آلیس

 بدیع ترین کتابی که این روزها خوانده ام کتابی است به نام آلیس :

شگفتی ساز و اعجاب آور و آینه وار !

حکایت زنی به نام آلیس که د رپنج داستان از دست دادن را تجربه میکند و مرور خاطراتی  را که دیگر گذشته, مضمون جذاب و گیرای عشق و مرگ !

نویسنده کتاب خانم " یودیت هرمان "آلمانی است و مترجم بسیار مسلط و دقیق اثر آقای "محمود حسنی زاد"و ناشر هم" افق" است از دستش ندهید !

از پشت جلد :

... وقتی کسی که دوستش داری , کسی که در زندگیت نقشی داشته , میرود ,میمیردو دیگر نیست , همه چیز دیگر گون میشود چه بخواهی ,چه نخواهی , آنچه میماند , کتاب ها هستند و نامه ها و عکس ها , یاد ها و اندوهی چاره ناپذیر و گاهی هم در گوشه ای خیابانی کسی را جای او میگیری و به دنبالش میدوی ...

و از متن کتاب آخرین داستان و تکا ن دهنده ترینش "رایموند " :

 در فضایی بسته و رویاگونه به خواب میرفت . جیغ و خنده و گریه بچه ها ,بوی هلو ,بوی روغن های استوایی و سنگفرش های خیس,بوی کلر,و دود نازک و گس سیگار,ووقتی می خوابید فراموش میکرد که رایموند مرده ,فراموش می کرد که دیگر رایموند وجود ندارد , دیگر با یاد رایموند که از پا در می آورد , بی صدا بود و هولناک کاری نداشت . رها میشد در گرمای ظهر ,یک ساعت تمام که غنیمتی بود ....

 

...آلیس هر روز رایموند را میدید . هر روز ,همه جا میدیدش . تعجب آور بود رایموند باید چند صورت , چند قالب وجودی می داشته ,همه می توانستند رایموند باشند . رایموند روی پله های برقی ایستگاه راه آهن ایستاده بود . شناور در میان آن سالن سقف بلند ,چمدان کوچکی دز دست و صورتش نیمرخ ,مسافری اما بدون شتاب ,آلیس کسی را زد کنار , طول سالن را دوید رایموند را میدید که از پلکان برقی خارج شد . رفت به طرف خروجی ,رایموند نبود ,کس دیگری بود . قلب آلیس پر از عصبانیت می تپید چون رایموند را دز آخرین واگن تراموای در حال حرکت میدید , کنار چراغ راهنمایی آن طرف خیابان , در صف سوپر مارکت , میدید که رایموند از تاکسی پیاده میشد , روی نیمکتی در پارک به خواب رفته بود , با دوچرخه از سر نبش میگذشت ,نشسته بود در یک بستنی فروشی ایتالیایی و ظرفی پر از بستنی میوه ای جلویش , پیرمردی که چشمهای نیمه کورش را به آلیس دوخته بودو داشت از پنجره نگاهش میکرد و بعد دستش را بلند میکرد که آیس را رد کند انگار آلیس جانوری باشد, همه شان رایموند بودند . رایمود می ایستاد ,راه میرفت , دستش را  می برد پشت گردنش. دستش را به سرش میکشید شانه هایش را میداد عقب , خمیازه میکشید , کتش را در می آورد . راه می افتاد و میرفت

آلیس اون دیگه نیست ! آلیس به خودش می گفت . خودش را به اسم صدا میزد انگار که بچه اش باشد . آلیس, رایموند دیگه نیست . باید یادش رو حفظ کنی , اما دیوونه نشی . بهش فکر کنی اما دیوونه نشی . حرصت نگیره . با دقت . مدام و مدام . تکرار میکرد ...

 

آلیس -یودیت هرمان - محمود حسینی زاد

   + بهاره رهنما - ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤