جرات حسرت خوردن

فرهاد فروتنیان و کارهایش را خیلی دوست دارم . من را به یاد روزهای خوب زندگیم می اندازد و به یاد پسر عمویش که از نوادر روزگار است شاهرخ فروتنیان و یاد خیلی چیز های خوب دیگر چند سال پیش یکی از تابلو های خوبش را از نمایشگاهش هدیه گرفتم . جالب بود که موقع انتخاب چون خوشبختانه حق انتخاب را به من داده بودند خیلی گشتیمم و در نهایت تابلویی را انتخاب کردیم که دو تا آدم توی تابلو یکی کوچک و یکی بزرگ پشت به هم کرده بودند اما بهم تکیه داشتند . ارتباطشان با هم قطع بود, اما تکیه شان همچنان بهم بود . یادم هست تابلوی دیگری بود که یکی دست دیگری را گرفته بود و من دوستش داشتم اما نمیدانم چه تقدیری بود که من را به اتخاب این یکی که از مهمترین هدایای عمرم هست ,کشاند .

حاالا امروز از پی پنج سال و اندی من این تابلو را با تابلو های دیگر خانه جا به چا میکنم و باز یاد آن تابلوی دیگر می افتم .واینکه چرا انتخابش نکردم ؟

تابلوی دیگراز دو آدم بود که دست در دست هم داشتند اما یکی پاهایش از زمین فاصله داشت و من ترسیدم که این یکی را اتنخاب کنم انگار دست یکی در دست روحی بود تاآدمیزادی!و من یادم افتاد جایی خوانده یا شنیده بودم که کسی عا شقانه میگفت :"ای کاش روح بودم ,آنگاه سهمم از تو کافی بود ."

خلاصه امروزبه سرم میزند و بعد هفته ها که خانه نبودم بلند میشوم و تغیراتی به دورم دهم .عکس ها ی فیلم هایم و چند عکس شخصی را جا به جا میکنم  . هی میگذارم و برمیدارم تا میرسم به چیدمان نهایی و میروم عقب و نگاه میکنم با کمال تعجب میبینم این اثر کنار دو عکسی که من همان سال در آتلیه دوست هنرمندی انداخته ام ,جا خوش کرده !

میبینم که بین این عکس ها و این اثر ارتباط عمیقی هست من در این عکس ها انقدر جوان و سرحال و حتی نو پا به نظر میرسم که باورنکردنی است به سن و سال هم ربطی ندارد چیزی در این دو عکس در نگاهم هست که فراتر از زندگی است قدرتی جادویی ,رنگی از ماوراو جا لب این جاست که رنگ چشم هایم در  هر دو عکس قابل تشخیص نیست .یادم می آید که آن روزهایی که من به این نمایشگاه رفتم دقیقن روزهای جادویی و طلایی زندگی من بود. روزهایی که شروع کردم به بی وقفه نوشتن و دانستم که دیگر از نوشتن گریزیم نیست ,روزهایی که انقدر امید داشتم که گمان میکردم کسی آن بالا مرا دوست دارد ,روزهای خوب نوشتن در نشریاتی که حالا مدت هاست در این دنیا نیستند و آنوقت است که اشک امانم را میبرد !مینشینم پای تابلوی فرهاد و عکس های خودم و با جراتی تام حسرت گذشته را می خورم .

من جرات حسرت خوردن را دارم ,شاید چون باشکوهند و تکرار نشدنی و این گونه است که این روزها حسرت هایم بزرگترین یاوران  کارم شده اند !و بانوی چراغ به دست برایم مینویسد :این داستان ها از معشوق نمیگویند از شکوه بربادرفته عشق میگویند !

 من به حسرت هایم می بالم . هنوز و همیشه !

و از این شکوه مینویسم چونان که صلیب سازی از صلیبی که مسیح را بر آن بستند گفت...

پ.ن : پستی مربوط به این نمایشگاه سال هشتاد و چهار به نام "توکا و فرهاد "در آرشیو وبلاگ هست .

   + بهاره رهنما - ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳