ابرهای کودکی من

کلمبوس , استراتوس , سیروس و یک ابر دیگر که الان یادم نیست , ولی خوب یادم هست که چقدر آن درس را دوست داشتم و چقدر همیشه آن روز ها و سال ها سربه هوا بودم . به دنبال ابرهایی که گاهی شکل پدر و عمو بودند, گاه شکل بابا نوثل و  گاهی شکل دختر شاه پریان و گاه شکل خداییی که در دنیای کودکانه  آن روز های من همیشه مرد بود . 

 ابرها در آسمان کودکی من و در شکل گیری نگاهم به  نقش ها  عامل مهمی بودند .بعد ها وقتی در نمایشی دعوت به کار شدم که در بخشی از آن نویسنده نمایش , نوشته بود :"ابرها وجود خارجی ندارند و چیزی نیستند جز توده های هوای متراکم که از فاصله این طور مشکل به نظر می آیند ."حسابی حرص خوردم و به طرز احمقانه ای  آقای چرمشیر را  که نویسنده ان متن بود ,  نابود کننده  بخش مهمی از رویاهای کودکی ام " ابرها" می دانستم . یادم هست وقتی رضا بهبودی در نقش خلبانی که به وجود ابرها به شکلی که مردم می پندارند بی اعتقاد بود این جمله را می گفت :"ابرها چیزی نیستند جز توده های متراکم هوا." , قلبم می ریخت توی سینه ام و هر بار اضطراب عجیبی به دلم می افتاد .

 اما آن روز ها هنوز ابرها بودند و من سعی میکردم ذهنم را برگردانم به زمانی پیش از این نمایش . زمانی که من واقعیت مزخرف و علمی تود های هوای متراکم را هتوز نمی دانستم و گمان می کردم به جای پایین آوردن ماه از آسمان باید از مرد رویاهایم بخواهم که یکی از آن ابرهای کلومبوس را که مثل تکه های بزرگ پنبه بود و من از همه بیشتر دوستش داشتم را برایم بیاورد پایین تا یک شب سرم را روی این بالش ابری بگذارم و به خواب بروم ...

این روز ها اما  انگار هزار سال از آن روز ها گذشته , حالا که آسمان شهرم را آستری بد رنگ و چرکی پوشانده و انگار آسمان با من و شهرم قهر کرده و جایی رفته و این سقف کاذب و بدلی را جای خودش گداشته تا هرچه نگاهش کنی جز یاس و سیاهی و تاری و ناامیدی نبینی .

 با پریا به آسمان نگاه می  کردم که در آن دیگر هیچ چیز نبود , سپیدارها پشت سر دخترکم رو به آسمان انگار دست دراز کرده اند . به پریا می گویم:" یه وقتی که من هم سن و سال الان تو بود م همش سرم تو آسمون بود واسه تشخیص نوع ابرا", پریا می خنده و می گوید : "آسمون یه جور ترسناکیه مامان . نه ؟ عین این فیلمای علمی تخیلی شده , تو مدرسمون می گفتن واسه بد حجابی خانوم های تهرانی آسمون این جوری شده و بارون نمیاد مامان این چه حرفیه آخه ؟ "می گویم : "نمی دونم اما شاید یه ظلمی شده, شاید کسی که خیلی پیش خدا عزیزه دلش گرفته از دست مردم , و توی دلم ادامه می دهم :"ولی آخه کسی که پیش خدا انقدر عزیزه که چیز بد واسه کسی از خدا  نمی خواد ؟" پریا  حالا رفته گوشه ای و دارد با گربه ای ور می رود , گوشزد میکنم که دستش را به چشم هایش نمالد , آخر به هرنوع حیوانی از این حیث حساسیت دارد ومی ترسم , می ترسم  از روزگاری  که حتی حیوان های اهلی هم از شهرمان فرار کرده باشند و پریا روزی برای کودکش تعریف کند که: زمانی در شهر ماو کنار ما ,گربه هایی بودند و زندگی می کردند و کلاغ هایی و کبوترهایی و سپیدارهایی بلند ....

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩