به سوی ازدواج

پیش به سوی ازدواج  

دوست خوبم مژده این روزها دارد عروسی میکند . با پسری که دوستش دارد و مرد معقولی به نظر می آید و دوست داشتنی است . مژده توانسته بود  بلاخره  از عشقی سهمگین سمگین و بزرگ  بگذرد و مراحل نقاهتش را بگذاراند , این آدم اولین کسی بود که بعد از آن عشق تکرار نشدنی به زندگی او راه پیدا کرد و دوستش را گرفت و شانه های خم شده اش را تکیه شد و او را با توجه به این که میدانست هرگز نمیتواند  حتی  اگر به کلام بگوید عاشق او باشد او را پذیرفت . بی کم و کاست و سوال و جستجو .دوست داشتن مژده  با نوعی حس قدرشناسی توام بود و میگفت :"تنها عشق عمرم در قلبم تمام شده و باید میشد و هرگز خواهان بازگشتش نیستم اما بهار دیگر قلب کاملی برای هدیه کردن ندارم با این که مانده فقط میتوانم  دوست بدارم "و من به او اطمینان دادم که بقول دکتر شریعتی:" دوست داشتن از عشق ماندنی تر ,آرامتر و بی آسیب تر است" .او که خوشحالی و پیگیری این روزهای مرا میبیند میپرسد :"خانوم نویسنده شما چرا مثل زن های عامی از اینکه من نترشیده ام این همه ذوق میکنی ؟ میگویم :"عزیزم برترین حسن نویسندگی این است که وجه عامی بودنت را گاهی زنده کند . یه همان اندازه که عجیب بودنت را !گاهی سری به این سو و گاهی به آنسو برای حفظ تعادل یا کلمه قشنگتر و پر مصداق ترش اعتدال !"

به هرر روی برایت گفتم که چون این سوال خیلی از دوستان فضای مجازی از من است با اجازه تو این جا مفصل دلایلم را  از خوشحالی شنیدن خبر ازدواج همه اطرافیانم .من جمله تو عزیز میگویم :

وقتی خبر ازدواج آدم های بالای سی سال را میشنوم بی استثنا ,چه دوست و چه آشنا یا حتی آدم هایی که بالنسبه برایم بی تفاوتند (که دشمنی را در دنیای من راهی نیست )بی اختیار خوشحال میشوم . به قول پیمان برای رفتن به عروسی همیشه آماده ام ( با این که مدت هاست از جمع های شلوغ لذتی نمیبرم ).

به همه مجرد های بالای سی سال مهمان خانه ام را ه حل ازدواج را توصیه میکنم . به همه از عشق برگشته ها و بریده ها نیز همین راه را پیشنهاد میدهم . بچه ها میگویند ما جرات نمیکنیم با کسی بیاییم خانه تو چون موقع بیرون آمدن تو مارا در فاز ازدواج انداخته ای !ا

این به معنی این نیست که من همه ازدواج ها را موفق میدانم  نه .اما نو عروس جان عمیقن بر این باورم که ازدواج مرحله مهمی از کمال انسانی است که حتمن باید از آن گذشت . شاید عجیب به نظر بیاید اما به نظر من خود اتفاقش از نتیجه اش بسی مهمتر است . چرا که تو با ازدواج مفهوم شراکت ,همراهی , و همسری را درک میکنی چیزی که در هیچ شکلی به جز با تعهد با یکی زیر یک سقف رفتن برایت ملموس نمیشود !تو میفهمی که آدم تقسیم هستی یا نه آدم پذیرش آدم گذشت .

خوب یادم هست سال چهارم دبیرستان معلم شیمی مان به ما گفت:" بجه ها اگر گذشت ندارید هرگز زیر بار ازدواج نروید :.و این گذشت به معنی ذلالت نیست بیشتر پذیرش است و انعطاف !پس تو باید تجربه کنی که آدم این همه پدیده های مهم بشری هستی یا نه؟

و فقط به فقط ازدواج و تغهد است که امکان این آزمون بزرگ را به تو میدهد . حتی شاید نیمه راه ببری و بخواهی برگردی  حتا بلوا به پا کنی و بعد در اوج طوفان ببینی که آدم ماندنی نه رفتن !یا هزاران جور دیگرش شاید آدمت را اشتباه گرفتی !گاه آدم هایی را دیده ام که آدم ازدواج نیستند و به همین دلیل هی این راه را میروند و می آیند . اغلبشان هم می رسند به نقطه ای که می فهمند از ریشه آدم ازدواج نیستند .

نمی خواهم سهل نگری کنم که اگر هرازدواجی به وجود وجود آمدن فرزندی را به همراه داشت کل این بحث مسیر دیگری می یابد که در مقال این پست نمی گنجد . اما صرف خود مرحله ازدواج نقطه کمال و آزمون بی شکست زندگی هر آدمی است که باید به چشم تجربه و مرحله بایدی از کمال به آن نگاه شود و اغلب هم در فرهنگ ما بعد چهل سالگی دیگر جسارت و تاب چنین تجربه و چالش بزرگی نیست واز آنسو دراوایل  دهه  بیست به نا پختگی صورت میگیرد .

ارقام و سال ها البته در مورد آدم ها نسبی و متغیر است .من بیشتر اشاره ام به سن عقل است و دوست خوبم برای این همراهی دوست داشتن و تفاهم توشه ای بسیار مرغوب تر و مطمئن تر از عشق است . عشق شوریده است بی نظم و آشوبگر و اگر هم باشد بهترین شکل دوامش از بین رفتن  بعد از ازدواج و بعد تبدیل دوباره اش به حس آرام بخشی چون دوست داشتن است که عشق به روایت ابن سینا :"نوعی مالیخولیای عارض بر روح است که یک بار به آن دچار میشوی و چون رهایی یافتی تا واپسین روز عمر در امانی از تکرارش . "

مژده جانم: میدانم برای همراهی با این مرد  باید از  باورهایی که از  میشناسم مقداری دور شوی اما یادت بیاید که در آن روزهای سخت پس از عشق .این مرد بود که پرستار و یار و عاشقت بود و آنقدر سخاوتمند که بپذیرد تو تا آخر عمر حتی اگربه زبان  بگویی عاشقشی  نیستی . ,به دل که نگاه کنی تحمل زن نازا برای یک مرد از تحمل زنی که دیگر نمی تواند عاشق باشد بسی سخت تر است . اما اگر عاقل باشد همین مرد میداند همسری که دوستش دارد یار مطمئن تر و عاقل تری است برای ساختن یک سقف!

به لطیفه ای بسنده میکنم :مردی به دیوانه خانه ای رفت . دید مردی سر بر دیوار میکوبد و تکرار میکند : مریم ,مریم ,مریم !از حالش جویا شد . گفتند او عاشق زنی بود به نام مریم وقتی  فهمید که  مریم  همسر مرد دیگری شده , این جور مجنون شد !ملاقات کننده جلو تر رفت. دید مردی از سر و رویش خون روان است و به زنچیر بسته اندش !پرسید او را چه پیش آمد که این جنون بزرگ بر او عارض شد ه؟جوابش دادند : این شوهر همان مریم است . !!!

و این است حکایت عشقی که به ازدواج می انجامد به طبان طنازان قدیمی ایرانی !

عزیزم تردید نکن و دستت را در دستان همراهش بگذار.

برایت   که  نوشتم  یاد این تصنیف زیبای ایرانی افتادم : عروسی میکنی شویت مبارک ,وسمه بر آن هر دو ابرویت مبارک ....

 

 

   + بهاره رهنما - ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦