مقدمه کتاب ماه هفت شب

 

 مقدمه کتاب "ماه هفت شب"ناشر :حوض نقره /اردیبهشت هشتادو نه خورشیدی

نه سال است , وبلاگ مینویسم ,بعد از دوسال اول آنقدر برخوردهای غریب و غیر عادی دیدم که رفتم و حذفش کردم و البته باز خیلی زود روحیه مبارزه جویم آمد سراغم و گفت :"نباید میدان را خالی کنی "!چه میدانی؟ میدان دنیای مجازی ,میدانی که تورا حول محور خودت آنقدر چرخ میدهد تا گاهی با سرگیجه بخوری زمین و گاهی هم از توان خودت متعجب شوی . میدانی که تو خالق زوایا و قوانین آن هستی و به نوعی حتی تصمیم گیرنده در مورد همه عابرینی که به میدان تو می آیند و پیغامی میگذارند و میروند ویا اهلی آن میدان میشوند و سال ها دیگر نمیتوانند از سر زدن هرروزه به میدان تو اجتناب کنند . همان ها که وقتی نمینویسی ,وقتی حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداری عزلب وجدان اهلی کردن آنها به سرت میزند و کشان کشان میکشاندت پای این دنیای مجازی تا با ز به در و دیوار میدانت اعلامیه و پاکارد و شعارهای شخصی ات را بزنی . شعارهایی که هر چقدر هم بکوشی شعار نباشند و بیانیه صادر نکنند باز هم تو مسئول کامل خلق آنها هستی .

 میدان تو یک حیطه کاملن خصوصی و در عین حال به میل خودت عمومی است که نوشته هایش پبیشتر از هر جور نوشته دیگری به شخص تو نزدیک است و برمیگردد .و شاید خلق و نظارت بر این میدان بهتر و ساده تر  از هر راه دیگری برای خودشناسی تو باشد . به همه این ها اگر این را هم اضافه کنی که صاحب این میدان یک چهره شناخته شده باشد کار سخت تر اما شیرین تر میشود . به گمان من بازیگران در ظول زندگیشان کمترین فرصت را برای این که خودشان باشند دارندو نیز کمترین خلوت هارا ! از سوی دیگر در بازخورد های عمومی با مخاطبینشان کمتر از مردم عادی میتوانند از نقطه نظر و مکنونات قلبی آدم ها ی اطرافشان نسبت به خود آنها وآثارشان با خبر باشند . مردم به واسطه شغلشان با آنها به نوعی فاصله و معذب بودن دچارند و حتی همکارانشان .

نه سال وبلاگ نویسی چهره دیگری را از من برای خودم بازشناساند . چهره دیگری که با وجود تمام قوت و ضعف هابش یک چهره واقعی است و این شناخت به جرات بدون حضور در میدان مجازی وبلاگ نویسی به این وضوح برایم رخ نمیداد. اما متاسفانه داستان ها همیشه اینقدر خوش جلو نمیروند , در این چند سال آخر آدم های غیر واقعی که خودشان را بی نام معرفی میکردند فضای وبلاگ را به نحوی مخدوش کردند که من فهمیدم  متاسفانه برخی ازما حتی برای تمرین دموکراسی هم آمادگی نداریم, از طرفی زمان و وقتی که باید برای تایید یا عدم تایید این کامنت های مخدوش کننده از من میگرفت واقعن زمانی بود که میشد به نوشتن یا خواندن یا هر کار مفید دیگری بگذرد . به نظرم این تایید نظرات هم کار قشنگی نبود,اینکه بعضی را قبول کنم و بعض دیگر را نه ,به من حکم یک سانسورچی را میداد و از خودم بیزارم میکرد.سرانجام نازنینی با پیشنهادش نجاتم داد .قرار شد بعد از هر پست جدید دوستانی که میخواهند راجع به آن نوشته صحبت کنند برایم میل بزنند و خودم را موظف کنم که حتی الامکان جوابی اگر خواستند با همان میل برایشان بفرستم . کمی حیف است میدانم اما آنقدر کار مفید نکرده دارم که مجبورم برای وقتم کاملن صرفه جو باشم !ا

و نکته آخر اینکه چاپ یک وبلاگ شخصی در سرزمینی که باز قضاوت در مورد دیگران سهل ترین کار است اصلن  تصمیم ساده ای نبود :گاهی من به حساب گذر عمر و بالا رفتن سن و تجربه ام دیگر نظرات قدیمی خودم هم برایم مانوس نبود .گاهی ن  مثلن میترسیدم که به خاطر نام بردن از ترانه های پاپ به سطحی نگری متهم شوم ,یا گاه میترسیدم کسی ماجرایی یا چیزی را به خودش بگیرد اما دست آخر دیدم  همه این ترس ها به هیجانش می ارزد . ترس ها را که کنار زدم ,از پس همه تردید ها نزار قبانی عزیز به دادم رسید آنجا که در مقدمه ای نوشته بود:" احساس شاعر به  مرور زمان دیگراحساسات یک نفر نیست " و خیل عظیم مردم نازنینی که در نوشته های این وبلاگ خودشان و خاطراتشان را پیدا کردند ,گواه درستی ادعای قبانی نازنین است .
پ.ن : کتاب در تهران در اکثر کتابفروشی ها موجود است دوستان شهرستانی با مراچعه به سایت حوض نقره می توانند تقاضای ارسال کتاب را بکنند .

 

   + بهاره رهنما - ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٠