تو را من چشم در راهم چلچراغ...

چلچراغ هم رفت ...
در این ده دوازده سالی که کنار بازیگری و داستان نویسی ، کار مطبوعات هم میکنم ، خیلی جاها بودم که بسته شد ، جاهایی که کم هم ارزشمند و تاثیر گذار نبود : کارگزاران . اعتماد . اعتماد ملی. شرق سابق. زنان .شهروند امروز. ایراندخت و...

 کم مثل اجاره نشین های کم بودجه تا عادت کرده بودیم به یک وجب جای نوشتن ، جل و پلاسمان را به کوچه نینداخته بودند و تمام نظم فکریمان را به اضمحلال نکشیده بودند, که حالا کجا و چه طور سقف جدیدی برای نوشتن بیابیم ؟خبر بد هم که خدا را شکر این روزها کم نمیشنویم و آنچه نیست ,خبر خوش است .پس با همه اینها منطقن نباید تعطیلی چلچراغ این طور بر شانه هامان بار سنگینی میشد ، حتی حالا که  فکر میکنم میبینم تعطیلی چلچراغ شاید در این روزهای رواج تعطیلی و بستن و بسته شدن ، امر دور از ذهنی نمی بود  ، اما از باور ما دور بود ، شاید چون روز های سخت ترش را با دقت و احتیاط گذرانده بودیم تا چلچراغ را در هر شرایطی روشن نگه داریم ، دیشب یاد خط قرمزهایی افتاده بودیم که آقای خلیلی روی مطالب مان میکشید . خط قرمز هایی که حالا می فهمیم چقدر دقیق ودر عین حال شرافت مندانه اعمال میشد تا سقف پر چراغ ما از سرمان برداشته نشود و ما گاهی بچه گانه و بی منطق دل گیر هم میشدیم .

اما چرا  بسته شدن چلچراغ با بسته شدن هر نشریه دیگری این قدر برای جمع ما فرق داشت ؟، همه مان که بنا به دلایل مختلف همزمان با چلچراغ حداقل در یکی دو نشریه دیگر می نوشتیم! 

 آقای خلیلی در این هشت سال یک نظام آموزشی و یک مدرسه روزنامه نگاری را با جمع برو بچه های چلچراغ آغاز کرد. بچه هایی که آن روز هاخیلی هایشان هفده هجده ساله بودند و من هم  بیست و هشت ساله  ، و شیدا و منصور و آرش کمی از من بزرگتر...

 دیشب که بادخترهای دیروز و امروز چلچراغ حرف میزدیم همه مان اعتراف کردیم که اگر چلچراغ نبود مسیر زندگی ما هرگز به سمت و سوی این روزهایمان کشیده نمیشد ،نگار میگفت : "من و نازنین و خیلی های دیگر با چلچراغ قدرت کندن از رشته های تحصیلی که دوست نداشتیم را پیدا کردیم ".دنا و خیلی از دختر ها معتقد بودند چلچراغ روی تصمیم گیری های بسیار شخصی شان مثل ازدواج تاثیر مهمی داشته ، من اعتراف کردم که جسارت و جدی گرفتن نوشتن را از چلچراغ دارم و.....

همین است که میگویم چلچراغ فرق داشت ، همین هاست که میگویم چلچراغ مثل یک نظام فکری بود، مثل یک مدرسه ،وگرنه که در دنیای پر شتاب امروز ، یکه پردازی درهر زمینه ای دیگر امری محال و نشدنی است و ادعایی پوشالی ... آدم ها ، مجله ها ، خانه ها ، دانشگاه ها ، مقاطع سنی و حتی نگرش ها و دیدگاه ها همه و همه روزی تمام میشوند و چیزی یا کسی جایگزین شان  میشود یا لااقل سعی میکنیم باور کنیم که جایگزین شده است . همین دیشب هم همه مان  در بین غم و غصه های مان از نقشه های دیگری, برای نوشتن در جاهای دیگر می گفتیم .

اما ادعای بزرگی نیست اگر بگویم , برای هیچکدام از ما سقفی مطمئن تر از چلچراغ وجود  ندارد .دیشب موقع رفتن به تیاتر محمد یعقوبی که شب آخرش بود و با سعی یک دوست به زور یک بلیط برایش یافته بودم توی ماشین بودم که نیلوفر زنگ زد وخبر را داد ، شوکه شدم اما فوری بلیط را به یکی از عزیزانم که می دانستم او هم مشتاق دیدن این نمایش است رساندم و خودم را به چلچراغ و کوچه برمک !موقع بالا رفتن از پله  ها انقدر پایم سنگین بود که به زور خودم را کشاندم بالا ...مثل رفتن به مجلس ختم یک جوان نمیدانستم باید چه کار کرد ، یک لحظه پیش خودم گفتم:" باشه بهار محکم باش مبادا اشکات بریزه !تو توی این بچه هاحالا دیگه بزرگتری .اصلن برو بالا و مثل همیشه بخندونشون ."،...اما دیدن شرمین و ابراهیم رها در پله ها همه نقشه هایم را بهم میریزد اشکم به همان تمثیل آقای کلاری عزیز مثل شیشه شور برف پاک کن ماشین سر و روی شرمین را خیس میکند ... بالاتر که میروم مرتضی عزیزم مثل همیشه زده به رگ شوخی میگوید:" ممنون از همدردیتون ممنونیم .زنونه طبقه پایینه بفرمایید خرما ...... و امادیدن آقای خلیلی................................

 که نیلوفر گفت اشک هایش از پشت شیشه عینکش چند دقیقه پیش جاری شده بود و دل بچه ها را آتش زده بود ، حق داشت میدانستم چه طور این بار شیشه ای سنگین را بر شانه های مردانه اما خسته اش حمل کرده تاچنین اتفاقی نیفتد که افتاد ، کودکانه و کلیشه ای می پرسم :"یعنی هیچ امیدی نیست ؟" هوتن میگه :"ما واقعن تخلفی نکردیم اشتباه شده مرتضی برده روزنامه رو نشون داده "، نگاه پرسانم  را میگردانم به چشمهای نازنین آقای خلیلی , او آرام و غمگین جواب میدهد :"هنوز نباید نا امید شد ."و من چون همین جمله را یک روز دیگر , یک روز خیلی بد دیگر ,در پاگرد یک ساختمان سفید و بزرگ  از او شنیده بودم بنددلم پاره شدو باز اشک بود و اشک که امانم را برید....همان موقع  پیمان  که زنگ زده بود  تا ببیند رسیده ام به تیاتر یا نه؟ از صدای بغض آلودم ترسید و گفت : "بهار کسی طوری شده ؟"، گفتم :"آره چلچراغ بسته شده "....

واقعن انقدر چلچراغ برای ما اراگان زنده و ملموسی بود که حالا همه سوگواری یک آدم زنده که شاید در کماست را داریم که  شاید ,شاید ,برگردد ، به نیلوفر اس ام اس میزنم که نیلوفر جان چه خوب که این کلمه "شاید" را از مانگرفته اند و میشود امید کوچکی داشت که زندگی برگردد ...

بیرون در اتاقی که من هستم ,بر و  بچه های خیلی جوان تر چلچراغ مثل پرنده های زخمی  و بال شکسته کنار هم  در سکوت نشسته اند . به پری کوچولوی غمگینم نگاه میکنم دخترک نازنینمان  پریچهر که چه با وسواس و عشق حتی تلفنی ستون آمیلی مان را به روز می کرد و به نامه ها جواب می دادو ذوق میکرد و عشق من را به این کار هفتگی بیشتر میکرد , حال بی پناهی اش دلم را آشوب میکند...

 نگاهم را به شیدا می اندازم ...برای من وشیدا که مادر هستیم وقتی با هم حرف می زنیم چلچراغ انگار یک بچه دیگر بود حس مادرنه تعلق خصوصن برای شیدایی که همه زندگیش را  چلچراغ سهیم شده بود و حال اتفاقی عکس های سفر هشت سال پیش مان به چلچراغ همراهش است عکس ها را با حسرت نگاه میکنیم .شیدا میگوید:" چون آملی این هفته تو راجع به جمع آوری عکسای قدیمی بود اینا رو آورده بودم تا برات پرینت بگیرم" . به عکس هانگاه میکنم, بهاره رهنمای توی عکس انقدر جوان وشاد و پر از زندگی است که دارد از توی عکس چشمم رادر می آورد ... همین موقع محبوبه تازه عروسمان می آید تو ,نگاهش میکنم از همان هفده ساله های دیروز چلچراغ است بغلش میکنم و میگویم چرا متوجه نشده بودم شماها ، تو و نگار چقدر بزرگ شدید انقدر که تو نبودی و ما نگران برگشتنت بودیم و حالا هم...انگار قرار است همه مان در همین نگرانی ها پیر شویم ...

این پاییز پاییز عجیب و درس انگیزی بود برایم . پاییز از دست دادن وتمام شدن ورفتن چیز های که ایمان داشتم درتقدیر الهی من نبودند پس راحت و آرام و بی دغدغه تمام شان را پذیرفتم...اما راستش رفتن چلچراغ را با هیچ تقدیر گرایی وتوکلی نمی توانم تطبیق بدهم ، پس به واژه آرام بخش "شاید "فکرمیکنم و این که چه خوب که واژه هارا نمیشود توقیف کرد و خسته و کوفته روی کاناپه خانه ام با تکرار کلمه" شاید"تسلیم پلک های سنگینم میشوم , شاید, شاید, شاید...

بعد از تحریر :افشین عزیز دل یکی از خوبی های بازگشت دوباره من به چلچراغ پیدا کردن دوست نازنینی مثل تو بود . عجیب است که آدم موهبت ها را در مصیبت ها به یاد می آورد . عجیب ...امیر هم زنگ زد و گفت رفاقت ما هم چنان پا بر جاست ...

از دفتر خیابان ویلا ,تا  بچه هایی که رفتند وحالا خیلی دورند و سفر های هشت سال پیش ,تا آن مدتی که  من هم به دلایلی غیبم زد, تا برگشتنم, تا یاد داشت های  گاه به گاهم تا خلق صفحه آملی  تا  سفر های  پر شور پارسالمان تا...

خاطراتم همه با هم قاطی شده و بالای هم این خاطرات یک چلچراغ بزرگ  روشن است و روشن می ماند ...

   + بهاره رهنما - ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢