مرثیه ای برای فراموشی باران..

برای کسی که یال بلند اسبش هنوز در باد موج می خورد..

 

سال نوی مسیحی را خارج از ایران مانده بودم تا بتوانم جشن و آتش بازی و داستان های شب سال نو را شاهد باشم ، دو سه ساعت مانده به تحویل سال انقدر خسته ام که خوابم میبرد و با آن همه صدا و شلوغی اطرافم هم بیدار نمیشوم ، صبح که خسته و کش آلود بیدار میشوم ، چند ثانیه طول میکشد تا به یاد بیاورم کجا هستم ، پنجره را باز میکنم محوطه برف آلود حیاط خانه دوست پراست از بقایای آتش بازی و شیشه های خالی و تزیینات شب سال نو، خنده ام میگیرد ، خواب مانده ام ،درست مثل زن افسانه های ایرانی که کلی برای رسیدن و دیدن عمو نوروز برنامه ریخته بود اما وقتی عمو نوروز رسید خوابش برد و بعد که بیدار شد فقط فهمید عمو نوروز از خوراکی های سفره اش خورده و گلی به موهای پیرزن زده و رفته و پیرزن مجبور شد تا نوروزی دیگر صبر کند و منتظر بماند . وقتی بچه بودم نمیدانستم که روزی حس و حال پیرزن را درک خواهم کرد ، جلوی باد سرد پنجره مبهوت ایستاده ام وبقایای سال نوی رفته از دستم را نگاه میکنم ،خودم را دلداری میدهم که : مهم نیست شاید من هم باید تا سال دیگر منتظر بمانم ، نوروز های بچگی من هم چند سالی افتاد به نصفه شب و مادر و خواهر برادر بزرگتر هرچه کردند بیدار نشدم ، خستگی آن بیدار نشدن از خستگی دویدنهای پر شوق روزهای آستانه نوروز کودکی بود ، خستگی پیرزن قصه ها از رفت و روب شب عید بود ، و خستگی من درآستانه سال نوی میلادی از خیلی چیزها بود ، شوق و شور کودکی یا دوندگی پاکیزه ساختن شب عید درکارنبود ، خستگی آن شب من خستگی تن تنها یا حتی ذهن تنها نبود ,خستگی بود شبیه سنگینی چیزی بر روح ، شبیه ترجیح فراموشی بر بیداری, شبیه خستگی سالیان زیستن در مکانی با سقف کوتاه و سنگین برای نفس کشیدن ....
حالا در آستانه نوروز ایرانی قرار دارم هنوز برف های آسمان امسال بر زمین است و من مدت هاست که دیگر رد پاها را بی عینک تشخیص نمیدهم ,اما این را هم میدانم به خستگی ماه های پیش نیستم و برای شروع سال نود, دهه نود, چند سال باقیمانده از سی سالگی هایم فکرهایی دارم, اما نه رویاهایی  ، وقتی به از بین رفتن رویاهایی فکر میکنم که زیر همین آسمان نابود شدند و از یاد رفتند ، احساس بیهودگی میکنم ، احساس میکنم توانی برای ساختن هیچ رویایی ندارم حتی در ذهنم، بعد مثل مادربزرگ شروع میکنم به دعا کردن ، برای جوانان سرزمینم برای دخترکم که میدانم این روزها اولین شکوفه های احساسات زنانه بر تن نحیف و تازه اش جوانه خواهد زد و شاید چیزی شبیه عشق یا پیش درآمد آن را احساس کند ، برای او و برای مردمم داستان هایی در سر دارم که به دنیا خواهم آوردشان ، پس دلتنگی را بهانه زندگی نکردن نمیکنم می دانم ,که در ورای جسم و حتی ذهنم ودیعه ای الهی در درونم هست که با همه آدم ها احساس شراکت و شباهت ایجاد میکند با همه آدمهایی که خصوصن در آخرین سال دهه هشتاد ایرانی برای به دست آوردن حقوق انسانی شان تلاش ها کردند ،حالا مدت هاست که  ایمانم را به دهه بعدی متولدین سرزمینم" دهه شصتی ها" باز یافته ام
.
با دهه عجیب پر شور و سرنوشت ساز "هشتاد" خداحافظی میکنم ، ارقام و اعداد و آمار گاه چه دروغ مینمایند وقتی میبینم هفت سال از سال "هشتاد و سه "گذشته و ده سال از سال "هشتاد"   .و سه سال از سال پر درس و سخت "هشتاد و هفت "، اعداد را به فراموشی عمدی میسپارم تاریخ های دهه هشتاد ایرانی ام را با همه حوادث و خاطرات تلخ و شیرین و تقدیریشان یه پشت سر می نهم و با ایمان به نسلی که رویا هایشان را محقق خواهند کرد به پیشواز نوروز نود میروم ، شاید کمی دیر و در دقیق نود اما به هر حال این بارخواب نمی مانم ، میروم


 

   + بهاره رهنما - ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٩