لیلی و بامبو های من

برای لیلی رشیدی و خاطرات بسیار مشترکمان :

میان همه  جمع جورهای شب عید, نهایتن می رسم به کار مورد علاقه ام و به گلدان هایم  رسیدگی میکنم .کاری که عجیب همیشه برایش انرژی و حوصله دارم .

گلدان ها را بزرگتر میکنم ,هرس میکنم , برگ های فیکوس آفریقایی هشت ساله ام را که هدیه دکتر" اقصی" عزیزم است  و گفته که در سی امین سال تولدش گل می دهد را با وسواس و دقت با شیر می شورم و یاس رونده را با وسواس می پیچانم دور ریسه آویزان کنارش , به حسن یوسف قیم می زنم وبرگ های  خوشرنگ بگونیای خیال انگیزم را آرایش می دهم , ناز فرانسوی را به دو تا گلدان تقسیم می کنم , شاخه هایش بد جوری بد تر از  مو های خود من از این ور که کوتاهش می کنی از سر دیگر بلند می شود و میریز د پایین . برگ انجیری و مرجان مصری را سر و سامان می دهم و ...

می رسم جلوی بلور بلند بالای بامبو هایم , می نشینم روی زمین خسته ام . به بامبوها نگاه می کنم . بامبوهایی که از میان یک دسته بزرگتر حالا چند تایی شان هنوز این جا در خانه من مانده با روبان های قرمز گره خورده که خوب به یا د دارم تک تکشان را با جه آرزویی به ساقه های سبزشان بسته ام و بعد فکر میکنم بقیه دسته این بامبو ها چه سرنوشتی پیدا کردند ؟و به که فروخته شدند ؟. به کجا و چگونه رفتند ؟ قسمت چه کسی بودند ؟آیا آن آدم  هم با بامبو هایش حرف می زند ؟دوستشان دارد ؟روبان هایی به دورشان نگه داشته ؟ آرزو کرده ؟ نه ؟ مگر می شود بامبو داشت و آرزو نکرد ؟ مگر می شود بامبو خرید  و مواظبش نبود ؟ مگر می شود بامبو داشت و موقع بارش باران بامبو ها را زیر پنچره باز نگذاشت ؟ مگر می شود آدم بامبو هایی را نگه دارد و خوب هم رشدشان بدهد بعد آرزو هایش , باران و پنجره باز و امید هایش و روزهای خوبش را از یاد برده باشد ؟نه نمی شود کسی که بامبو هایش را خوب نگه می دارد نمی تواند رویاهایش را از یاد برده باشد ؟ به خودم و دستهای خاکی ام نگاه می کنم هیچ دوست ندارم موقغ باغبانی دستکش به دست کنم یاد شاملوی نازنینم می افتم که می گفت : ...که بی شائبه هیچ حجابی با خاک عاشقانه درآمیختن  می خواهم ...

به بامبوهای تفریبن هفت ساله ام می نازم , نگاهشان می کنم ,لبخند می زنم و سعی میکنم رویاهایم را فراموش نکنم .باران را و بازکردن گاهی حتی نیمی از پنجره را , و خرید رویان های قرمز را برای نیت کردن و خرید فال خافظ شب عید و...

 یاد ماهی هایی می افتم که باالیلی از میدان حسین آباد خریدیم و بعد بهم قول دادیم که آزادشان کنیم ,و به این جا که می رسم یاد تو می افتم لیلی جان , لیلی ,نکند ماهی تو مرده باشد آن سال و تو به من نگفته باشی و آه ماهی تو دامن من را گرفته باشد؟آخر مگر یادت رفته ماهی تو را من انتخاب کرده بودم ؟  لیلی جان خوابت را می بینم آنچنان یه همه هستی دور و ورت عشق می ورزی که به قول وبلاگ" آخرین نفس ها" رشک همه لیلیان شهر شده ای .

 لیلی  جان تو پیام آور روزهای خوبی امسال  چند بامبو برایت می خرم نه ماهی , بامبو ها نمی میرند و بد شانسی هم نمی آورند , فقط یادت باشد , من مرده و تو زنده اگر باران بارید بلور بامبو ها را زیر پنجره نیمه باز بگذاری و رو بان های قرمزشان را هرگز باز نکنی ,هرگز !

   + بهاره رهنما - ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٤