ماه پشت پنجره های بقیع

با خودم ,چند روز پیش پشت پنجره های بقیع
درج شده در روزنامه شرق مرداد هشتاد و هشت
مدینه هستم ,شهری که به قول یکی از همسفرانم حد اقل در کتاب های تاریخ و دینی سال های مدرسه کم از آن نشنیده ایم . به گمانم شهر غربت عجیبی دارد  که  هنگام غروب بیشتر هم میشود . غروب مدینه نمی دانم چرا من را یاد همه تنهایی ها و تنها های که می شناسم می اندازد . . شب های جمعه و روز جمعه مسجد النبی پر است از زوار و جای سوزن انداختن نیست . دولت عربستان هم که قوانین خاص خودش را برای زوار گداشته که البته این قوانین عجیب که هر روزو ساعت هم احتمال تغییرشان هست بیشتر قوانین دست و پا گیر زیارت  برای زن هاست و خصوصن اگر مامورین مساجد بفهمند که ایرانی هستی که ماجرا بد تر میشود . سال ها هم هست که در بقیع را بر روی زوار زن بسته اند . و فقط ساعت های خاصی از پشت پنجره های بقیع و دو را دور خانوم ها برای زیارت می ایستند . انهم در ازدحامی باورنکردنی که این منع ورود ایجاد کرده . همین ساعت های خاص را هم چنان در ظل گرما انتخاب کرده اند که خانم های مریض یا مسن کمتر ی توانند سر ظهر و در ان ساعات طاقت فرسای گرما به آنجا بروند . پنج شنبه غروبی است و از زیارت حرم پیامبر بیرون آمده ایم . مادر دارد با قدم های خسته و سنگین عقب تر راه می رود . به عادت عجله همیشه ام هی جلو میروم و می ایستم تا به من برسد و باز راه بیفتیم . در فکر تنهایی های خود م و آنها که می شناسم هستم که کمی بیش از معمول از مادر دور میشوم می ایستم کنار دیوار بیرونی حرم پیامبر و تکیه می دهم به دیوار تا مادر برسد . نگاهم از پشت پنجره های بقیع از دور به ماه می افتد که نیمه کامل اما درخشان و زیبا دارد به من نگاه می کند؟ . یاد جمله ای می افتم که در سایتی اینترنتی زیر عکسی که پشت پنجره است نوشته ام: "زنان سرزمین من چشم انتظار پیر میشوند ". یاد انتظار ا"م البنی "می افتم که چند قدم آن سوتر زیر خروار ها خاک خفته و مادر بزرگ چه ارادت و اعتقادی به  او داشت . و یاد مادربزگ که چهار سال تمام چشم انتظار خبری از دایی وسطی بود . همزمان با این یاد ها مرد عربی از جلویم رد  میشود که دارد با عتاب با زنش چیزی میگوید زن که حامله است حتی صورتش در پارچه های سیاه محصور است  و کودکی هم دست در دستش یدک میکشد  . زن از پی عتاب مرد قدم هایش را تند تر میکند و پسرک کوچکش را هم به دنبال می کشاند . روی از آنها میگیرم ابری تیره روی ماه پشت پنچره های بقیع را پوشانده به ارتباط جسمی و روحی  زن این آفریده الهی با ماه فکر میکنم . به تنهایی زن عرب و غربت این غروب . دلم میگیرد برای غربت پیامبری که دست دخترش را جلوی چشم جها لت عرب بوسید اما امروز در شهرش زنان با فاصله از پشت پنچره های بقیع باید به آرمیدگانی که خیلی هایشان زنانی هستند که رسول خدا احترام را بر ایشان تمام کرد سلام کنند . زنان عربستان امسال تازه برای حق رانندگی در خیابان شاید امتیازاتی بدست آورند . مادر که می رسد شرطه دم دیوار با خشم مرا از ایستادن بیشتر بر حذر می دار شاید همه این حرف ها را در نگاه ایرانی ام خوانده .   
 

 

   + بهاره رهنما - ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٢