سوئ تفاهم محبوب من

برای محمد خاطرات دور :

راهی راهی هستم با آژانس عقب ماشین نشسته ام و رویم میشود که سی دی خودم را از کیفم در آورم و به آقای راننده بگویم میشود این را گوش کنیم ؟قبلن رویم نمیشد ."ترانه های جنوب ""ابراهیم منصفی" با تنظیم و صدای محشر" سهیل نفیسی "نازنین است و داریم گوشش میکینیم که اس ام اس می آید :"دو ساعت تمام در وبلاگت چرخیدم با بغضی در گلو و نمی بر چشم ". تعجب میکنم شماره آشناست اما نمیشناسم .جوابی نمیدهم حوصله وارد شدن به هیچ لابیرنتی را ندارم .

تا می آیم خودم را باز بسپرم به ترانه ها باز اس ام اس می دهد :"و رد خاطرات من در این یاد داشت ها هست ,شاید کسی به انداز ه من این یادداشت ها و بخش مربوط به خاطرات را نفهمیده باشد "

ور اراکی بدجنس ذهنم می آید رو و جواب می دهم :" هر کسی از ظن خود شد یار من ...دوست عزیز این گونه اگر باشد هزاران آدم در این شهر هر روز می توانند چنین ادعایی داشته باشند "جواب می دهد :" من هزاران نفر نیستم کسی هستم که سایه اش در داستان های و نوشته های تو ثبت شده "

سر حوصله کل کل افتاده ام و به آشنایی شماره هم هنوز مشکوکم جواب می دهم :"آدم واقعی اسم و رسم دارد هویتش سایه نیست ". جواب می دهد :درست است و شما در جای جای نوشته هایتان به نام دایی وسطی از من نام برده اید ."در پایان این اس ام اسش نشانه ای از ادایی که من در بچگی با لب و لوچه ام در میاوردم و رمز میان  من  و او:" بچه اردک" میاورد که خاطرات را مثل هجوم آب پشت سد میریزد به سرم .با صدای بلند و با خنده میگویم :"وای خدایا دایی!"

راننده ضبط را خاموش میکند و میپرسد :"اتفاقی افتاده ؟ "میگویم :"نه "!و شماره را میگیرم صدای خندان و بم و گیرای دایی وسطی جواب میدهد : "تو واقعن منو گذاشتی سر کار؟ " وجالب است که من هم دقیقن همین سوال را از او دارم .

همه شماره هایم در مدینه پاک شده و مدت هاست ذهنم را تربیت کرده ام که شماره ای را به یاد نیاورد . ذهن جای اطلاعات مهم تری است به گمانم .با داییی وسطی گپ میزنیم و می خندیم و بغض میکنیم و من از این که چهار سال زندانی سیاسی بودنش  و چشم انتظاری مادربزرگ را در جاهایی از نوشته هایم آورده ام خجالت میکشم .اما او با یک جمله آرام میکند : " من محمد خاطره های خیلی ها بودم "و هست او دایی وسطی من است در قصه هایم و در زندگیم به او افتخار میکنم و یاد این قرار همیشه مان خوردن لوبیا پلو با دست می افتم و به خودم میگویم :"همین روزها عملی اش میکنیم ".بعد به این جمله او که زمانی که خواهرو برادر دوقلویم (رهام و بهانه )ایران بودند همیشه برای سر به سر گذاشتن آنها می گفت می خندم :"روزی برای کسی گریه میکنید که یک سیگار را از او دریغ  کرده اید "!

ماشین به مقصد میرسد سی دی را به راننده می بخشم از او می خواهم موقع افطار برای ماندگاری آرامشم دعا کند و با لبخندی بر لب از خاطرات خوب دور میروم به سوی مقصد .

   + بهاره رهنما - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٥