بار دیگر من و چلچراغ

 مصاحبه نازنین متین نیا با من در یکی از شماره های پاییزی چلچراغ:

 

- بعد از چاپ کتابت، فکر می‌کردم در دوره‌ای به سکوت و خلوت می‌روی و در سینما و تلویزیون کمتر از تو کار می‌بینیم. اما این‌طور نشد، تازه پرکارتر شدی و این روزها فیلم روی پرده داری.

آره، دقیقا پرکار شدم. البته ربطی به کتاب ندارد، چون در همین فاصله من یک کتاب دیگر منتشر کردم. الان هم یک مجموعه داستان دست ناشر دارم.

- پس این پرکاری فقط مربوط به سینما نیست؟

دقیقا، البته اگر فیلم بازی نمی‌کردم، بیشتر از این هم نمی‌نوشتم، چون همین‌قدر می‌توانستم انرژی بگذارم و خلق کنم. اما درباره آن پرکاری در سینما، فکر می‌کنم که از سریال «زیرزمین» شروع شد. در این سریال جنس و سن و سال دیگری برای نقش من نوشته شد و من دیگر دختر زیر 30 سال نبودم. قدم خوبی بود. با این‌که معتقدم تلویزیون مدت زیادی است که دیگر چنگی به دل نمی‌زند، اما انرژی کار در سریال‌های ماه رمضان را دوست دارم. همه اینها و هم این‌که آن نقش، نقش درستی بود، با اعتقاد ماورایی که دارم، تصمیم گرفتم که در یک دوره پرکاری بیفتم.

- یعنی این پرکاری از یک اتفاق ماورایی می‌آید؟

یک دلیل دیگرش هم این است؛ این پرکاری عمدی است. من حق انتخاب دارم، نیاز مادی هم ندارم و اصولا آدمی هم نیستم که حرص بزنم و بخواهم چند کار با هم داشته باشم. حال خوبم برایم مهم است و این را در نوشته‌ها و کارهایم نشان دادم. نقش‌هایی هم به من پیشنهاد شد که برای بازیگری در سن و سال من غنیمت بود و همه اینها، این پرکاری را آورد.

- این غنیمتی که می‌گویی چیست؟

بازیگر زن در ایران عمر کوتاه کاری دارد. این‌که یک بازیگر زن بتواند در دهه 30 تا 40 عمرش نقش‌های متفاوتی را تجربه کند، مثل زن جنوب شهری «ده رقمی» تا شاعر «دایره زنگی» تا زن خل و چل «توفیق اجباری» - سوا از این‌که تعدادی از این فیلم‌ها، فیلم‌های خیلی معمولی هستند - برای من کارنامه کاری خوبی دارد با نقش‌ها و تجربه‌های متفاوت. من دارم تجربه‌های متفاوتی را برای خودم رقم می‌زنم و می‌خواهم یک تصویر از من در شروع میانسالی بماند. شاید بعد از 40 سالگی، کم‌کاری را انتخاب کنم، اما الان فقط کمی خسته‌ام، ولی ادامه می‌دهم.

- به جز خستگی، به آن حال خوب رسیدی؟

اگر خوب نباشد که نمی‌توانم کار کنم. البته نمی‌گویم که حالم خیلی خوب است. آدم یک واقعیت عمومی دارد که حضورش در جامعه است و یک واقعیت شخصی. واقعیت خودم این است که یک احساس انرژی قوی دارم. نمی‌دانم، یک وقت‌هایی فکر می‌کنم نکند قرار است بلایی سرم بیاید که این‌قدر عجله دارم. شاید باید آن حرفم را تصحیح کنم و بگویم، برای درآمد حرص نمی‌زنم، اما برای تجربه‌های بیشتر و متفاوت حرص می‌زنم. برای خودم عجولم که این تجربه‌ها بیایند و به سراغشان بروم.

- این حس و حال تجربه‌کردن، از تغییر سن و سال می‌آید یا اتفاق دیگری تو را به سمت این همه پرکاری و تجربه هل می‌دهد؟

نه، یک درگیری جدی است که ربطی به سن و سال ندارد. من تا 29 سالگی مدام می‌گفتم: مطمئن نیستم در بازیگری بمانم. ولی در 29 سالگی یک پروسه عشق و عاشقی و شیفتگی شدید نسبت به بازیگری برایم پیش آمد. آن سال هم سال پرکاری شد برای من. سریال «ملاصدرا»، تئاتر «پیش از ناشتایی»، فیلم «نان، عشق و... موتور هزار» و «بچه‌های بد» را داشتم. این‌هاله پیش آمد و این‌که 29 سالگی پایان دهه 20 است، باعث شد تا بدانم در بازیگری می‌مانم.

- پس گذر سن و سال هم اهمیت داشته.

نه، من اصولا روحیه‌ام از سن و سالم جوان‌تر است. تا این لحظه هنوز درگیر گذر سن نبودم. شاید درگیر قیافه و ظاهرم  مثلن در عکس باشم، مثل همه خانم‌ها، اما درگیر سنم نبودم.

- پس چرا از 29 سالگی حرف می‌زنی؟

می‌خواستم تکلیفم را روشن کنم. همان زمان‌ها وبلاگم را هم ساختم و نویسندگی هم برایم جذاب‌تر شد. یک چیز دیگر هم هست؛ وقتی وارد سینما شدم، دختر کم‌سن و سالی بودم که حالا  قیافه خاص وچشم رنگی دارد و آقای اعلامی در خیابان او را دیده، بازیگر شده. این تصویر آزارم می‌داد، می‌خواستم آن را بشکنم و تبدیلش کنم به زنی که عاشق کارش است و می‌خواهد خلق کند. برای همین است که نوشتن و بازیگری برای من شبیه به هم است.

- چطور؟!

خلق یک نقش  در سن و سال الانم به من این فرصت را می‌دهد که ثابت کنم یک بازیگر بدون این‌که 20 سالش باشد، قدش 170 باشد، کمر 45 سانت داشته باشد و... بالا بیایی و یک بازیگر درجه یک - نمی‌گویم سوپر استار، چون تعریفش فرق دارد - باشی. برای من مهم بود که در این درگیری، بدون این‌که در باند و دسته خاصی باشم، یا شرایط فیزیکی ویژه ای داشته باشم، موفق شوم. می‌خواستم بگویم فقط با عشق به کار می‌شود به این مراحل رسید.

- نتیجه هم گرفته‌ای؟

نامه‌هایی که برای من می‌آید، یا احساس حضوری که در جامعه دارم، نشان می‌دهد که این‌طور بوده. جمله‌ای که این روزها می‌شنوم و قند در دلم آب می‌کند، این است که: خانم رهنما، بازی که می‌کنی ما خیال می‌کنیم همان اتفاق برای خودت افتاده. این پلی که توانستم بین خودم و مردم بزنم، برای من ارزش دارد. من به ماندگاری این تصویر احتیاج دارم؛ میل به جاودانگی. شبیه تصویری که از خواننده‌های قدیمی داریم. تصویری که از آنها داریم، به جز صدا و آثارشان، تصویر هنرمندانی است که ایستادند و ماندند و در کارشان ویژه بودند. برایم مهم است که هر وقت مُردم، در این فرهنگ تصویری از بهاره رهنما باقی بماند.

- آن تصویر چیست؟

به‌عنوان یک زن بازیگر، توانسته باشم آن چیزی را که در کارم خواسته‌ام، به مردم نشان دهم. مثل هنرمندی که در سه دهه کاری با آثارش با مردم ارتباط می‌گیرد، من هم می‌خواهم با مردم پل ارتباطی داشته باشم.

- این پل ارتباطی، این عشقی که از آن حرف می‌زنی، چیست؟

این عشق نه تزریق‌کردنی است و نه چیز دیگری. شاید ادعای بزرگی باشد، اما در خیلی از بازیگران بزرگِ ما هم این عشق وجود ندارد. من خیلی از زنان بازیگر را دیده‌ام که بازیگران خوبی بودند، اما همیشه می‌گفتند ازدواج کنیم، کار نمی‌کنیم. و این اتفاق افتاد. این عشق همان است که باعث شده این نقش‌ها برای من بیاید. البته من دوستان فیلمنامه‌نویس زیادی دارم که در همین سال‌ها برای من نقش‌های متفاوتی نوشتند. نقش‌هایی که شاید همه مهم و تاثیرگذار نبوده باشند، اما تجربه‌های مختلف و متفاوتی بودند. از آنجایی که خودم هم شخصیت چندگانه‌ای دارم، این فرصت ناخودآگاه پیش می‌آید که در نقش کلیشه‌ای زن خانه نروم.

- در میان تمام این نقش‌هایی که از تو می‌بینم، هیچ کدام تصویر آن بهاره نویسنده «چهار چهارشنبه و کلاه‌گیس» نیست. تصویر تو در سینما با تصویرت در دنیای ادبیات خیلی متفاوت است.

آره، اما نمی‌دانم این باید خوشحالم کند یا نه. اتفاقی است که افتاده. در مورد وبلاگم هم همین است. خیلی وبلاگ سرحالی نیست. نمی‌گویم افسرده است، اما آن تصویر آدم شلوغ و اکتیو را هم از من نمی‌دهد.

- چرا این‌طور است؟

یک بخش بعد اجتماعی حضور و تصویر است و تفاوتی که با بازیگر دارد. و بخش دیگرش هم این است که آدم‌ها وقتی می‌نویسند، از خودشان فاصله می‌گیرند. به خاطر این‌که از لایه‌های دیگری از وجودشان می‌نویسند که دوست ندارند آشکار شود.

- تو هم همین‌طوری؟

در مورد من این‌طور نیست، چون من دوست دارم خودم را کار کنم. تفاوتم در بازی و نویسندگی هم تفاوت تصویر است با خودم. تصویرم با خودم متفاوت است. آدم‌هایی که من را نمی‌شناسند، فکر می‌کنند من خیلی متفرعن و دیرجوش هستم، ولی در حالت عادی اصلا این‌طور نیستم.

- این تصویر غلط از کجا آمده؟

خب سینمای طنز ما خیلی درجه یک نیست، اما در ادبیات می‌توانی خلاق‌تر باشی. من از تصویر خودم در سینما خیلی دور هستم. شاید از 18 سالگی تا 22 سالگی‌ام به آن کاریکاتوری که پیمان در «نان، عشق و... موتور هزار» از من ساخته بود، شبیه بود. اما بعد از آن در هیچ کدام از نقش‌هایم شبیه خودم نیستم. حالا درست است که دوستانی که می‌خواهند کم‌لطفی کنند، می‌گویند خودش را بازی کرد. اما این خودش را بازی کرد، مجموعه‌ای از بازی لنگوییج و خود آدم است و من اصرار دارم که با همین خصوصیات بازی کنم. واقعیت این است که آن چیزی که هستم، هیچ وقت به من پیشنهاد نشده و آن چیزی که در درونم هست، به «چهار چهارشنبه و کلاه‌گیس» نزدیک‌تر است، چون اگر دور بود، آن‌قدر داستان‌هایش پراکندگی زمانی نداشت.

- این دوربودن از خودت در سینما اذیتت نمی‌کند؟

نه، اتفاقا بازیگری فرصت زندگی‌کردن در روح و جلد آدم‌های دیگر را به من می‌دهد. فرصت تجربه‌کردن آدم‌ها و زندگی‌هایی که خودم از آنها دور هستم را دارم. شاید اگر یک روزی، یک نقش شبیه به خودم به من پیشنهاد شود، خیلی از بازی لذت ببرم، چون خودم را می‌بینم. ولی هنوز آن نقش به من پیشنهاد نشده.

- این نقش شبیه به بهاره رهنمای واقعی چیست؟

مجموعه تصاویر مختلفی از یک زن است که هیچ کدام خودش نیست، چون من خیلی آدم پر از ضد و نقیضی هستم. من معتقدم که همه آدم‌ها در ذاتشان شبیه هم هستند. حالا در این دنیای ظاهری و اسباب بازی ظاهرشان با هم فرق دارد.  من  هم از این قاعدع مستثنی نیستم اما با همین دیدگاه اسباب بازی بودن تفاوت ها حس میکنم در بین آدم‌ها ی این شهر، آدم عادی نیستم و  این خرق عادت ها  و یک‌جور دیگر زندگی‌کردن من  برای  استفاده در خلق یک شخصیت توسط فیلمنامه نویس  ابزارساده ای نیست. شاید پیمان باید برای 40 تا 50 سالگی‌ام هم دوباره بنویسد.

- وسط تمام این تجربه‌های متفاوت، به‌جز همین ماندگاری در حرفه‌ات، چه دغدغه دیگری برای زندگی‌ات داری؟

من از 18-17 سالگی که تصمیم گرفتم وارد هنر شوم، دختر نپخته‌ای بودم، دختر کوچک ومورد توجه و لوس خانواده بودم و در اجتماع زیاد حضور نداشتم، اما خیلی زود فهمیدم هنر یکی از مهم‌ترین راه‌هایی است که می‌توانی به اصلت و ریشه‌های اصلی‌ات برگردی. حتی در سن کم هم به این اعتقاد داشتم... حالا شاید محبوبیت و شناخته‌شدن و امضادادن و... برای من مهم بود، ولی این ماجرا هم در پس ذهنم بود و هرچه سنم بالاتر رفت، پررنگ‌تر شد. برای همین است که وسط این همه شلوغی نمی‌توانم تئاتر را کنار بگذارم، چون تئاتر مرا به این رسیدن خیلی نزدیک می‌کند.

- چطور؟

چون تو مرتب خودت را در این بازی‌ها می‌شناسی و نزدیک‌شدن به ذاتی که از آن آمده‌ام، خیلی راحت‌تر است. من مطمئنم که آمده‌ام به این دنیا تا کار مهمی در هنر انجام دهم. اگرچه مدت‌هاست به این اعتقاد پیدا کردم که سینمای ما نقطه کوچکی است در دنیا و من خط و خطوط سینما را برای خودم مشخص کردم.

- با این کوچکی سینما کنار آمدی؟

کنار آمدن نیست. پذیرفتم. این دو با هم فرق دارند. کنار آمدن تحمل‌کردن است، اما پذیرفتن یعنی با منطق و اصول می‌دانی که چهارچوبی هست و اتفاقا ممکن است با آن خوش هم باشی.

- یعنی چه؟!

خیلی آگاهم به این ماجرا که در سینمای ما از جهت جایزه‌بردن یا مطرح‌شدن، اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افتد. ممکن است وقتی خوب یا بد بازی کنم، آدم‌هایی باشند که متوجه شوند، اما ارتباط با مردم برای من مهم‌تر است و دنبال آن هستم.

- با پذیرفتن این ماجرا، حسرتی نداری؟

چرا، حسرت خیلی چیزها را دارم.آدم بی حسرت که نمیتوتند کار هنری بکند . البته این‌طور نیست که برگردم به گذشته و نگاه کنم و بگویم چرا این‌طور نشد، چون تقدیرگرا هستم و معتقدم هر اتفاقی در لحظه، برای من بهترین بوده. اما حسرت‌هایم خیلی شخصی است؛ این نیست که چرا فلان جایزه را نبردم یا فلان کار را نکردم و... اما مثلا دلم می‌خواهد پریا کوچک شود و من با بینش الانم مادری کنم.

- آرزو چی؟

در مورد نوشته‌هایم این آرزو را دارم که یک روزی داستان‌هایم به زبان‌های دیگر منتشر شود، چون خیلی دلم می‌خواهد زن بعد از انقلاب، به‌خصوص زن بعد از جنگ را معرفی کنم. یا دوست دارم با آگاهی الان برگردم به تجربه‌های گذشته‌ام؛ مثل مادرشدن، عشق‌ورزیدن، درس‌خواندن و...

- پس در دنیای بازیگری هم حسرتی نداری؟

یک وقت‌هایی تئاترهایی به من پیشنهادشده که نتوانستم بروم و بعد که دیده‌ام، ناراحت شدم از این‌که نتوانسته‌ام. بروم اما در بازیگری سینما، واقعا حسرتی برای من وجود ندارد. اگر یک فیلم خوب  . جایزه باشد که در "دایره زنگی " و "گاو خونی "، "نان، عشق و... موتور هزار"اتفاق افتاده. با کسانی که دوست داشته ام مثل آقای شکیبایی، آقای نصیریان، آقای پسیانی و... هم بازی کردم. شاید در سینما تنها کسی که دلم بخواهد با او کار کنم و تا الان پیش نیامده، خانم بنی‌اعتماد است که مطمئنم آن هم یک روزی اتفاق می‌افتد.

 پ. ن: راستی دقت کردید چقدر عدد در این مصاحبه بود ؟ :))

اما مجموعش را دوست داشتم ممنونم نازنین جان.

   + بهاره رهنما - ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٥