یه حالی . یه وقتی . یه جایی

قبل از تحریر : ظاهرن اعلان بزرگ و مشخص کنار صفحه کافی نیست پس باز اعلام میکنم :  نویسنده ,کلیه نوشته های موجوددر این  وبلاگ را اختصاصن برای فضای مجازی نوشته !  استفاده از آنها به هر شکلی غیر مجاز بوده و قطعن  پی گرد قانونی  خواهد داشت ! مگر خود نویسنده بنا به صلاح دیدش در مواردی مربوط به مسائل عمومی و اجتماعی  یادداشتی را انتخاب و به مجله , سایت یا روزنامه ای ارسال نماید.

با تشکر مدیریت وبلاگ شخصی بهاره رهنما "ماه هفت شب "

 

نمیدانم بعضی لحظه های عجیب چه طور می آیند سراغ آدم ، یا بهتر بگویم چه طور شکل میگیرند؟،  همین قدر میدانم که مدت هاست ایمان آورده ام که چیزی عجیب تر و جادویی تر از ذهن انسان وجود ندارد....

 نشسته ام توی یک کافی شاپ خیلی بزرگ با سقفهای بلند و یک آبشار مانند مصنوعی پشت پنجره ای شیشه ای جلوی نظرم است  و منتظرم تا دوستم نوشیدنی ها را تحویل بگیرد و بیاید ، احتمالن رفته تا سیگاری هم بکشد ، یا شایدهم رفته دستشویی به هر حال دیر کرده . نگاهم را میگردانم ، بین آدم ها و گاهی به عادت همیشه ام بی هیچ دلیلی لبخند میزنم ، میان این نگاه کردن ها نمیدانم چه میبینم ، نمیدانم  یک هو ناگهان چه ام میشود که در لحظه حالی سرشار ا ز دلتنگی و نا امیدی ، حالی که شاید آخرین بار دو سال پیش تجربه اش کرده بودم , واقعن بی هیچ دلیلی در تمام بدن و سر و جان و ذهنم زنده میشود، حال خراب عجیبی ....چیزی شبیه خفگی و نفس تنگی، گریبانم را میگیرد، هرچه فکر میکنم نمیفهمم این سقف بلند ، این آدمها ،این بوی قهوه ، آن صدای آبشار کدام این حال را باز  در من زنده کرده ؟،بوی دوری در سرم میپیچد ، بوی پاکو رابان سیاه آمیخته میشود با بوی سیگار کمی آنسوتر , با همه توانم سر می گردانم ، نه کسی هست نه آشنایی نه دوستم ..و به قول شاملوی نازنین و جهان از هر سلامی خالی است ...انگار توی یک آکواریوم شیشه ای  بزرگ و بی هوا گیر افتاده ام وبیرون این شیشه ها زندگی ادامه دارد ، می ترسم وگرنه داد میزدم ، که اشک به دادم میرسد بغضم میشکند و آبشاری شبیه همین که پشت پنجره است از چشمانم جاری می شود ...

خدا را شکر این جا مثل ایران نیست که همه نگاهت کنند ، گرچه به هر حال و با احتیاط دو سه نفری که در میز های کناری هستند زیر چشمی نگاهی می اندارند اما من این جا فقط یک زنم همین ، بهاره رهنمایی در کار نیست و حریم خصوصی همه آدم ها ارزش خودش را دارد که البته کم هم نیست .

در دلم همه اش از خدا می خواهم تا قبل از آمدن دوستم این اشک ها بند بیایند ، آخر هیچ توضیحی برای این حال عجیب وسط یک سفر کاملن مفرح که کلی هم خندیده ایم ندارم .. دخترک ریز نقش چشم بادامی گارسون به سمتم می آید. جدا از دستمال های روی میز برایم دستمال آورده ، به انگلیسی لهجه دار عجیبش می پرسد : "کاری از دستم بر میاد? "خنده ام می گیرد. می زنم روی دست ظریفش که یعنی مثلن ممنون از تسلی ات و در دلم میگویم:" خب که چه من اصلن نمیدانم خودم یک هو چه مرگیم شده تو چه کار می توانی بکنی آخر دخترک؟" ، که نرمی پست دستش بغضم را باز به گلو میاورد و اشکی دوباره... به فارسی دلم می خواهد حرف بزنم ، به فارسی به او میگویم : " می دونی نرمی این دستا هیچ وقت  از یاد آدم نمی ره؟"... و دستش را که حالادر دستم گرفته ام , نوازش میکنم ، او لبخند میزند,  من پلک می زنم که یعنی خوبم, او می رود .....

دوستم که بالاخره می رسد نگران می پرسد:" کسی مزاحمت شد؟ چی شد؟"  میگویم :"نه بنشین کسی رو دیدم یادچیزی افتادم ...بی خیال, نپرس الان اینو می خورم حالم جا میاد ." او می گوید : "وای تقصیر من بود دیر کردم معذرت می خوام ." من در دلم میگویم : "من هم معذرت می خوام که دروغ گفتم ، راستش نه کسی رو دیدم که منو یاد چیزی بیندازه و نه درست می دونم یاد چی افتادم! فقط حال عجیبی بود تو جای عجیبی که یهو شکل گرفت . همین ..."و به انگشتر دستم نگاه می کنم که رویش نوشته : "این نیز بگذرد" ، موقع رفتن می روم به آرامی باز دست دخترک چشم بادامی را می نوازم و می گویم:thanks for your kindness

   + بهاره رهنما - ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸