با کی ؟ کی ؟ کجا؟

با کی کی کچا ؟

با همه آشنایانم در طواف خانه خدا  دو پنج شنبه پیش

مکه هستم از هول و ولای طواف اصلی که در میایی و به انجامش می رسانی شب ها وقت خوبی است  برای طواف های مستحبی که در این طواف راز های بسیاربود و حالی بس گوارا نصیب آدم میکرد ., تو گم میشدی در فوجی از رنگ سفید یکدست که از حرکت باز نمی ایستاد که هرگز از حرکت باز نمی ایستد .و تنها چیزی که در میان این فوج سفید چرخنده بر گرد خانه خدا مشترک است مسلمان بودنشان است . آنها از اقوام و کشورها ی متفاوتی به این جاو به این لحظه, که تو در ان شریکی رسیده اند . و تو با آنها( یا آنها با تو که آنجا این ضمائر همه به ما تغییر مییکنند) هیچ قرار از پیش تعیین شد ه ای نداری . کمی که میچرخی یکی را میبینی مئلن شبیه معلم اول دبستانت به خودت میگویی چه جالب که این جا یادخانوم  کیوانی کردم  برایش در حال که نمیدانی کی و کجاست دعای سلامتی میکنی , جلو تر پسر بچه سه چهار ساله ای را می بینی   که در طواف دست در دست مادرش دارد میرود اما هی برمیگردد و از پس سر به دخترکی  هم سن و سالش که او هم دست در دست مادرش در حال طواف است نگاه میکند یاد دختر و پسر همسایه می افتی که موقع غروب منتظر هم میمانند تا مادرهایشان به کوچه بیایند تا با هم  بازی کنند ,برایشان آرزومیکنی وقتی این بچه های امروز جوانان فردا شدند روزگاری خوشتر از جوانی ما را تجربه کنند , باز می گردی و زن و مرد مسن هندی را میبینی  که بازو در بازوی هم با وجود کهولت سن به طواف مشغولند بدون ویلچر اما شانه به شانه هم , یاد خانوم و آقای مسنی از بستگانت می افتی که چقدر همگام و همراه هنوز هم در سایه وجود هم روزگار می گذرانند و برای همراهیدشان آرزوی تداوم میکنی و باز می چرخی . می چرخی و دیگر تعجب نمیکنی که  انقدر یاد همه آنها که میشناسیشان ( از دور و نزدیک) می افتی . برای من که آنقدر زیاد بود که گفتنش در مقال این ستون نمیگنجد .تو کم کم میبینی همه این غریبه ها چقدر آشنایند همه این اقوام چقدر هم ریشه اند و وحدتی که در مرکز این دایره هست چقدر همه ما را بهم شبیه کرده همه ما جنس آدمیزاد را و وقتی به این نقطه میرسی عجیب است که چهره های ناخوشایند عمرت هم به خاطرت می آیند آنها که آزرده اندت و تو عمیقن رنجیده ای از ایشان , در آن حلقه اتفاق خدایی که می افتد این است که یک آن میبینی چقدر حتی بزرگترین این رنجش ها در مقابل این عشق کمرنگ میشوید .بعد به کسی که از کنار رد میشود و شبیه اوست که بزرگترین ضربه را به روحت وارد کرده لبخند میزنی او هم لبخند میزند , او دیگر دشمنت نیست ,  او قثط یکی از آدم های این حلقه است , یکی از بنده های آفریده خداوند با همه غم و غصه های خودش و تو در همین گردش الهی می بخشی خودت را ,او را و رحم می آوری برانسان این  جنس ضعیف و نا توان اما در عین حال خلیفه لله  و به خودت که می آیی دور هفتمی و باز دلت می خواهد که نیت کنی و خودت را در این ازدحام خوش گم کنی خودت را که نه ,غم هایت را گم کنی و خودت را پیدا !و تو خوشحالی که میدانی اگر تو هم نباشی این فوج هرگز خالی نمیشود,هرگز!

پ.ن: تصمیم دارم از این هفته  ستون سابقم در  روزنامه  شرق را با همین تیتر:" با کی ؟ کی ؟ کجا "در همین وبلاگ منتشر کنم و البته شاید دریکی از صفحات میانی همین روزنامه مطلبی از نوع دیگر به دست بگیرم .

از خانوم مینا اکبری , شیما شهرابی و بقیه دوستان خوبی  که در طول این چند ماه در رسیدن ستون من به صفحه آخر  روزنامه شرق صمیمانه تلاش کردند سپاسگزارم .

   + بهاره رهنما - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٥