پاره عجیب وجود من

محبوبه شب را هم اضافه کردم و با پدر نشستیم در ایوانکمان به چای سبز خوردن و حرف زدن .

بابای من آدم عجیبی است خیلی عجیب از آنها که تا توانسته تجربه کرده و خواسته و رفته و دیده و پای دلش هم خوب تاوان داده حالا در هفتاد سالگی عشقش بیشتر از همه دنیا پریای من است و بس!

وقتی بچه بودم برعس مادرم هرگز برای گم شدن چیزی شماتتمان نمیکرد ,بلکه می خندید و میگفت :من این ها را میخرم تا شماها گمشان کنید و من باز انگیزه پیدا کنم برم خرید !

هرگزهم بازنشسته نبوده و درعین حال که همیشه هم بوده !!از آن تکنسین های قدیمی شرکت نفت است که در شکل گیری خط لوله اهواز و آبادان حسابی نقش داشته بعد هم سال پنجاه و نه ,شصت یکهو یک روز طهر دلش خواسته که بزند بیرون و دیگر نرود سر کار و همین کار را هم کرده با شجاعت تمام و زده به یک شغل آزاد که آن هم بعد ها کرد نان دانی رفقایش چون به حد افراط رفیق باز بود و بعد هم هی ما را برد سفر و خودش رفت و چه و چه و چه و خلاصه  من هرگز نفهمیدم ما آدم های متمولی هستیم یا نه ؟

مثلن از پنج تا هفت سالگی من و پانزده تا هفده سالگی خواهر برادر دوقولویم یک هو مارا برد انگلیس تا اقامت بگیریم و زندگی کنیم بعد هم خیلی زودبه سرش زد که باید برگردیم ایران و در  تغیرات کشورمان سهیم باشیم .

همیشه عجیب ترین دوستان روی زمین را داشت آقدر که گاهی میگفت من با فلانی رفیقم و ما باور نمیکردیم بعد یک هو سر ظهر با آن آدم می آمد منزل تا آبگوشت بخورند . مرد به شدت خوش قیافه و خوش لباسی است هنوز هم و خلاصه این یکی از بهترین پدر های دنیا مثل خیلی از مرد های دیگر اصلن یکی از بهترین شوهر های دنیا نیست و مادرم همه عمرش با استرس کنار او و ما مادر ی کرده !اما با همه این زندگی مهیج من عاشقانه میپرستمش و راستش اغلب اوقات تخسینش هم میکنم البته یواشکی از مادر که اگر بفهمد میگوید : تو که عاشق هیجانی ,حقت نبود خدا همسر به این آرومی بهت بده :)

توی بالکن بابا  به چشم انداز سبز روبرو خیره شده یک دفعه میگوید : این جلو درست رنگ چشم های توست  ,هیچ میدانی موهای تو و چشمهایت از آن چیز هایی است که تصویرش اصلن پاک نمیشود ؟میپرسم مگر میخواستید پاکشان کنید ؟ میگوید : نه اماخاطرات ما کلن دو بخشند بعضی هاشان پاک نشدنی اند .من الان دوست دارم خیلی چیز ها را پاک کنم !حوصله  این همه روزمرگی  زندگی  معمولی را ندارم .میگویم : نکند من هم جزو روز مزگی هایتان شدم ؟ااینهمه چیز های خوب دور و برتان دارید !هیچ میدانید خود من بدون شما داغان میشوم ؟پریا چی؟مامانم ؟

پدر میگوید : حرف های زنهای معمولی را تحویلم نده . این ها را برای تو میگویم چون میدانم خودت هم از معمولی بودن بیزاری .

توضیح میدهم که او اصلن پدر معمولی نیست و خیلی هم مهیج بوده برای همه مان و البته قابل افتخار . توصیح میدهم که همین نیمچه جسارت های تک و توک من از او به ارث رسیده وووو

بابا میگوید :الان که فکر میکنم تو هم یک جور عشق بودی اما اوج عاشقی و رندگی من با تو در هفت سالگی ات تمام شد وقتی دیگر حواست به این بود که که بزرگ شده ای و چیز هایی بود که بیش از من دوستشان داشتی . شیطنت میکنم  میگویم :اولن من که هرگز بیشتر از هفت سالم رفتار نکردم. دومن شما عشق اول منید و در این مورد مقامتان قابل قیاس نیست ! . بابا میخندد از آن خنده معنی دار هایش که ته دلم را خوب میلرزاند و من در تمام عمرم فقط یک خنده شبیه او دیدم فقط یکی !

بابا میگوید :چای سبز مزه اش خیلی مزخرف است .حوصله طول عمر هم  ندارد و همین قدر برایش کافی است و این که آن انگیزه وعشقی که برای ادامه زندگی لازم است را از دست داده و...

ا فوری و بی مقدمه از همان ایوان شماره دکتر رضا را میگیرم . او که خوب پدر را میشناسد میگوید :نترس احتمالن زاناکس هایش را قطع کرده و یک جوری دوباره خواهش کنیم تا شروعشان کند .

قطع که میکنم  هیچ خواهشی نمیکنم فقط میروم توی آفوش پدر که هرگز اعتنایی به جماعت دکتر ها نداشت ایرادش هم این بود که این ها فقط بلدند با خودشان معاشرت کنند . ایرادی که هیج ربطی به مقوله طب نداشت . ایرادهای بابا از آدم ها همیشه به همین شدت بی ربط بود .

بغلش میکنم و مثل هفت سالگی راحت و بلند گریه میکنم و خواهش میکنم تا به خاطر من کمی سرزنده باشد میگویم :"بابا ادامه زندگی بدون عشق سخته اما ممکنه و توی هر امکانی احتمال وقوع معجزه هست ."

پدر روی موهایم آرام دست میکشد و با بغض میگوید :هنوز هم وقتی گریه میکنی مثل بچگی ات چشمهایت رنگ آسمان میشود . از بغلش جدا نمیشوم که اشک هایم را ببنید فقط میگویم :هنوز هم !

و محکم تر به قلبم میفشارمش این پاره  عجیب  وجودم را !

   + بهاره رهنما - ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٥