سپیدارها

سپیدارهای بلند ، پشت دخترک
آرام و موزون تکان می خورند ...
به باد سپرده اند شاخه های بلندشان را
همچون مادری با هزاران دست دعای رو به آسمان
برای دخترک ، برای عشق ، برای باران...
و من می اندیشم که چه خوشبختند این سپیدارها 
و می اندیشم که چه سخت است این روزها مردن
یا چه سهل نیست این روزها مردن
و می اندیشم که روزی با هزاران دلیل عاشقانه مرگ از راه نرسید
و میدانم روزی بی هیچ دلیل عاشقانه ای مرگ از راه می رسد...
می اندیشم که چنین مرگی ، مرگی بی حتی یک دلیل عاشقانه چه غیر شاعرانه است
و به یاد می اورم که روزی عاشق شاعرانه مردن بودم
و به حال سپیدار ها غبطه می خورم که روزی :
عاشقانه ، ایستا و شاعرانه خواهند مرد ....

Bahare rahnama

بعد از تحریر : شاعر نیستم. نبودم یا نخواستم باشم نمی دانم. اما  این روز ها از پس سال ها و ماه ها باز هوای شعر در سرم پیچیده یا شاید هوای شاعرانه گفتن ...

   + بهاره رهنما - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢