آرامش

غروب است خوابیده ام کنار پریا و پیمان ، من خواب نیستم اما آنها  خوابیده اند . قرار است شب به منزل دوستی برویم که درست در نقطه مقابل شهر ماست در آن سوی تهران قرار دارد، به خاطر سفر پیمان و نزدیک شدن مدارس از صبح زود همگی این ور و اون ور بوده ایم و حسابی خسته ایم ، به آنها نگاه می کنم به سنگینی نفس های پریا و دستش که بر گردن پدرش حلقه مانده و در یک آن می فهمم اگر زمان و مکان و همه چیز به عقب بر می گشت با تمام فراز و نشیب های زندگی باز هم در همین لحظه همین جا کنار این دو بودم ، آرامش این لحظه را با دنیا عوض نمی کنم باید بیدارشان کنم اما از تماشایشان در خواب سیر نمی شوم

دوستشان دارم.

   + بهاره رهنما - ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۸