شبی که حاج خانوم شدم

از مدینه تا مکه  کلی راه  بود از لحاظ مسافتی به کنار انقدر دلت با رسیدن است که همه راه را بیقراری به گمانم ذکر لبیک گفتن هم رازش در همین آرام کردن بیقراری هاست . در طول راه با کاروان شیراز همسفر بودیم و برای چندمین بار برای من سخت معتقد به نشانی ها رازی در این همسفری دیدم. شیراز برای من هممیشه با اتفاقات عجیب و معجزه آسا آمیخته بوده  حتی تا همین اواخر سفر خرداد ماه پارسالم به شیراز و ...شیرازی ها با مهر و لطفشان حسابی هوای ما پنج نفر را دارند . راننده اتوبوس اما با دل فراخ می راند و راه شش ساعته را به هشت ساعت میکشاند و در دل ما را کم طاقت تر میکند مادر را که اصلن نمیشود با او حرف زد بس که طاقتش طاق شده !...

چراغ های مکه را که میبینم در دلم چیزی می ریزد و خونم انگار گرم میشود انگار جایی هستم که غریبم جز یک خانه و می ترسم که این یک خانه هم راهم ندهند . دلم میلرزد می ترسم از این طرد شدن که هرگز حسش را در هیچ رابطه انسانی حتی تجربه نکرده ام . شنیده ام که خیلی ها تا رسیدن به خود کعبه خیلی اتفاق ها برایشان می افتد که محروم از دیدن یار میشوند به همه بیقراری های عمرم فکر میکنم و همه دیدار هایی که بیم و امیدش جانم را به لب رسانده بود و میبینم چقدر همه شان کوچک و حقیر وناچیزند پیش این وعده دیدار !!

با دوستانی همسفرم که چتدین بار به این سفر آمده اند . راه و چاه را خوب یادمان میدهند ساعت دو نیمه شب است و از هتل دوباره راه می افتیم به سوی یار. میرسیم صحن اصلی حرم بزرگ و نورانی است ولی منتظر چیز دیگری هستم جای دیگری خانه هم او یک نفر که اگر راهم ندهد نمیدانم در این خرابات دیگر غریبه دنیا مرا چه کاریست .دوستم می گوید دیگر فقط زمین را نگاه کنید تا من خبرتان کنم من به زمین نگاه میکنم سجده میکنم می گوید: حالا! سرم سنگین است و گیچ میخورد بلندش میکنم چهار گوشی گرد با نوشته ها ی طلاکوب و فوجی سفید که گرداگردش چون هال ای از نور میگردند و بهمین سادگی ,نفسم کم میاورد .عظمتی با اینهمه سادگی را باور کردنش مشکل است انگاردارم خواب میبینم خدای بزرگ باید اولین و مهمترین خواسته ام را بر زبان بیاورم تمام تنم به بزرگی یک قلب شده قلبی که دارد میطپد  از درونو انگار هر لحظه دارد  میشکافد...

قرار است که همین امشب مراسم را انجام دهیم ولو که تا صبح طول بکشد که میکشد . کعبه از آنی که از بچگی در ذهنم بودو در تصاویرش دیده بودم کوچکتر به نظر میرسد  شاید هم حالاکه بلاخره دارم بر گردش میگردم این جور به نظر میاید خودمانی و ساده .هم  مال همه است و هم فقط مال توست انگار همه ما که برگردش می چرخیم یک نفریم با یک آرزو :آنسان.رهایی.

یاد همدم خوب این سفر کتاب حج "دکتر شریعتی" می افتم که در آن  می گوید: در تمام این مناسک حج رازی نهفته است و انگاه میپرسد : آسماعیل تو کیست ؟ عشقت ؟ پولت ؟ زیباییت ؟ شهرتت؟ اعتبارت ؟  ان جا که میرسی ابگذار ش زمین برای لحظه ای رهاییش را حس کن و من در پای خانه کعبه برای نخستین بار حس کردم که این جمله کلیشه ای که محبوب حقیقی خداست چقدر واقعی است . اوست که از پس همه تعلق ها میماند و نمیرود هر قدر نافرمانی کنی باز به پایت صبوری میکند . هر که را از دست بدهی او هست . او از ازل پای این عشق سودایی به آفریده اش بوده  تا ابد هم پای این عشق می ایستد. خدای خوبم همه اوراد عربی را از یاد برده ام همه انچه را به من یاد داده بودند تا در پای خانه ات بگویم از یاد برده ام جز این که سرم برمیگردد به سمت قلبم آنجا که الان خانه توست و با سر و صورت خیس تکرار میکنم خدایا عاشقتم , عاشقتم ,عاشقتم و عجیب این که در طواف همه هرکس در حالی است و تو با هیچکس نیستی و با همه ای تو بی نام سفید و در حلقه ای . حلقه آغوش خداوند جایی که مدت ها بود شاید از پس دوران نوزادیم چنین آرامشی را  نیافته بودم  ..

در اولین هفت دور  طواف کاملن در مسخی اما در طواف های مستحبی آدم هایی با هیبت های قوم های مختلف  اما شبیه  اطرافیانت آنها که به تو سپرده و نسپرده اند میبینی و یادشان میکنی :آدمهایی شبیه سوپری محلت . معم کلاس اولت . همکارت . بازجویت دکترت, رفیقت ,عشقت ,عزیزت و....تو در تکثر این آینه های انسانی همه شان را با خوبی ها و بدیهایشان به خدا میسپری و سبک میشوی آنقدر سبک که حس میکنی آن حرف بزرگ که بعد حج تولد دوباره پیدا میکنی یعنی چه ؟!

 بعد نوبت سعی است سعی بین دو کوه جایی که خدا زنی را به قول دکتر شریعتی کنیزی را کنیز سیاهی را چنان مقامی داد که بعد در دامن خودش در دامن خانه کعبه جایش داد زیر ناودان طلا جایی که انرژی وجود هزاران پیغمبر را از زمینش حس میکنی حاجر آنچا به خاک سپرده شده  , من مقبره را آخرین نشانی دنیای مادی میبینم . حاجر انجا نیست حاجر در تمامی طول حج همراه توست .و در سعی بین صفا و مروه بیشتر از همه این سفر همراهت ,خصوصن اگر زن باشی و مادر حس میکنی که توکلی که حاجر کرد یعنی چه جایی که همه تلاشش را کرد اما بعد خسته از اینهمه تلاش بی حاصل

      همه چیز را به خدا سپرد و دید از زیر پای نوزادش چشمه ای جوشیده :زمزم.

 نکته در ان جاست که توکل او بعد تمام سعیش بود . هفت بار به قداست این عدد ایمان می آورم وقتی با پاهای سوزن سوزن شده از این طی طریق دارم در سعی بین دو کوه حس حاجر را تکرار میکنم زمزمه میکنم حس میکنم و معنی عمل در عین بی عملی را می فهمم . می فهمم که توکل  مطلقن به معنی بی عملی نیست توکل یعنی نا امید نشدن بعد همه تلاش ها خسته نشدن وقتی پایت خسته است و دیگر می افتی اما دلت امید دارد و خودش را به او می سپرد . سعی را تمام میکنم تقصیر میکنم و ....

مردد بودم که از این شب این جا بنویسم یا نه سفری بود بس شخصی و درونی و من بی شک  نمی خواهم سفربزرگی مثل  حج بهانه ای باشد برای به روز کردن  اعفقاداتم .پس همین جا اعتراف میکنم  که شاید من من با همان اندازه اعتقادی که داشتم با همان ظاهر و شکل همیشگیم از این سفر بازمیگردم اما دلم نمیاید  این خوشحالی بزرگ را با شما سهیم نشوم خوشحالی از این که  در  دلم و در باطنم چیز بزرگی تغیر کرده !چیزی که قطعن در ادامه راه زتدگیم به درد اطرافیانم هم خواهد خورد در یک کلمه دستاورد حج برای من همین یک کلمه ساده بود :بخشش

   + بهاره رهنما - ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۱