دست خط پانزده سالگی من

پدرم "هشت کتاب" سهراب سپهری را از خانه اش که خانه قبل از ازدواج من هم بود آورده تا با پریا در مورد شعری حرف بزند . عالم خاص خودشان را دارند این پدر بزرگ و نوه و من هم آرام و بی صدا گاهی فقط به تماشایشان قناعت میکنم گاهی پریا مداخله ام را می خواهد وقتی خصوصن در مورد رو خوانی حافظ شک میکند که شاید من چیزی را بهتر بدانم . اغلب هم پدر درست گفته اما پریا می گوید:" مامانم آخه حفظه" و من باز برای چندمین بار تکرار میکنم که تمامش را نه ، و باز برای چندمین بار عهد میبندم که تمامش کنم . پدر از اتاق پریا میاید  به طرف من و هشت کتاب را میدهد دستم و میگوید:" وقتی این را برا ی پریا باز کردم دیدم تو کنار بعضی شعر ها دست خط هایی نوشته ای." وکتاب را به من میدهد و میرود چای بریزد . کتاب را باز میکنم در یک حساب سر انگشتی این کتاب و دستخط های من باید مال پانزده یا شانزده سالگی من باشد .

 نگاه می کنم دست خطم نا آشناست حسابی عوض شده یاد دختری می افتم که از روی دست خط آدم ها می توانست خصوصیات شان را پیش گویی کند ، یک لحظه حس میکنم من هم همین توانایی را لااقل در مورد خط خودم دارم ، خط زیبا و ظریفی که با دستان دخترک خودخواه اما مهربان ،شاد اما غمگین ،تنها اماشلوغ و بسیار طالب تحسین اطرافیان و در عین حال بی اعتناست . دختری که تصمیم گرفته تا شناخته شود ماندگار شودو تمرین امضا میکند تا بعدن به هوادارانش امضا دهد ، دختری که میدانم موهای صاف و بلندش را طبق معمول آن روزها با خودکاربیک پشت سرش جمع کرده و دارد سعی میکند فروغ حفظ کند اما چیزی را که نفهمد نمی تواند به خاطر بسپارد و هر روز کتابچه زرد وکوچکی رامی نویسد قبل از رفتن به مدرسه در گونی لباسهای زمستانی قایمش میکند و.....قرار است افسار ذهنه گریز پایم را از دست ندهم افسار را میکشم و یکی از یادداشت ها را می خوانم :نوشته ام : "ناگهان تو از بیراهه لحظه ها ،میان دو تاریکی به من پیوستی
....

اول نمیدانم این قسمتی از شعر های هشت کتاب است یا کسی دیگر گفته و من نوشته ام  یا شایدخودم که احتمال این آخری کمتر است .دلم میریزدپایین که چرا این را نوشته ام که این" تو "آن روزهاکه بوده که من این را به چه حالی نوشته بودم که چرا اینقدر سعی کردم ظریف و زیبا بنویسم که که که ....

 هیچ چیز یادم نمی آید میدانم که هرگز آن روزها عاشق نبوده ام میدانم که غمگین هم  نبودم ، میدانم که آشنایی نبود جز مهمترین مرد هنوز زندگیم پدرم و بعد می ترسم ، می ترسم که نکند چیزی و حالی و کسی بوده و من دیگر به یادش نمی آورم  و این جاست که می فهمم نه من فقط از فراموش شدن نیست که می ترسم که ازفراموش کردن هم می ترسم .بعد شروع میکنم به شمارش اعداد که از پانزده سالگیم چقدر گذشته ،قلبم آتش میگیرد وقتی فکر میکنم بیست و یک سال بعد در پنجاه و هفت سالگی شاید دیگر بهانه های نوشتنم را به یاد نیاورم.اصلن شاید دیگر آ ن زمان در جهان ذهن باشم و حیاط سفلی و همه خاطراتش پشت سرم مهر و موم  شده باشد خودم را دلداری میدهم که نه فقط نوجوانی آن همه شور و جوشش و زندگی است که زود از یاد میرود و میانسالی را با همه خاطرات سی سالگی به بعد دو دستی چسبیده ایم تا عصای مجازی احساس زندگی در کهن سالی باشد . چیزی نمی گذرد که اندیشه متناقض دیگری ذهنم را پر میکند اندیشه ای که وسوسه اش را دوست دارم , اندیشه این که  شاید هم باید بیش از این ها جرات داشت،جرات فراموش شدن و فراموش کردن .
نمیدانم فقط خوب میدانم که باز موتیوی از گذشته ها حالم را بهم ریخته و البته این را هم دانم که  همیشه عاشق جرات کردن و جرات داشتن هستم . 

   + بهاره رهنما - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۳