میبارد آیا؟"

میگویم :"چی؟"و او باز سوالش را تکرار میکند . جواب میدهم :نه گمان نمیکنم .

میگوید :هیچ میدانی در افغانستان هم باران میبارد؟  فقط نگاهش میکنم که ادامه میدهد .: بله میبارد خیلی هم قشنگ است .

حالا میپرسم :دلتنگشی؟ و او سکوت میکند . چشمهای نم زده ام را از او پنهان میکنم و برایش چای میریزم ..

او رو به پنجره ای که سهمش از آن فقط شستنش است ,رو به پنجره ای که بارانی در پشتش نمیبارد دارد زمزمه میکند :سرزمین من خسته خسته از جفایی...

و من به جادویی بودن این ترانه فکر میکنم و چای را کنار پنجره میگذارم !

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٥