رویای تبدار شیرین من

از بچگی تب داشتن را یک جوری دوست داشتم , وقتی تب داشتم فکر می کردم راحت تر می توانم بروم در  عالم رویا و خیال ... شکل اشیا و اتفاقاتی که در عالم بچگی آرزویشان را داشتم ,خیلی ملموس تر و براق تر می شد و می آمد جلوی نظرم  و خیال می کردم اگر من همین لحظه در این تب بمیرم یک راست با یک سورتمه جادویی به بهشت بچه های دنیا سرازیز می شوم ... 

 دیشب هم بازتب داشتم , تب سنگین و خیلی داغی که با ذات الریه نسبتن سنگینیش هیچ  تصوری از  عالم بهشت و رویا و کودکی را برایم متصور نبود . به پهلو دراز کشیده ام نگران صدای سرفه و خس خس شدیدی سینه ام که مبادا دیگران را بی خواب کنم ,چشمانم را می بندم و به عادت همیشه های کلافگی هایم شروع میکنم برای چیزهای خوبی که در زندگیم دارم دانه دانه شکر بگویم . این کار هم یاداوری است به خودم که اوضاع آنقدر ها هم که تو ناله می کنی بد نیست و هم نهایتن حس خوبی را جایگزین آ ن کلافگی می کند با صدایی آهسته  و زیر لب مثل همیشه از پریا شروع می کنم , دانه دانه می گویم و جلو می روم که ناگهان بوی یک گیاه عجیب در سرم می پیچد . چشم هایم را باز نمی کنم این حال را می شناسم و می دانم که باید خودم را به دست این بو بسپارم ,  سپس ,تصویر هایند که  می آیند و من در مسیر از خانه از دبستانم قرار می گیرم با همه جزییاتی که همان لحظه هم که می بینم می دانم سال ها بوده که فراموششان کرده بودم  ...

بلندای خیابان ظفر تهران از شروعش در بزرگراه مدرس تا انشعابش به خیابان شریعتی .. با دو دوست سبزه ریزه میزه جنوبی ام هستم, دو خواهر دو قلو که گاهی قسمتی از مسیر را باهم می رویم حالا کلاس سوم یا چهارمیم و گاهی پدر اجازه می دهد نیمی یا بیشتری از این مسیر صاف  اما دراز خانه تا دبستان را پیاده برویم . خس خس سینه یادم رفته بس که از این شهود ناگهانی یاداوری این همه جرییات به ذوق آمده ام . تک تک  مکان های این مسیر را دارم می بینم: ساندویچی "گلریز" با آقای گلریز که همیشه دستمال گردن های رنگی می بست و از کله سحر دم مغازه اش بود , بعد شیرینی "بابا نوثل "با آنهمه رنگ و بو فرشته های بادامی روی کیک هایش , سمت راست خیابان نفت با همه زرق و برق هایش و بچه هایی که تازه با هم آشنا شده بودیم بعد اداره مخابرات بود یک عالم تلفن عمومی زرد پشت سر هم و بعد مغازه لوازم تحریری پسرکی که به گمان آن روزهای من شدیدین شبیه هنرپیشه نقش زورو بود و یک روز به بهانه کارت پستال خریدن بلاخره رفتم و این را به پسر گفتم و او هم لپ من را کشید و کلی خندید و دو تا پاک کن بهم کادو داد و منم کلی قرمز شدم  این را هم به یاد می آورم که میانه همان  خیابان ظفر وبعد هم تقاطعش با  شریعتی هم دو لوازم تحریری دیگر بود :یکی "شهرزاد "با یک فروشنده پیر و بد اخلاق ویکی " مهرگان "با چیزهای خیلی خیلی لوکس و گران اما هیچ کدام گرمی و دنجی و بو برنگ مغازه "زورو" را نداشت ...

وچند قدم بعد از مغازه این پسر درخت توت بزرگ و سخاوتمندی بود که حالا در پیچ و تاب زمان و در ذهن من شکل جادویی به خود گرفته و من گمان می کنم همه روز های سال تحصیلی را توت داشت و قطعن این به تب و رویا مربوط است اما می دانم که درخت توتی بود ,گرچه حالا همه سال را توت می داد یا نمی داد. بعد آن طرف خیابان "برگر ذغالی "محبوب من که هرگز بعد ها هم در هیچ کجای عالم طعم ساندویچ هایش را نیافتم و بعد کمیته خیابان ظفر که همیشه دم درش پر بود از نوجوان های کم سن و کم روی  بسیجی که به سلام های ما از این سوی خیابان با شرم اما مهربانی پاسخ می گفتند .همان جا که بعد ها" امیر سهیل تبریزیان" خوش قامت و بلند از آن جا به جبهه رفت و کوچه بغل کمیته قدیمی ظفر هنوز هم به نام اوست .خیلی از کوچه های خیابان های ظفر سال هاست به نام شهدایی است که دل دختر های مدرسه ما برایشان غنج می زد و ماجراهای عاشقانه شان هنوز هم با دیدن نام آشنای آن کوچه ها دلم را می لرزاند ...

 میان تب و رویا به یاد می آورم که من خیلی از این شهیدان این کوچه ها را می شناسم  مثل حمید صدیق که وقتی شهید شد هنوز هم با هم قهر بودیم سر بهانه های کودکانه مان او شهید هجده ساله دیگر محل مان بود ...

بغل داروخانه لاله همان که دکتر مهربانش  که همیشه به بچه ها آبنبات خارجی میداد وبعد شنیدم که سال ها پیش به سختی ازسرطان چشم مرد و من هرگز ندانستم آدمی که انقدر با بچه ها مهربان است چرا باید انقدر سخت بمیرد ؟  بعد  سوپر دریانی با آن دو برادر دراز و لاغر که یکی شان همان سال ها رفت زیر ماشین و مرد و دیگری دیگر هیچوقت لبخند نزد. سوپرتبریزیان کوچک تر و بالاتر و بعلش نانوایی لواشی که همیشه بوی خانه مادربزرگم را می داد و میان این دو سوپر یک سوپر دیگر هم بود یک اسم خارجی عجیب و غریب داشت و من همان موقع ها هم یادش نمی گرفتم چیزی شبیه سوپر اتارت یا استارت یا ؟اما قطعن سوپر استار نبود و ...

 من با همان چشم های بسته در جستجوی یک قطعه نا تمام این پازل رویای تبم هستم که ناگهان می بینم :من و خواهر دو قلو ها داریم از میا ن نرده های حیاط خانه ای که به نظرمان جدید است سعی میکنیم گل های زیبا و عجیبی را که در چند قدمی ماست بچینیم   . گلها عجیبند  و تازه و رویایی و من چند لحظه بعد می شنوم نامشان شاه پسند است و باغچه این خانه پر است از آنها با رنگ های گل بهی مثل درخت ابریشم نزدیک مدرسه که خیلی دوستش دارم  و با خودم قرار گذاشته ام وقتی بزرگ شدم یک بار موهایم را رنگ  گل بهی این درخت کنم یا صورتی تند و فرمز تیره و ما که تا به حال هیچ کداممان این گل ها را ندیده ایم گمان می کنیم یک فرعی از بهشت به خیابان مسیر مدرسه ما خورده است . پیرمردی سر می رسد . ما می ترسیم او مهربانی میکند نام گل ها را می گوید چند دسته برایمان می چیند و بعد قرار می گذارد که هر روز صبح اگر خواستیم در بزنیم و برویم  تو برای معلم هایمان از باغچه شان گل بچینیم ..یادم هست با " تاج خروس "هم   چند روز بعد در همان حیاط خانه پیر مرد مواجه شدم گلی که نمی دانم چرا مرا در عین تحسین به زیبایی اش می ترساند وچهره  این پیر مرد  حالا در رویای تب دار من ,مرا به یاد مهندس "آراسته" همسایه خانه ظفر می اندازد. همسایه هفتاد و چند  ساله ای که با من نو جوان چنان دوست صمیمی بود که برای همه محل دوستی ما جالب شده بود . حالا می دانم سال هاست آقای آراسته که از قدیمی ترین مهندسین کشاورزی ایران و نوادگان سلسله قجر بود زیر تخته سنگی در یک قبرستان کوچک مسلمانان در امریکا به خواب ابدی رفته و شنیده ام که دو دخترش که سال ها از او دور بودند بعد از مرگش بالای مزارش یک الله خیلی بزرگ گذاشته اند که مزارش را از دور هم مشخص می کند .  هنوز هم گاهی برای خودم در قاشق نقره چای دم کنی یادگار او چایی می ریزم و مزه مزه به یاد ش می نوشم ...

بعد از تحریر : امروز که رویای دیشبم را می نوشتم دیدم  دربازگویی رویایی روزهای دبستان جای چند چیز خالی است : "سحر عصر آزاد" که سال ها بعد در هیاهوی سینما بازیافتمش و آن روزها رقیب هم بودیم در وجب زدن موهای بلندمان توسط بچه های مدرسه حالا هفت وجب من می شود تا پایین پاهیم اما دست های کودکانه و کوچک هم کلاسی های ما که مو های من و سحر را اندازه می گرفت خیلی کوچک تر از دست های امروز من بود و آن موقع هفت وجب خیلی نمی شد و همیشه سحر یک وجب از من جلوتر بود و من روزی بزرگترین آرزوی زندگی ام این بود که سحر عصر آزاد مجبور شود مو هایش را کوتاه کند و بعد آن آقای نجاری که چند قدم قبل از مدرسه نجاری داشت و همیشه از مغازه اش بوی الکل می آمد و یک شب هم ریختند و در همان مغازه اش با چاقو زدند وکشتندش با آن چهره همیشه سرخ و خندان و شکم چاق و موهای فرفری ودر آخر , بالای مغازه او اتاق  مجردی "امید "برادر بزرگتر دوستم با پرده های ارغوانی ساتن که هرگز چین های فراوانش بهم نمی خورد ..

   + بهاره رهنما - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٧