ماه هفت شب

در آستانه این نمایشگاه کتاب تهران در حالیکه مجموعه داستان دومم را مثل یک بچه خجالتی به خودم چسبانده ام و هنوز به ناشرم نداده ام .کتاب دیگری از من جاپ میشود به همت و پیشنهاد  نشر حوض نقره به نام " ماه هفت شب "

این کتاب مجموعه ایست ازهفت سال  یادداشت های شخصی من (وبنوشت هایم ) در این وبلاگ .بماند که چنین کاری در این شرایط در ایران شاید به نطر کار عاقلانه ای نیاید اما از من اگر کار عاقلانه ای سر بزند باید نگران بود ,سعی کردم از یادداشت هایی که ایجاد حساسیت میکند (هرگونه حساسیتی) صرفنظر کنم . چون قصدم هرگز ایجاد هیاهو و همهمه و دیده شدن به این قیمت ها نبوده . بماند که مدت هاست خلوت خودم را به هرگونه دیده شدنی ترجیح میدهم به جز بازی که خب گریزی نیست و حرفه من است ,از طرفی به خاطر در نظر گرفتن حجم خاصی بر ای کتاب اصولن ناگزیر از انتخاب بودیم . اما نکته این جاست که به هیچ عنوان در مورد خودم محتاطانه عمل نکردم و این دقت درحساسیت ایجاد نکردن بیشتر جنبه جمعی و اجتماعی داشته چون در مورد خودم ,نه چیزی برای پنهان کردن از عزیزانم داشتم و نه حتی از مردمم !

که سال هاست جرات خود زیستن را داشته ام و سانسوری در کارم نبوده با وجود این عمیقن آرزو میکنم چاپ این وبلاگ دلی زا نیازارد که همه عمر این جزو دغدغه هایم بوده و هست .

قبول کردن پیشنهاد نشر چشمه با مشورتم با چند تن از صاحب نامان و با تجربه گان عرصه ادبیا ت صورت گرفت . یکی از نکاتی که همه بر آن تاکید داشتند این بود که چون تو اولین بازیگری هستی که در ایران دست به نوشتن وبلاگ آنهم چنین وبلاگ شخصی کرده پس انتشار آن به نوعی در فضایی خارج از فضای مجازی ,به مخاطبان گسترده تری امکان خواندنش را میدهد . و دیگر این که انتشار وبلاگ برای آدمی مثل تو که سعی میکند شفاف زندگی کند کار واجبی است حتی برای تکمیل شناخت تو از خودت والبته دلایل دیگر که در این مقال نمیگنجد.

و این دلیل آخری که برایتان نوشتم عجیب به دادم رسید !وقتی مجبور شدم یادداشت های این هفت سال را مرور کنم با روند تغیرات ذهنی و فکری خودم از بیست و نه سالگی تا سی و شش سالگی مواجه شدم . مجبور شدم صادق باشم و حتی یادداشت هایی را که دیگر اصلن از نظر بیانی هم مورد تایید و سلیقه ام نبود به خاطر این که احتیاط بی جا نکرده باشم ,در لیست بگذارم . دیدم چقدر دنیا مقابل دیدگان من هی روشن و روشنتر شد و بعد در یک تیرگی نا امید کننده باز به صبحی پر آرامش رسید . دیدم حسرت هایی که به اندازه یک کوه میدیدم و شانه هایم را میفشرد حالا تبدیل به پرهای سبک و سبز رنگی شده که به شیشه ماشینم زده بودم و الان دیگر فقط  ته کمدم جا خوش کرده . دیدم ترس هایم, زنانگی ام ,رویاهایم ,وابستگی هایم ,چقدر تفیر کرده اند .چقدر از مطلق گرایی دور شده ام و چقدر صبر و حوصله ام بسط یافته است . همیشه وقتی در جماعت سینمایی از دوستان که تغییر رویه داده اند بدگویی میشود . من حمایت میکنم همیشه میگویم تغییر حق هر انسان پویا و زنده ایست !اما در مورد خودم جالب اینجا بود که این مسیر مسیر متضادی نبود مسیر یک بلوغ بود مسیر یک خط کمرنگ صورتی بود تا رسیدن به سرخی پر رنگ.

با خواندن دوباره آنها ,انگار همان مثل همیشگی ارتفاع را به وضوح تجربه کردم . غصه های دیروز که کوهی بود در نظرم حالا با گذشت زمان به نقطه هایی البته هنوز با رنگ های قابل تشخیص ,بدل شده بود و من پی میبردم که زمان چه جادوی غریبی دارد که مادربزرگ میگفت و من جوان سر به هوا هرگز باور نمیکردم .

و نیز دیدم تنفر را هرگز به دنیا و رویایم راه نداده ام . قضاوت را کمرنگ کرده ام و جسارت را بیشتر از سال های نخست تجربه کردم .

کم کم در ویرایش مطالب و غلط های املایی حاصل شتاب در به روز کردنم دقت کرده ام و به علائم نوشتاری اهمیت داده ام و برای همه یادداشت هایم نام گذاشته ام !

در انتهای این باز خوانی به خودم گوشزد کردم که :این یک وبلاگ معمولی است وهیچ چیز پایان راه نیست قطعن اگر مسیر را درست ادامه دهم ,اگر سرم به یادگرفتن و جلو رفتن باشد ,اگربه حاشیه ها و وسوسه ها کم اعتنا باشم (که قطعن نمیتوان بی اعتنا بود ). در ادامه این مسیر اگر عمری باقی باشد به ماه هفت شب دومی در چهاردهمین سال این وبلاگ میرسم که باز بسیار به من آموخته و مسیرم را به جلو برده .

به هیچ عنوان احساس تکمیل بودن ندارم اما بررسی چندین روزه این یادداشت های هفت ساله ام  این خوشحالی را به من هدیه داد که که دارم  در مسیری راه میروم که گمان نمیکنم اشتباه باشد .مسیری که قطعن در دورنمایش ایستگاه های شناخت و تجربه و کمال در انتظار منند .

امیدوارم !

و ممنونم از شما , از پرشین بلاگ که بارها مانع حذف کردنم شد و ازخودم که مات کننده ها ی روی شیشه ها  را هرگز دوست نداشته ام !

   + بهاره رهنما - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸