جادوی زمان

توی ایوان خانه ما نشسته ایم شب است  و نسیم شهریور بگویی ونگویی تنمان را مور مور کرده است . عقیلی دارد می خواند که :"فردا تو می آیی "و من نسیم را از بین موهایم عبور می دهم و با آن بازی میکنم و دست دیگرم را  با لیوان چای یاسمن میانشن گرم میکنم ,...

 دوست من در آستانه بیست و شش سالگی است , کارش هنر و چشم هایش درخشان , سرش پر شور و من از دست بی محاباتی هایش دلخور !آلبوم عکس های آی پدم را می جورد و نظراتش را در باب مدل های مختلف بهاری که در صفحه مانیتور می بیند اظهار میکند , از حرف هایم به شیطنت شیرین یک  گربه پرشین فرار میکند . با خودم میگویم:" تو هم دیگر بس کن بهار دنیا را میبینی؟ حالا تو شده ای آدم عاقله ؟ جل الخالق!"

که یک هو آی پد را میبندد و میگوید :"خب خانوم عاقل میشه بگید چقدر طول می کشه تا من حالم خوب شه ؟تا یادم بره چه بهم گذشته ؟"  قیافه جدی و فکورخانوم معلم های پرورشی را به خودم میگیرم و میگویم :" زملن ثابتی در کار نیست برای هر کسی مدلش فرق میکنه" می گوید :"خود سرکار در داستا ن آخرتون ننوشتید زن ها به دو برابر زمان رابطه عاطفی شون نیاز به وقت برای فراموش کردنش دارن؟"می گویم :"عزیزم خودت که داری میگی قصه اون یک قصه است قرار نیست تمامش واقعیت باشه یا مانیفست شخصی من در این مورد "!

 دلم برای ور خودمانی پدر سوخته اش غنج میزند وقتی میگوید :"بهار بس کن من دارم باهات جدی حرف میزنم " ! میگویم :" ای بابا حالام که من یک بار دارم جدی حرف میزنم تو باور نمیکنی ؟"ببین گربه جان به خدا بستگی به آدمش داره ...

می پرد وسط حرفم و معصومانه می پرسد :و مرد و زن بودنش ؟

نه عزیز من برای مردها که نود درصد اوقات یک قصه ثابت است: ورود بی محابا یه یک ماجرای جدید , داریم از خودمان حرف میزنیم از جنس برتر !_ به این جایش که میرسم خودمم خنده ام گرفته و این خوب نیست _دوست ادامه حرف را میگیرد که :"مثل فیلم" دمیج" توی اون فیلم هم مرد میگفت:" برای هرکسی زمانش فرق میکنه". برای اون چهار ماه طول کشیده بود .

می پرم وسط حرفش و گوشزد میکنم که زیر شش ماه مختص آقایان است یادت باشد تو یک زنی اما خوبیش زیر سی سال بودنت است اگر بالای سی بودی حداقل به دو برابر زما نی که صرف کردی برای فراموشی نیاز داشتی اما حالا امید بیشتری هست و  شاید کارت زود تر از این ها درست بشود !

دارم از عشق حرف میزنم اما لحنم بیشتر به دلال های  خرید و فروش سربازی میماند یا معلم های آمار و باز خنده ام میگیرد ! من ذوق  این خود جدیدم را میکنم که می توانم رمانتیک ترین و سوزناک ترین  وقایع را با دیدی علمی و فیزیکی  به یک ماجرای قابل حل و ساده بدل  سازم !

 دوستم ادامه میدهد : " و در پایان اون فیلم مردخطاب به عکس   زنی که زمانی  تمام زندگیش بود  میگه : بار آخر توی فرودگاه دیدمت و بعد از اون هرگز نیدیمت . تو بچه ای توی بغل داشتی اما جالب بود که  دیگه برای من با بقیه آدم های فرود گاه هیچ فرقی نداشتی !"

 خوب آن جمله را به یاد دارم ....

  دوست بیست و چند ساله مکث میکندو مژه های بلند و چشم های عمیقش در یک لحظه غرق آب میشوند و با صدای خفه از بغض و باز معصومانه از من می پرسد :" بهار ممکنه برای من هم روزی این جوری بشه ؟"

بلند میشوم میروم به سمتش از پشت سفت بغلش میکنم وصورت قشنگش رابا مو هایم قاب میگیرم و در گوشش زمزمه میکنم :"بهت قول میدم روزی برسه که با بچه یا بی بچه توی فرودگاه یا هرجایی ببینیش و انقدر قوی شده باشی که نه تنها با آدم های اون مکان, بلکه با دیوار ها یش برات فرقی نداشته باشه , فقط کمی زمان لازمه ,

 برای تو فقط کمی !

 

 

   + بهاره رهنما - ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۱