برای همه پناههندگان

 

ایرانی باشی در هرجای این زمین خدا که باشی نگاه ها و قضاوت ها در موردت سنگین است ،خیلی که لطف و ادب داشته باشند شروع می کنند به دلسوزی برای تو و کشورت ، به سوال های عجیب و غریب که گاهی انقدر عصبی ات می کند که ترجیح می دهی یا راهت را بکشی و بروی یا سکوت کنی .که یعنی نفهمیدم .  ته تهش یک حال غربت بدی است که مربوط به خیلی چیزها می شود . وگرنه در همین آلمانی که من الان هستم مثلن از ملیت ترک زبان کلی مهاجر وجود دارد . اما داستان از جایی خیلی غمناک میشود که تو میبینی در همین جمع های کوچک و اجتماعات انگشت شمار ایرانیان خارج از کشور هیچکس حس اعتماد و نزدیکی به ایرانی دیگر را ندارد یا بهتر بگویم خیلی سخت و دیر این اعتماد برقرار می شود ، در سفری که هستم برنامه هایمان از نیمه راه طوری عوض شد که هرکدام به سویی رفتیم یک گروه برگشتند ایران ، یک گروه رفتند برلین و من هم ترجیح دادم که تک و تنها راه بیفتم بروم دوسردورف و چند شهر اطرافش و شاید آمستردام ، اما به هر حال باید زودتر از بقیه برمی گشتم ایران ، نه برای کار که حتی پیشنهاد کاری را که از ایران شده بود را رد میکنم اما کار مهمتری دارم ، دلم سخت برای مادری کردن تنگ شده, برای فرستادن صبح پریا به مدرسه و منتظر برگشتنش ماندن برای همین کارهای به ظاهر سادهایی که شاید تو بپرسی مگر این ها هم کار می شود و من جواب بدهم معلوم است که می شود! ماحصل همین سادگی ها همین که دلت تنگ چای دم کردن در آشپز خانه ای  که مال خودت است ، همین که منتظر زنگ سرایدارت سر ساعت مشخصی بشوی که بیاید و آشغال ها را ببرد ، همین که مادرت کله سحری بیدارت کند که یادت باشد امروز که تولد دختر داییت است به او زنگ بزنی و روزمرگی هایی از این دست همه کارهای مهمی است که روزگار تو را و من را رقم میزند و ایرادش در این است که برای خیلی از ایرانی های مهاجر حتی در بهترین خانه ها و حتی بعد از سال ها ، آن حس خوب بودن در خانه دیگر از بین رفته ، اغلبشان خانه ای دارند و بچه هایی که دیگر نیمه ایرانی اند... خب البته شاید ایرانی بودن یا نبودن به تنهایی مزیتی نباشد اما تفاوت ملیت والدین با کودکان ,اتفاق بدی اگر نباشد اما بی شک غم انگیز و سخت است ، از دوستم که در خانه سالمندان این جا کار میکند می پرسم که آیا بچه های این ها می آوردندشان به خانه سالمندان یا خودشان بیشتر مایلند؟ او جواب میدهد که نه دیگر بچه ای در کار نیست این جا بچه ها تقریبن از شانزده یا هجده سالگی کاملن می روند پی کار خودشان می ماند فقط دیدار های در مناسبت ها ، دلم میگیرد وقتی تصور میکنم که سالمندی یک روز چمدانش را میبندد و می فهمد که دیگر از پس مراقبت خودش برنمی آید, لااقل کسی نیست که او را به خانه آخر قبل از مرگش بدرقه کند او تاکسی خبر میکند ،چمدان کوچکی رادر آن میگذارد و اگر من داستان نویس زندگی او باشم در این لحظه می نویسم که حتی یک بار هم به پشت سر نگاه نمی کند....

نمیدانم اسم این پراکنده گویی را چه میشود گذاشت؟ سفرنامه یا وبنوشت یا دل نوشت؟ اما می دانم که بیشتر از همیشه دلم برای نوشتن تنگ شده بود و حالا که باز خودم را در مقابل پیشنهادی که به لورکا شد قرار می دهم : هرگز ننویس یا بمیر باور می کنم که اگر هم بترسم و روزی قبول کنم که ننویسم همان نتیجه راخواهد داشت مرگ تدریجی ...
با این پراکنده گویی هاست که نیمه شب از خواب می پرم نزدیک سپیده است و منظره برفی پشت شیشه اتاقم یک هو می ترساندم ...فکر میکنم اگر قرار باشد که برنگردم.. اگر شرایط طوری می شد که نمی توانستم برگردم ... اگر در ایران برای همیشه به رویم بسته شود.... و هی این اگر ها می آید و یکهو حس خفگی میکنم ترس از فضای بسته و تنگ که دوسالی است به سراغم آمده وسط این اتاق فراخ و با وجود این منظره وسیع جلوی نظرم می آید سراغم ..پنجره را باز میکنم, نفسم یخ می زند از این همه سرما! اشک روی گونه ام همانجا وسط راه می ماند با این همه چند نفس عمیق می کشم تا از آن
حال شبه خفگی خلاص شوم به خودم هی میگویم :تو که برمیگردی ایران! اما دلم می خواهد بیایم تو بروم زیرپتو و برای همه هموطنانم که نمی توانند برگردند سیر دل گریه کنم .
بعد از تحریر:بی انصافی است اگر نگویم آلمان را خیلی دوست داشتم برعکس پاریس ،آلمان شاعرانه و آرام و کشدار است از شتاب و شلوغی پاریس در آن خبری نیست و برعکس پاریس که حس میکردم زمان با شتاب رو به پایان میبردم ، این جا در آلمان زمان کشدار و طولانی است و البته دیدن این همه برف و سرما هم که کبوتر ها را که من ازشان گریزانم به لانه برده بود به شاعرانگی این سفر می افزود 
حس و حال آلمان به نوعی در دهه  ی محبوب من (دهه هفتاد میلادی) مانده است.

 

   + بهاره رهنما - ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۱