یک پست مانده به پست نوروزانه

پراکنده گویی های آخر سال :

چند شب آخر دهه هشتاد نمی دانم چرا مثل زمستان عجیب هشتاد و دو باز بی خوابی زده به سرم . دو و خرده ای از نیمه شب گزشته می روم به بستر . بعد مثل پاندول ساعت خانه مادربزرگ هی سر سه , جهار , پنج ,شش چشمهایم باز می شود و از ساعت مجی سبزی که هدیه گرفته ام می فهمم شده ام کوکوی توی ساعت و هی به خودم اعلام زمان می نمایم . تمرکز ذهن می گیرم , ورد می خوانم  و دعا می خوانم , شکر خدا را می گویم , هرچه میکنم خوابم نمی آید . یعد به خودم می گویم جه خوب این هم عالمی دارد و به بی خوابی تسلیم می شوم . ذهنم خسته است ولی عجیب انباشته عجیب , عجیب , عجیب . به چراغ های شهر که از پشت پرده اتاقم پیداست نگاه می کنم . بعضی ها هنوز روشن هستند . شاید سودا به ذهن آنها هم حمله کرده , هجوم آورده . بعد به ذات کلمه هجوم فکر میکنم . چندان بد هم نیست . حداقل خنثی نیست . از چیز ها و اتفاقات و آدم های خنثی این روز ها عجیب می ترسم .عجیب .

چند روز پیش به دعوت "فرزاد حسنی" داستان نویس با دو نسل دیگر از نویسنده ها رفتیم به بازدید برج میلاد . همان سه شنبه ای بود که سرم انگار از همه آهن پاره های دنیا انباشته بود . همان روزی که جشن مسابقه جهانی بچه های هموفیلی بود و باید من هم حضور داشتم .همان روزی که عنصر آتش وجودم زیادی زبانه کشیده بود انگار و قلبم را عجیب می سوزاند. بالای برج میلاد که خودم در یکی از داستان های مجموعه در دستم انتشارم :" این تابستان فراموشت کردم " راجع به آن نوشتم . ترسناک تر و زیباتر از تصویر تخیلی من در داستان " باد می آید با بوی تو بود " بالای برچ میلاد چراغ ها شهر خیلی قشنگ بود و من رد همه خیابان هایی که چیزی گم کرده بودم را با نگاهم از همان بالا سبز کردم . بالای برج میلاد کافه هایی که گاهی چای نوشیده بودم . دکه هایی که مجله مورد علاقه ام را داشت و گداهایی که نذرشان می کردم اما همه گم شده بودند . سرم از درد می سوخت و دوست داشتم باز هم از حال آن بالا بنویسم ..

چند شب پیش که باران آمد . خانه شبنم مانده بودم . هنوز هم این که دوستی شب بماند پیش من یا من بمانم پیشش یادآور سال های خوش دبیرستان است . سال های عاشقی  انگور و تب و رویا های محال که من دو سه تایشان را از محالی در آوردم . شبنم پنچره را باز می کند تا صدای باران را بشنوم . می خندم و می پرسم : هنوز هم یادته  من عاشق بارونم .

طبق معمول با مهربونی فحشم می ده ومی گه : "مگه آلزلیمر دارم معلومه که یادمه ." دلم گرم می شه ودراز می کشم روی کاناپه و با صدای بارون سعی میکنم بخوابم . نه سودا نمی گذارد . صبح باید بروم بهشت زهرا , و نمی دانم چرا به  مزاررفتن برعکس بقیه آدم هایی که می شناسم انقدر به من حس آرامش می دهد این روز ها  .

امروز عازم صبحانه خوری با دخترک های دیروز دبیرستان عصمتم در فیس بوک یافتمشان . دخترم را هم می برم تا ببینند با بهار آن روز های من چقدر فرق دارد . چقد رعاقل و تو دار و با طمانینه است این عشق  بی پیرایه من .

 فقط چند ماه مانده تا چهارده ساله شدنش و من یاد موهایی بلوطی روشنی می افتم که با هیچ کش و گیره ای به سرم بند نمی شد . شاید این تنها شباهت چهارده سالگی هر دوی ماست ...

   + بهاره رهنما - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٧