بارسلون و اسپانیا در نگاهی دوباره

مقدمه :مطلب زیر را به اشاره دوست و همراه خوب مطبوعاتی ام "پریچهر باقری" نوشته ام .که اگر یاری و پی گیری او نبود خیلی از نوشته های من به موقع به حروف چینی  و چاپ نمیرسید  . هر دوی این مطالب چند روز پیش در مجله" پیک سبز" چاپ شد و نوشتن شان ,خاطرات من از این دو سفررا مرمت کرد . خاطراتی که حالا با گذشت زمان خوب غربال شان کرده ام خوب !

پاریس دوستت ندارم

سفر به پاریس- سال 86

اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی، باقی عمرت را، هر جا که بگذرانی، با تو خواهد بود، چون پاریس، جشنی است بیکران.

همینگوی به یکی از دوستان خود، 1950

پاریس با همه زرق­وبرق­ها و رنگ­وارنگ بودنش برای من شهر غمگینی بود. بارها شنیده بودم و خوانده بودم که پاریس شهر عشق است. شهری است که باید قبل از مردن حتما به آن سری زد و خیلی جملات رویایی دیگر و البته که شهری با این سابقه فرهنگی و تاریخی و این همه موزه و ابنیه تاریخی، ساختمان­های بلند و کوتاه با معماری عجیب، شهری دیدنی است. اما برای من کافی است یک ماه در پاریس زندگی کنم تا افسردگی مطلق بگیرم. خانه­ها یا لااقل خانه آدم­های معمولی­ای که من به آن آمدوشد داشتم، آن­قدر کوچک بود که حتی سوییت­های 50، 60 متری تهران در پیش­شان خانه بزرگی به چشم می­آمد. آپارتمان­ها با معماری تنگ و تاریک و اثاثیه و مبلمانی که همه به­صورت کم­جا طراحی شده بودند و قابلیت تبدیل به یکدیگر را داشتند، دلم را می­فشرد.

تعجیل عجیبی در این شهر موج می­زد که بیشتر از همه در متروهای زیرزمینی آن به چشم می­آمد. جایی که ترامواها با سرعت سرسام­آور و سرِ ساعت می­آمدند و می­رفتند و مردم با عجله سوار آنها می­شدند تا سر کار بروند یا از سر کار برگردند. با چهره­های خسته و خواب­آلوده و نه چندان شاد و دیوانه­های بی­شماری که در این ایستگاه­های مترو با خودشان یا دیگران حرف می­زدند.

خیلی جاهای دنیا را دیده­ام اما در هیچ شهری به اندازه پاریس، آدمِ دیوانه و سرگردان در خیابان­ها و مغازه­ها و متروها ندیده­ام. اگر برایتان از موزه لوور و زیبایی مجسمه مریم و مسیح در کلیسای نوتردام یا موزه اکسپرسیونیست­ها یا برج ایفل می­نوشتم، چیز تازه­ای نبود. عظمت و زیبایی و البته نظمِ موجود در بازدید از این مکان­ها را می­توانید در هر سایت گردشگری بخوانید. این وجهی از پاریس که برایتان نوشتم وجهی بود که به چشم و قلم من آمد. پاریس برای من شهر دلگیری بود که اگر هیچ­وقت هم به آن بازنگردم، اتفاقی نخواهد افتاد. تازه از ناامنی و کثیفی خیابان­هایش برایتان نگفتم چون به هر حال به یک بار دیدن می­ارزد. این تابلوی من بود از پاریس که شاید با اغلب تابلوهایی که دیده­اید و شنیده­اید، بسیار متفاوت باشد.

شهر مردمان باهوش و کم­ادا

سفر به بارسلون- سال 87

برعکسِ پاریس اگر قرار باشد چشمم را ببندم و از غول چراغ جادویی که جلویم سبز شده، تقاضا کنم که در لحظه مرا به یک جای دنیا ببرد، آن اسپانیا و مشخصا شهر بارسلون است. شهری که به طرز عجیبی به آن­چه که من از شادترین شهرهای دنیا شنیده بودم یا دیده بودم بسیار نزدیک بود. همان رنگ و شادی و صمیمیتی که مثلا در بمبئی می­بینید منهای آلودگی و بی­نظمی­اش در بارسلون موجود بود. به عبارتی بارسلون شهری بود منظم، اروپایی، خوش آب­وهوا و در عین حال پر از رنگ و موسیقی و شعر و گرمای روابط انسانی. شهری که یک معمار معاصر، «گااودی»، با نگاه خاص خودش به فرهنگ کشورش و البته سلیقه و نبوغ عجیبش در نقاشی و مجسمه­سازی، جابه­جای این شهر- از پارکی که موسوم به نام خود اوست تا کاشی­های خیابان­ها، تا کلیسای عجیب و غریبی که البته اجل مهلت اتمامش را به گااودی نداد- نشانه­گذاری کرده است. جالب این­جاست که در بستنی­فروشی­ها و بوتیک­ها هم کاغذها و پاکت­های طراحی شده همه به شکل و رنگ و فرم کاشی­های گااودی هستند. در کلیسای «گااودی» مسیح، مریم و همه حواریون به شکلی تقریبا کارتونی و فانتزی طراحی شده­اند. سرستون­های این کلیسا همه پر از میوه­ها و گل­های رنگ­وارنگ است. او شادترین و عجیب­ترین کلیسای دنیا را در شهرش طراحی کرده و این شادی و اعجاب که به شدت از معماری سبک او ناشی شده و در شهر جاری است، در گوشه و کنار گردش شما به بارسلون به چشم می­خورد. برعکس پاریسی­ها، اهالی بارسلون همگی با لبخند و کلام شیرین و روی گشاده مشغول خوشحال کردن توریست­ها به عناوین مختلف هستند. نمی­دانم شاید رسوخ فرهنگ عربی- آندلسی و تلفیق آن با فرهنگ اسپانیش این گرما و روی گشاده را به مردم بارسلون هدیه داده است.

در بارسلون برعکس پاریس لحظه­ای هم فکر نمی­کنی که اگر همین الان کیفت گم شد و در خیابانی بودی که راه را هم بلد نبودی، چه بلایی سرت می­آید. کافی است به یکی از مغازه­های دکه­مانند کوچک یا پنجره­ یکی از خانه­هایی که همگی با گل­های شمعدانی و پیچک­های آویزان و فرفره­های کاغذیِ رنگی تزیین شده­اند، سر بزنی یا در بزنی و به هر زبانی حتی ایما و اشاره بفهمانی که گم شده­ای. هم باهوشند و هم کم­ادا. برعکس پاریسی­ها که وقتی به انگلیسی سلیس هم حرف می­زنی، قیافه کم­رنگشان را طوری کج و معوج می­کنند که انگار دارند زبان مریخی می­شنوند. تازه کاسب­های پاریسی خسیس هستند و تا سنت آخر پول را از تو می­گیرند ولی در اسپانیا کافی است مغازه­دار عشقش بگیرد و از تو خوشش بیاید، به زور چهار تا چیز دیگر هم به تو هدیه می­دهد که حتما یکی­اش از همین بادبزن­های رنگیِ خوشگل است که من چپ و راست از آن­ها عکس گرفتم.

در تابلویی که برایتان ارایه دادم و به گمان من، بارسلون نقطه مقابل پاریس است. جایی است که برای درمان افسردگی مکان بسیار مناسبی است. از طرفی با وجودی که واحد پول هر دو این کشورها یکی است، برعکس پاریس که یک لقمه ساندویچ نزدیک به هشت هزارتومان برایتان تمام می­شود، بارسلون شهر بسیار ارزان­تری است و این به نظر من به دو علت است: یکی به خاطر تنوع بسیار زیاد هتل­ها و رستوران­هایش و یکی دیگر به خاطر همان دست­ودلبازی مردمش. مثلا در بارسلون همان یک لقمه ساندویچ این­قدر پُر و پیمان است که به عنوان یک وعده غذایی کامل به حساب می­آید.

پ.ن: رفتن به ورزشگاه نیوکمپ جزو رویاهای پریا بود که من از این یکی خودم را معاف کردم و او با پدرش به آن­جا رفت. به جایش من شب آخر که در بارسلون بودم، با وجود این­که پیمان سرماخورده بود و مریض بود، تنهایی به خیابان زدم و تا نزدیک صبح در خیابان بزرگ و شلوغ هتل­مان که به میدان کریستف­کلمب ختم می­شد، قدم زدم و سعی کردم آن همه نور و شادی و زندگی را که حتی در تمام ساعات شب در آن شهر جاری بود، سخت به حافظه­ام بسپارم. بارسلون جایی است که اگر مجالی باشد بی­شک دوباره به آن سری خواهم زد.

   + بهاره رهنما - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٢